تبليغاتX
شوقات: قصه وافسانه
 
شوقات: قصه وافسانه
 
 
وب نوشتهاي يوسف نيك فام
 

داستان کوتاه" من سرباز وظیفه مسعود عزیزیان هستم" من در اولین مرحله جشنواره

مجازی ارتش  اثر برگزیده در زمینه داستان کوتاه شد. اینم خبر مربوط به جشنواره و برگزیدگان

 دیگر:

آثار برگزیده‌ی مرحله اول جشنواره‌ی مجازی ارتش جمهوری اسلامی ایران

تابستان ۱۳۸۸

آثار برگزیده‌ در زمینه شعر:

خانم مریم اسلامی با شعر: « تانک واقعی »

آقای محمد پران با شعر: « قطعه‌ی شهدا »

آقای امیر بخششی با شعر: « بازمانده ای از لشگر محمد رسول ا… »

آقای وحید طلعت با شعر: « چه روزهائی »

آثار برگزیده‌ در زمینه داستان و داستان کوتاه:

آقای یوسف نیک فام با داستان« من سرباز وظیفه مسعود عزیزیان هستم »

خانم پریا ولایتی با داستان: « سوزنبان »

خانم اکرم زیبائی با داستان: « قلک »

آثار برگزیده‌ در زمینه پژوهش:

خانم فریبا احمدی با مقاله‌ی «جنگ نه، دفاع آری»

آقای موسی الرضا حیدری با مقاله‌ی «جنگ و جهاد در اسلام

جشنواره مجازی ارتش

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

 

همسايه ديوانه ما

از خانه پدري در اراك خاطرات شيرين و خواندني زيادي دارم. بخشي از اين خاطرات را در داستان كوتاهي آورده ام روبروي خانه ما پيرزني زندگي مي كرد به نام كبري . شوهرش سالها پيش از اين مرده بود و او به همراه دو پسر مجردش به نامهاي غلام و محمد زندگي مي كرد. كبري ديوانه بود.ديوانه اي بي آزار و حتي مهربان و دوست داشتني. وقتي مي رفتي پيشش و اظهار بيماري مي كردي قرص سردردي مي آورد و با مهرباني مي داد. تنها عيب و ديوانگي اش در جمع كردن زباله و آت و آشغال در خانه بود. هر چيزي كه پيدا مي كرد جمع مي كرد و به خانه مي برد.وارد خانه اش كه مي شدي بوي گند به مشام مي رسيد. يك روز زنان محل جمع شدند و براي چاره جويي تصميم گرفتند تا بلكه او را به راه پاكي هدايت فرمايند. مادرم هم با بقيه همنوا شد. كبري را بردند حمام و مردان هم هر چه آشغال بود از خانه اش بيرون بردند. وقتي كبري به خانه برگشت و ديد كه خانه اش تمييز شده شروع كرد به غشقرق راه انداختن و داد و بيداد. از فردا دوباره روز از نو و روزي از نو.دوباره خانه را پر از آشغال كرد. اهالي كه ديدند فايده اي ندارد. رفتند اداره بهداشت. از اداره آمدند بازرسي. تا جايي كه يادم هست پس از كش و قوسهاي فراوان و با تعهد تنها دخترش كه متاهل بود و جاي ديگري زندگي مي كرد وضعيت كمي بهتر شد. زماني كه متاهل شدم ديگركبري آن قدر پير شده بود كه سرش به زمين مي رسيد و ديگر توان آشغال جمع كردن نداشت پس از مدتي شنيدم كه مرده و در بهشت زهراي اراك دفنش كرده اند غلام يكي از پسرهايش كه در كوه گردو به كار كندن سنگ مشغول بود قبل از مرگ مادر فوت كرد و محمد علی كه ما به او مدعلي مي گفتيم با دختري روستايي ازدواج كرد و در همان خانه مادري ساكن شد.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

 صدا و سیمای اراک(شبکه آفتاب) روزهای چهارشنبه هر هفته در برنامه هفت اورنگ

بخشی از برنامه به "آموزش مقدماتی داستان نویسی" و بخشی دیگر به" تاریخچه داستان

نویسی در استان مرکزی" با کارشناسی من، خواهد پرداخت.دوستان صدا و سیمایی روز

 پنجشنبه سی مهرماه به تهران آمدند و برنامه را ضبط کردند.گویا خوشبختانه نسبت به

گذشته صدا و سیمای شهر ما هم برنامه­سازی را جدی تر دنبال می­کند.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

 

عباس آپرین هم رفت!حرفهای زیادی برای گفتن دارم.ولی نمی­گویم.دوست دارم مثل یک راز

 در دلم باقی بماند.حرفهای زیادی برای گفتن دارم.فقط همین که حیف شد و صد حیف!

می­گذارم برای آینده.خدا را چه دیدی!شاید قفل این زبان باز شد. به خودم تسلیت می گویم.

خدا رحمتش کند.فعلاْ همین.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

 ثبت در تاریخ!

هفته پیش رفته بودیم جمعه بازار استانبول.سه تا عکس از آقای مظفرالدین شاه خریدم.در برگشت کیفم با مجموعه­ای از مدارک و کارتهای هویتی به یغمای دزدان  عزیز رفت.این وجیزه برای ثبت در تاریخ نوشته شد.برای آن که آیندگان بفهمند ما در چه دنیایی زندگی می­کردیم!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 
 
  بالا