|
شوقات: قصه وافسانه
|
||
|
وب نوشتهاي يوسف نيك فام |
دسته هاي سياه بازي در اراك
فصلي از يك پژوهش
نمايش تختهحوضي يا سياهبازي يكي از نمايشهاي اصيل ايراني است كه اصل و ريشه آن به دوران صفويه باز ميگردد. اين گونة نمايشي به دليل آنكه در بين مردم ريشه دواند، از اقبال عموم مردم برخوردار بوده است. بديههسازي و بديههسرايي محور اصلي اين نوع نمايش بود. اغلب رقص و آواز نيز در آن اجرا ميشده است.
متن مكتوب و نوشتهشدهاي در سياهبازي وجود ندارد و هر بازيگري در حول و حوش نقشش به صورت فيالبداهه ايفاي نقش ميكند.
موضوعات نمايشي اغلب اخلاقي است. وقايع تاريخي، افسانهها و انتقادات اجتماعي نيز در سياهبازي كاركرد موضوعي دارد.
شخصيتهاي اصلي اين نمايش عموماً نشانگر طبقات اجتماعي هستند. «سياه» غلام يا نوكري است كه هجو و مسخره ميكند و در عين زيركي و باهوشي، برخلاف چهره سياهش قلبي پاك و بيآلايش دارد. سياه لودگي ميكند و اغلب اربابش را دست مياندازد. او را ميتوان به نوعي نمايندة مردم دانست.
«ارباب (حاجي)» در سياهبازي، مردي خسيس، بداخلاق، مغرور و خودبين است. زود عصباني ميشود و در عصبانيت تصميمهاي احمقانهاي ميگيرد. اهل تقلب و فريبكاري است. ظالم و بيرحم است.
در سياهبازي هجو و مضحكه اساس كار است. اين نمايش در محلها و مكانهايي اجرا ميشده است كه امكان تماشاي آن براي مردم به بهترين نحو صورت پذيرد. در مجلسهاي شادي اعيان و اشراف ـ همچون عروسي و ختنهسوران ـ محل بازي تكهاي از فرشهاي نفيس در گوشهاي از تالار وسيع خانه بوده است. در قهوهخانهها، صحنة اجرا، تختهاي چوبي بوده كه در صحن بزرگ و سربستة قهوهخانه برپا ميشد. در خانههاي مردم، صحنه تختهاي چوبي بود كه بازيگران روي حوض وسط حياط ميبستند و بر روي آنها هنرنمايي ميكردند. از همين روست كه به اين گونة نمايشي «تختهحوضي» يا «روحوضي» نيز گفته ميشد.
گروه نمايشهاي شاديآور به «دسته» يا «عده» معروف بودند. كسي كه در شكلگيري و نظم و نسق بخشيدن به دسته و سرپرستي آن انجام وظيفه ميكرد، سردسته يا سرعده ناميده ميشد. اصولاً هر دستهاي به نام سردسته آن شناخته ميشده است. اغلب اوقات «سياهبازان» پس از سالها تجربه و كار در دستههاي ديگر، خود دستهاي را جمع ميكردند و علاوه بر سياهبازي، سردسته نيز ميشدند.
اوّلين دستة سياهبازي كه در اراك تشكيل شده است، دستة «حاج قربان» است كه زمان دقيق شروع به كار اين دسته مشخص نيست. ولي اين دسته به طور يقين در دهة بيست فعاليت داشته است.
حاج قربان ابراهيميتبار فرزند محمدباقر از بستگان نزديك خاندان معروف شهنازيها بود. كمانچه و تار و سهتار را نيك مينواخت و صدايش نيز پُر بدك نبود. جثهاش نسبتاً كوتاه و چاق و گونههايش برافروخته بود. وي مرد توانگري بود و در منزل بزرگش مال و حشم بسيار و صندوقچهاي انباشته از نقدينه داشت. با استادان موسيقي معاصر خود معاشرت ميكرد و درويشخان، يكي از تارهايش را به وي هديه كرده بود. زماني كه اراك به اشغال متفقين درآمد، چند سرباز هندي او را به خارج شهر دعوت كردند و ناجوانمردانه به قتلش رساندند. حاج قربان، به تحقيق، يكي از قربانيان بيگناه جنگ خانمانسوز دوم است.
حاج قربان هنرمند مهربان و خونگرمي بود و هنرش را در اختيار مردم ميگذاشت. اهالي شهر او را دوست داشتند و پايگاه عزت و احترامش در ميان مردم، از اين حراره (قول، تصنيف) كودكان، به درستي معلوم ميشود: حاج قربان ساز و كمانچهات قربان!»1
حاج قربان به جز سرعدهاي، نوازندگي دسته را نيز عهدهدار بوده است.
نقش سياه دستة او را «محمود ميرزايي» (محمود سياه)، نقش ارباب را «نوروز گلهدار» و گاهي «رحمان ميرزايي» برادر «محمود سياه» بازي ميكردهاند. اين دو نفر (نوروز و رحمان)، نقشهاي ديگري نيز همچون شاه و وزير، عهدهدار بودهاند. از ديگر اعضاي دسته ميتوان از «عباس خمستان» (عباس مسلم) و پسر رحمان ميرزايي (رضا) كه زنپوش بوده2 نام برد. «شعبان نادعليان» (شعبان مطرب) نيز ضربگير دستة حاج قربان بوده است.
پس از فوت حاج قربان، شعبان نادعليان اعضاي دستة حاج قربان را دعوت ميكند و خود دستهاي را تشكيل ميدهد و شروع به اجراي نمايشهاي سياهبازي ميكند. خود او جز سرعدهاي همچنان به ضربگيري ادامه ميدهد.
همزمان با دستة شعبان مطرب، دو دستة ديگر هم در اراك فعاليت ميكردند و با يكديگر رقابت داشتند. دستة «كربلايي خليل زنجيردار» و دستة «حسين عبدلي» (حسين جيگري)
در دستة حسين جيگري، «ابراهيم شريعتي» (ابراهيم خندان)، سياهباز، «رضا تيموري» شاهپوش، «احمد خندان» جوانپوش، «هوشنگ دولتشاهي» نقشهاي متفرقه و «ابراهيم طاهري» زنپوش و كوزهباز3 و «احمد عليخاني» ويولنزن دسته بودهاند. دستة كربلايي خليل زنجيردار از اعضاي ثابتي برخوردار نبوده است و اغلب نقشآفرينان را از تهران به اراك دعوت ميكرده است. كساني همچون «حسين تهراني» و «اسماعيل خيام» كه سياهباز دسته بودهاند.
پس از مرگ حسين جيگري ـ در حدود سال 1347 شمسيـ «ابراهيم خندان» دستة او را سازماندهي كرده و «جواد حريري» در نقش ارباب و حاجيپوش و «حاج علي صفري» (ناصر شرايي) ضربگير و الاغسوار4 را به جمع دسته راه ميدهد.
دستة ديگري كه در اراك به سياهبازي مشغول بوده و هماكنون نيز فعاليت ميكند، دستة «اسماعيل حرمآبادي» است. اسماعيل حرمآبادي در روستاي ملكآباد اراك در سال 1371 قمري متولد شده است و در حدود چهل سال پيش با نمايش «رشيد خان» اوّلين بار عهدهدار نقشي ميشود. شروع كار او با دستة شعبان مطرب بوده و به سبب موفقيّت و تبحّر او در شاهپوشي، همواره در همين قالب مانده است.
اسماعيل حرمآبادي در حدود 25 سالگي اولين دستة سياهبازي خودش را تشكيل ميدهد. اعضاي اين دسته عبارت بودند از: سياهباز «حسين طلايي» كه ساكن روستاي گيلي اراك بود، اربابپوش «وجيهالله خورشيدي»، جوانپوش و ويولنزن «داوود فرزاد»، سُرنانواز و نقشپوش «حسينعلي جعفرخاني»، نقشپوش «عباس جعفرخاني»، ضربگير و نقشپوش «حمزه عليدادي»، زنپوش «سعيد پناهي» و شاهپوش «اسماعيل حرمآبادي».
اين دسته حدود پنج سال فعاليّت ميكند و پس از آن اسماعيل حرمآبادي دستة ديگري را تشكيل ميدهد. «محمود شيرمحمدي» و «عباس لك» سياهباز، «ابراهيم حرمآبادي» (برادر اسماعيل) اربابپوش، «اسماعيل حرمآبادي» شاهپوش، «ناصر باقري» نقشپوش و ضربگير و دهلنواز، «عباس شادماني» نقشپوش و ويولنزن، «مجتبي شادماني» نقشپوش و ضربگير و «رضيالله رضايي» نوازندة قرهني از اعضاي دستة دوم بودهاند.
سياه بازي از آن چنان اقبال عمومي برخوردار ميشود كه حتي در روستاهاي اراك و شازند نيز هنرمندان عاشقي پرورش مييابد كه هر كدام از آنان در تاريخ هنر ريشهدار اين مرز و بوم همچون ستارههاي درخشان نورافشاني ميكنند. براي آشنايي با دستههاي سياهبازي روستايي به معرفي آنان ميپردازيم.
دستة سياهبازي «لوطي حسن» را ميتوان نسل اول سياهبازان منطقة شراء (خنداب) دانست. نقش سياهدسته را خود لوطي حسن به عهده داشته است و متأسفانه با تمامي تلاشي كه انجام شد، بقية افراد دسته شناسايي نشدند.
نسل دوم دستة سياهبازي در منطقة شراء كه همگي اعضاي دسته از فرزندان ذكور لوطي حسن بودهاند، دستة «نايب اكبر» بوده است. نايب اكبر سَردَسته و سياهباز دسته بوده است و «عبدالمراد»، «مسلم»، «مصيب» و «حسين جان» بقية اعضاي دسته بودهاند.
نسل سوم و آخرين دستة سياهبازي در شراء، دستة «احد ناطقي» است. اين دسته كه از اهالي روستاي جاورسيان بودهاند، دستة كاملي بوده و سردسته و شاهپوش آن «احد ناطقي» است. ديگر اعضاي دسته عبارت بودهاند، از: «عليرضا ناطقي» (برادر احد) در نقش سياه، «ابراهيم رستمي» و «حاجعلي جعفري» وزيرپوشان، «مرتضي ثامني» زنپوش، «مصيب مرجاني» نقشهاي متفرقه و «عزيز ثامني» ويولنزن.
يكي ديگر از دستههاي روستايي، دستة قدمگاهيها يا دستة «محمدمهدي خدك» است. اين دسته نيز دستة كاملي بوده و در حدود سيزده سال در اراك و روستاهاي آن فعاليّت كرده است.
محمدمهدي خدك سردسته و شاهپوش، فرزند يعقوب در دهم دي ماه سال 1319 شمسي در روستاي قدمگاه شازند به دنيا آمد. او پس از آشنايي با ابراهيم خندان در تهران وارد دستة او و مشغول بازي در نقش شاهپوشي ميشود و در حدود سال 1341 كه به زادگاهش ميرود، با شش نفر ديگر از اهالي قدمگاه دستهاي را تشكيل ميدهد.
«محمدباقر بختياري» (سياهباز)، «محمدباقر عباسي» (نقشپوش)، «سلطانعلي كرمي» (نقشپوش و سُرنانواز)، «عينالله اميدي» (ضربگير)، «عربعلي قمري» (نوازنده سُرنا، كمانچه و ويولن) و «عجمعلي قمري» (ضربگير) از اعضاي ثابت دستة قدمگاهيها بوده و «ابراهيم طاهري»، «صداقت»، «مرتضي»، «رمضان»، «محسن» معروف به محسن افسانه و «اكبر مباركآبادي» نقش زنان را در نمايشهاي سياهبازي آن دسته عهدهدار بودهاند.
پينوشت:
1ـ مرتضي ذبيحي دنباله تاريخ اجتماعي اراك، اراك، پيام ديگر، چاپ اول، پاييز81، ص 219ـ 218.
2ـ در سياهبازي مردان لباس و آرايش زنانه داشتند و نقش زنان نمايش را بازي ميكردند.
3ـ رقاصي كه با كوزه ميرقصد.
4ـ الاغسواري مضحكهاي بوده که به صورت رقص و آواز اجرا می شده است.
---------------
این مقاله در همایش دویستمین سال بنیان اراک به صورت پوستری ارائه شد. نیک فام
داستان كوتاه : (( يك گوشهي پاك و پر نور ))
- جناب سروان! تازه از خواب بيدارشده بودم . داشتم سروصورتم رو مي شستم كه صدايي به گوشم خورد. در رو بازكردم و رفتم بيرون. هنوز، اذان صبح رو نگفته بودن. صدا از طرف مقبرههاي خانوادگي بود. برگشتم خونه و چوبم رو برداشتم و رفتم طرف صدا...
جناب سروان و مرد دستبند در دست گوش مي دهند.
- در فلزي يكي از مقبرهها باز بود. هوا، تاريك بود.از بيرون چيزي معلوم نبود. رفتم تو و اين آقا رو ديدم. ( به مرد دستبند در دست، اشاره ميكند.) پشت به در، با بيل افتاده بود؛ به جون يه قبر...
مرد، دستبندش را بالا ميآورد و سرش را مي خاراند.
- چوب رو آوردم بالا و زدم به پشتش. آخ بلندي كشيد وافتاد رو قبر.
جناب سروان، از جايش بلند مي شود.
- بعدش رفتم خونه و به پليس، خبردادم.
جناب سروان، پنجره اتاقش را باز مي كند ، سبيلش را مي جود و مي گويد:
(( همين بود؟ حرف ديگهاي نداري؟ ))
- نه، جناب سروان! همش همين بود. هر چي بود؛ گفتم.
جناب سروان، به در اشاره مي كند.
- مي توني بري!
- ممنون جناب سروان! شما كه خوب مي دونين ؛ اگه ما، دير برسيم مردهها صداشون درميآد. يكي بايد باشه؛ تا صداشون رو خفه كنه؟
- برو ديگه! برو!
جناب سروان، با كف دست به پشتش مي زند.
- چشم... چشم!
جناب سروان، پشت ميزش مي نشيند.
- خب، تو تعريف كن! سابقه داري؟
- نه قربان! قصهي من، طولاني يه...
- همه رو بگو!
مرد، دستهايش را بالا ميآورد و آنها را به طرف جناب سروان، دراز مي كند.
- جناب سروان! دستور مي دين، دستهام رو باز كنن؟
جناب سروان، نگاه پرغيظي به او مي كند و مي گويد:
(( مي خواي، دستور بدم برات چلوكبابم بيارن؟! ))
مرد، به ابروهاي درهم كشيدهي جناب سروان ذل مي زند.
- همه رو مي گم. خب، از كجا شروع كنم...از اولش يا آخرش؟
- از هرجايي كه دوست داري؟
- جناب سروان! اون مقبره ، مقبره خانوادگي ماست. فاميلي من، براتون آشنا نيست؟
جناب سروان، از زيرميزش فلاسك چاي را برمي دارد و يك ليوان چاي مي ريزد و قندان چينياش را از داخل كشوي ميز برمي دارد.
- سئوال نكن! تعريف كن!
- چشم قربان! داشتم مي گفتم . ما، از اشراف قديمي تهرانيم. از اون چي چي الدولهها و بهمان السلطنهها... پدرعاشقي بسوزه!
مرد، آه بلندي مي كشد.
- جناب سروان! تا حالا عاشق شدين؟ عشق، بد دردي يه! بد جوري، دل آدم رو مي سوزونه؟ خاكستر ميكنه، لامصب! هنوزم مي بينمش. انگاري، هنوز جلوم نشسته و نگاهم مي كنه. هنوزم، به جونم آتيش مي زنه. مثل عقرب ميافته، توي تنم و نيشم مي زنه. حالا، قصهي اين عشق يه قصهي كهنه ست. اون، همه چيزمن شده بود. مي خوابيدم، اون رو مي ديدم؛ بيدار مي شدم، اون رو مي ديدم.
- خب، بعدش؟
- رفت... مثل يه نسيم بود.اومد و زودي رفت...
جناب سروان، يك حبه قند از قنددان برمي دارد.
- چي شد؟ كجا رفت؟
- مرد...
- قبري كه مي كنديش، قبر اون بود؟
- نه... جناب سروان!
جناب سروان، حبهي قند را در دهان مي گذارد.
- پس، كي بود؟
- پدرم بود. يه خرپول خرفت. پيرمردي كه حاضربود تموم دارايي ش رو بده كه نميره. نمي دونست كه مرگ، دردي يه كه دوايي نداره .
- واسهي چي ، اين كار رو كردي ؟
مرد، به ليوان چايي نگاه مي كند.
- چايي تون سرد شد؟
- جواب بده! واسهي چي ، اين كار رو كردي؟
- به خاطر يه كينه ... يه غرور شكسته... به خاطر يه نه محكم... نمي دونم تا حالا براتون پيش اومده ؛ يكي بخواد غرورتون رو لگد مال كنه؟... اون، همين كار رو با من كرد.
لیوان چاي ، ديگر بخار نمي كند.
- واضح تر حرف بزن؟
- من، تنها پسرخانواده ام. دو تا خواهر دارم. هردوهم ازدواج كردن. به قول پدرم، نسل ما با ازدواج من پابرجا مي مونه.
- و توهم، بعد از اون ماجراي عاشقي ...
- درسته... نمي خواستم، اون احساس خوب رو از دست بدم. مي خواستم، حفظش كنم و يه عمر، باهاش زندگي كنم.
سكوتي سنگين، بين آنها حكمفرما مي شود. جناب سروان، از جايش بلند مي شود و از پنچره، بيرون را نگاه مي كند. مرد، از جايش بلند مي شود.
- من، رو از خونه بيرون كرد... يه شبه، شدم يه كارتن خواب... قدغن كرده بود؛ اگه كسي بياد سراغ من، گورش رو با دست خودش كنده... زندگي يه، سختي رو گذروندم... يه روز اين جا، يه روز اون جا...
جناب سروان، پنجره را مي بندد.
- و توهم، بعد از مرگش، رفتي و انتقام گرفتي ؟
- من، زير اون خاكها، دنبال يه زندگي مي گشتم... دنبال يه گوشهي پاك و پر نور.
---------------------------------
منتظر نظرات شما هستم.
دو دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می آمد
ديدار دوم
تقدیم به ۷۱ سالگی نادر ابراهیمی
ديداري ديگر با نادر ابراهیمی شش سال از ديدار اولم با او گذشته بود. مهرماه سال يكهزاروسيصد و هشتاد وچهار در خانهي هنرمندان ايران ، روزي به بزرگداشت نادر ابراهيمي اختصاص يافته بود. حالا من به توصيههاي او تا حدي گوش داده بودم . مطالعه آثار را جديتر گرفته بودم وهمين رويكرد مرا در نوشتن سختگيرتر كرده بود.هرچيزي را كه مينوشتم، عجلهاي در انتشارآن در مطبوعات نداشتم. خوانندگان چه گناهي داشتند كه هر خزعبلاتي از من را بخوانند. كاري كه متاسفانه خيليها مرتكب ميشوند و حتي از آن با افتخارهم ياد ميكنند.
اين بار هم با همراهي همسرم " لیلا خوانساری" به خانه هنرمندان رفتيم . ليلا وظيفه ديگري هم داشت. شب قبل " پرويز كيمياوي " از فرانسه تماس گرفت و از او خواست تا نامهاي را كه به خاطر بزرگداشت براي ابراهيمي نوشته ، تلفني يادداشت كند و فردا از طرف او در مراسم بخواند. دوستي ليلا با اين استاد مسلم سينماي ايران پيش از اين سر فيلم مستندي از استاد شكل گرفته بود. خوب يادم است كه ليلا با چه وسواسي و دقتي چندين بار متن نامه را براي خودش روخواني كرد تا بدون تپق و اشتباه نامه را در مراسم بخواند.
برنامهي صبح به ارائه مقالاتي درباره نادر ابراهيمي و آثار او اختصاص داشت. برنامهي عصر با حضور نادر ابراهيمي آغاز شد. حالا آن قامت بلند و ستبر روي ويلچر نشسته بود و همسر فداكارش " فرزانه منصوري " - كسي كه بارها ابراهيمي از زحمات و محبتهاي او ياد كرده است و كتاب زيبايي نيز با نام " چهل نامه كوتاه به همسرم " را به خاطرش منتشر كرده است. – او را همراهي ميكرد. نتوانستم جلو بروم و ارادتي نمايم. نميخواستم او را چنين ببينم.او را جور ديگري ميخواستم. همان گونه كه او را در ديدار اول ديده بودم.
خاطره آن روز عصر تا زنده هستم با من خواهد بود. ليلا نامه را خواند ، آن طور كه شايستهي نام هر دو استاد بود. " بهروز دولت آبادي " معروف به " چاي اوغلو" آهنگساز سريال تلويزيوني " آتش بدون دود" با تارش به افتخار ابراهيمي قطعهاي از موسيقي سريال ساختهي ابراهيمي را نواخت. ساز او سالهاست كه عاشقانه نواخته ميشود. بازيگر نقش كامي در سريال " سفرهاي دورو دراز هامي و كامي در وطن" ساختهي ديگر ابراهيمي ، نيز خاطراتش را از اين سريال تعريف كرد و به افتخاراو تار نواخت. آخرين و باشكوهترين برنامه اختصاص به صداي نازنين و مخملين " محمد نوري" داشت. لحظهي درآغوش كشيدن و ابراز احساسات نوري و ابراهيمي خيلي ديدني بود. خوشا به اين همه خلوص، ارادت و دوستي! نوري ترانهاي با نام " سفر به خاطر وطن " را كه ابراهيمي شعرش را سروده خواند. پايان بخش برنامه حضور فرزانه منصوري و سپاسگزاري او از برگزاركنندگان وهمهي كساني بود كه روزي خاطرهانگيز را به يادگار گذاشتند.
خداكند ديدار سوم من با استاد با سلامتي و سينه فراخي او همراه باشد. ايدون باد!
نامه پرويز كيمياوي به نادر ابراهيمي :
نادر عزيز!
چقدر متاسف و غمگينم كه نميتوانم در مراسم بزرگداشت توحضوريابم . من در فرانسه به سر ميبرم ؛ چون در شهر ليون كليه فيلمهايم را نمايش ميدهند كه البته در بين آنها فيلمهاي " تپههاي قيطريه" و " پ مثل پليكان" وجود دارد.
نادر عزيز!
بزرگان هميشه در انتظارند و تو هم بارها ميگفتي ؛ نوري خواهد آمد و در انتظار آن هستي . ديالوگهاي زيباي تو شاهد اين گواهند. آن گاه كه در فيلم " پ مثل پليكان" پيرمرد روي نيمكتي تنها نشسته است و منتظر: (( اگه اون سفيده ، اگه اون نرمه ، اگه خيلي خنكه ، مثل خوابه ؛ پس چرا نميآد؟ مگه من در انتظارش اين قدر پير نشدم ؛ پس بايد بياد ديگه! )) تو عاشق اين سرزميني! عاشق اين مرزوبوم . نوشتههايت، رمانهايت از عشق به خاك و فرهنگ اصيل ايران حكايت دارند. تو هميشه از بزرگان علم و ادب ، از شعرا و فلاسفهي ايران ياد ميكردي! تو هميشه با آنها در ارتباط فكري وذهني بودي ! در شروع فيلم " تپههاي قيطريه" تو فقط با يك بار فيلم را ديدن ، حس خودت را مستقيم ، اين طور بيان كردي : (( اين جا قيطريه. اين جا قيطريه. ما با گمشدگان تاريخ در تماس هستيم. ما مودت تاريخيمان را تجديد ميكنيم. ))
نادر عزيز!
يادت هست پس از ديدن فيلم آلن رنه " مجسمهها هم ميميرند " كه متن آن را مارگريت دوراس نوشته بود ؛ چه حالي داشتي ! جملهاي در اين فيلم را به ياد ميآوردي كه : (( يك مجسمه هميشه زنده است . او وقتي ميميرد كه نگاههاي زنده و متفكر ديگر وجود نداشته باشند. )) تو هيچ گاه دوست نداشتي اشيا از دل و خاك بيرون آورده شوند . ميگفتي : (( فضا مناسب نيست وآنها آلوده خواهند شد و اصالت خود را از دست خواهند داد. )) ميگفتي : (( نگاهها زنده نيستند. )) اولين كلنگ باستانشناس كه به زمين خورد با صداي خودت گفتار را اين طور آغاز كردي : (( حال دوران آزادي در قلب پرمحبت خاك پايان مييابد و آغاز اسارت است. )) يا در سكانس ديگري جايي كه كوزهها و اشيا با يكديگر درد دل ميكردند :
- ديديد با تمام پنهان كاريهاي چند هزارسالهمون بالاخره اسير شديم.
- نه...نه... فرار ميكنيم.
- حتما...حتما...
- به كجا خيال ميكنيد راهي وجود داره ؟
- سردار نظر شما چيه؟
- به آفتاب قسم كه ما خواهيم گريخت.
نادر عزيز!
از دور ميبوسمت واز خداي بزرگ برايت سلامت و تندرستي آرزو ميكنم.
پرويز كيمياوي
مهر ماه 84
فرانسه
دو ديدار بامردي كه از فراسوي باور ما مي آمد
ديدار اول
عکس از کیان امانی
سال يكهزاروسيصد وهفتاد وهفت ، مجموعه داستاني به نام " بانو" را كه شامل ده داستان كوتاه كوتاهم بود ؛ براي نظرخواهي سپردم به" نادر ابراهيمي" ، استادداستاننويسي ايران و خالق رمان ارزشمند " آتش بدون دود " كسي كه " گلن اوجا" يكي از ماندگارترين شخصيت هاي داستاني را خلق كرده است و مدتها عاشقانه به آموزش و تعليم جوانان علاقهمند داستان نويسي پرداخته است.
عصر يكي از همان روزها به اتفاق همسرم ليلا كه هميشه همراه و همدلم بوده است؛ به خانه استاد در خيابان كردستان رفتيم . با روي خوش و با سينهاي كه هميشه ستبربود و قدی بلند وکشیده- حتما ميدانيد كه استاد ورزشكاربود و به كوهنوردي عشق مي ورزيد و جاي جاي نوشتههايش از اين ورزش ياد ميكرد و كتابي به نام " يك صعود باور نكردني " در اين موضوع دارد.- در را به روی ما بازکرد. " محمود طياري " داستاننويس و نمايشنامهنويس گيلكي و يكي، دو ميهمان ديگر نيز در خانهي او بودند. مجسمههاي فلزي " ژازه طباطبايي" را اولين بار در آن جا ديدم؛ مجسمههايي كه از فلزهاي دورريختني ساخته شدهاند و دواسبي كه در ورودي خانهي هنرمندان ايران نصب شدهاند ، نمونهاي از آثار اويند و" خسرو سينايي" نيز فيلم مستندي درباره كارهاي ژازه ساخته است.
استاد مجموعه را با يادداشتهايي كه با مداد و با خطي خوش در جاي جاي آن نوشته بود، باز پس داد. حدود يك ساعت دربارهي داستاننويسي ، مطالعه ادبيات قديم و داستانهاي برتر ايران سخن گفت. از وسواس داشتن و عجله نكردن براي چاپ داستان گفت. شور و اميد و عشق به كار و تلاش با او عجين شده بود.ميگفت براي يك سخنراني تا به حال چهل كتاب را دوباره خواني كرده است. من كه باورم نشد، ليلا را نميدانم. اما اگر كسي دو جلد كتاب او را به نامهاي " ابوالمشغله " و " ابوالمشاغل " را كه دربارهي شرح حال اويند؛ خوانده باشد به يقين ميرسد ، كه از ابراهيمي هر كاري بعيد و دور نيست.
توصيهها و راهنماييهاي مكتوب نادر ابراهيمي بر داستانهاي مجموعه" بانو" كه همچنان در بايگاني قرارگرفتهاند :
فقط ميتوانم بگويم كه شما " احساس " قوي براي نوشتن داريد. همين ، اين احساس بايد پرورده شود، به عاطفهي عميق تبديل شود و در عين حال شما بايد زبان فارسي تان درست بشود و موضوعهاي تازه و كاملا تازهاي پيداكنيد كه قبل از شما روي آنها كار نكرده باشند. شما قطعا بايد يك دورهي بلند ، به شدت مطالعه بفرماييد؛ ادبيات قديم را ، و ادبيات امروز را ، با حوصله و ضمن فراگيري اين كار را بكنيد.
***
اگر واقعا شوق و شور نوشتن داريد ، بايد بدانيد كه كار بسيار مشكل است و مسالهي هوس نيست ، بدون مقدمات هم نويسنده شدن ممكن نيست.چيزهايي ميشود نوشت ؛ اما جدي ؟ نه...
***
شما بدون ترديد نوشتن ميدانيد ، اين را كه چه چيز بنويسيد كه فايدهاي ، معنويتي ، هدفي ، پيامي در آن باشد ، نمي دانيد. به اعتقاد من هنوز به " موضوع " دست نيافتهايد ، اما زبان گفتاري تان قوي شده است.
-------------------------------------
ديداردوم در پست بعدي
|
|