|
شوقات: قصه وافسانه
|
||
|
وب نوشتهاي يوسف نيك فام |
من و سینما
بخشی از یک داستان
پنچرهي بزرگ خانهمان، از سرما غرو بسته بود و درختان سيب و زردآلوي حياط ، بلورآجين شده بودند. از سر شب بود ؛ كه برف ميآمد. برادرها، دو بار برف را از پشت بام پارو كرده بودند. آخر شب، خسته خوابشان برد. بار اول، با آنها پشت بام رفتم. خاك انداز را هم با خودم برده بودم. ذوق دستكشم را داشتم. روز قبل، آقام آن را از بازار برايم خريده بود. آن قدر، براي آن، گريه كرده بودم ؛ تا آقام به حرف ننم گوش داده بود و يك دستكش كاموايي ، برام خريده بود. هميشه، همين طور بود. اشكهايم، آخرين حربه بود. كلك خوبي ، برايم شده بود. هر چيزي را كه مي خواستم؛ اين جوري به دست ميآوردم. ما، خانوادهي پرجمعيتي بوديم. خانوادهاي ده نفره. شش تا، برادر بوديم و با آقا بزرگ و ننه بزرگ پدريام، در يك خانه زندگي ميكرديم. آقام، بنا بود و صبح كله سحر، همراه دو تا ازبرادرهايم ، سعيد و بهرام – كه كارگرهايش بودند – سر كار ميرفت. البته، زمستانهاي سرد اراك، همهي بناها و كارگرها خانه نشين ميشدند. بعضي از سالها هم آقام، زمستانها توي شهرهايي مثل اهواز وآبادان كار پيدا مي كرد و سه ماه سرد سال را آن جا ميماند و براي خانواده پول ميفرستاد. آن سال، از سالهايي بود ؛ كه آقام بيكار مانده بود و حال و روز خوبي نداشت.
صبح زود، علي، برادري كه يك سال از من بزرگ تر بود؛ از خواب بيدارم كرد وآهسته، توي گوشم گفت : (( سعيد و بهرام، ميخوان برن سينما. حواست رو جمع كن! )) چشمهايم را ماليدم وخميازهي بلندي كشيدم و گفتم : (( واسهي چي ، حواسم رو جمع كنم؟ )) با كفِ دست، به پشتم زد و گفت : (( عجب خنگي هستي ها! مي خوان ، ما رو نبرن. ميخوان ، خودشون دوتايي برن. )) گفتم : (( تو از كجا فهميدي؟ )) گفت : (( ديشب از پچ پچههاشون فهميدم. )) گفتم : (( چه طوره به آقام بگيم؟ )) علي ، كه صداي پايي را شنيده بود ؛ انگشت نشانهاش را روي دماغش گذاشت و گفت : (( هيس! يواش تر، چه خبرته داد مي زني؟! )) صداي پا، شديدتر شد. ننه بود. از جا بلند شدم. ننه، خم شد؛ تا پتو را بردارد. ننه، گفت : (( علي ! صبحانه آماده س برو پيش بقيه! )) علي از اتاق بيرون رفت. ننه، گفت : (( باز كه شاشيدي! )) گفتم : (( شاش نيست ... عرق كردم. )) گفت : (( آره جونِ خودت! )) گفتم : (( ننه! به آقام نگي ها! )) گفت : (( شبها كمترآب و چايي بخور! تو ديگه بايد بري مدرسه... بازم ميشاشي؟ )) گفتم : (( ننه! دست خودم نيست كه... ))
ننه، پتو و نهاليام را برداشت و برد. من هم، دستشويي رفتم . تويِ دستشويي ، فكر سينما رفتن و حرفهايِ علي بودم. همه، مخالف سينما رفتنِ ما دو نفر بودند. زورشان، به سعيد و بهرام نمي رسيد ؛ اما براي ما دو نفر، سينما ممنوعه بود. هر موقع ، از ننه خواهش و التماس ميكرديم كه ما رو سينما ببره ؛ ميگفت : (( حالا زوده شما سينما بريد... بگذاريد وقتي كه بزرگ تر شديد ... )) آقام هم كه مخالف شديد سينما بود : (( سينما چيز خوبي نيست... آخه آدم عاقل، پول مي ده بره ، جاي تاريك بشينه كه چي بشه؟ )) پرده جادويي سينما كارش را با ما كرده بود. اولين بار، پردهي سينما كاپري اراك، ما را مسحور خودش كرده بود. البته، پرده براي من، كامل نبود. هر چه، سرم را بالا ميگرفتم و گردنم را دراز ميكردم ؛ سر بزرگ نفر جلويي، مزاحم ديدم بود. مگر مي شد، اين وسوسه را فراموش ميكرديم و به حرف بزرگ ترها، دل خوش مي بوديم. يعني ، سينما چيز بي خودي بود ؛ براي ما. بايد، چه قدر صبر ميكرديم؛ تا بزرگ مي شديم.
نگاهی به داستانهای خانم بلقیس فروغی
“بلقیس فروغی، متولد 1342 در زاهدان، از سال 1362 تا 1369 در تولید صدا و سیمای مرکز زاهدان به عنوان نویسنده تولید رادیو، مقالات و متنهای تحقیقی، اجتماعی، تربیتی و روانشناختی فعالیت داشته و مدتی نیز در گروه تولید همان مرکز به عنوان دستیار تهیه گروه کودک و نوجوان مشغول به کار بوده است. از سال 1369، به اراک آمده و نویسندگی را جدیتر دنبال نموده است. ثمره تلاش وی، چاپ دو مجموعه داستان کوتاه با عنوانهای “یک حکایت بلند” و “یک صدم ثانیه” است.
“یک حکایت بلند” مجموعهای شامل چهارده داستان کوتاه است که توسط “بلقیس فروغی” در سال 1376 منتشر شده است.
در اغلب داستانهای “یک حکایت بلند”، زنان، نقش محوری دارند. جستجوی عمیق و موشکافانه در روحیات و خلقیات زنان جامعه معاصر، رهآوردی باارزش از شناخت فروغی از جامعه است. درونمایه اصلی بیشتر داستانها تنهایی زنان است.
شخصیتهای زن در این داستانها همگی در چالش با “خود” و “پیرامون” هستند. گویی نیرویی قاهر و ماورایی سرنوشت آنان را اینگونه رقم زده است. آنان پس از پشت سر نهادن بحرانهای ذهنی و روحی که در تضاد با جهان پیرامون آشکار میشود، به تجربهای بس گرانبها و عمیق از حقیقت دست مییابند.
رعایت ایجاز در داستانها و دوری از پرگویی از ویژگیهای نوشتاری این نویسنده است.
“محفل عصرانه” از فنیترین قصههای این مجموعه است. فضاسازی شخصیتپردازی و دیالوگهای مؤثر و بجا از ویژگیهای این قصه است.
چکیده داستانهای یک حکایت بلند
“یک حکایت بلند” داستان جوجه زردی است که تازه سر از تخم درآورده و برای اولین بار محیط بیرون را تجربه میکند. از لانه بیرون رفته و روی سنگریزههای پای درخت سرو میافتد. چشمانداز بسیار زیبای محیط، جوجه را مسخ کرده مجذوب خود میسازد.
“سراب” حکایت یک سفر است. شخصیت داستان سوار بر ماشین نهچندان مدرن اما سفید راه میافتد. سفری را آغاز میکند رو به سرابی که بر کف آسفالت داغ هر لحظه عقب مینشیند.
“بازگشت” داستان زنی است که شوهرش بعد از مدتها به خانه بازگشته، اما توقعات زن ـ که قبل از آمدن شوهر تصورات فراوانی در ذهن پرورانده ـ برآورده نمیشود. زن در ابتدای حضور مرد، یک دنیا حرف دارد؛ اما در پایان و با پشتسر گذاردن حوادثی، تنها میگرید.
“هفتخوان” حکایت در جا زدن راوی در خوانهای زندگی است.
“اسباببازیهای رنگی” داستان زنی است تنها، خسته از زندگی ماشینی معاصر و دچار بیهودگی و تهی شدن از تکرار و تکرار. افکار زن، به گذشتهها پرواز میکند؛ مراسم خانهتکانی، سبزه، ماهی گلی درون حوض، تحویل سال، بوسیدن قرآن، لبخند مادر و مبارکی عید.
“آن قله” داستان زن و مردی است که زیر سایه درختی بزرگ ایستادهاند و درست روبهروی آنان کوه بلندی قرار دارد. آنها تصمیم میگیرند به طرف قله بروند، اما به مرور اختلافات آنان در مسیر آشکار میگردد.
“سفر” شرحی است از مسافرت خانوادهای به دریا. احساس طراوت، روح زن را دگرگون ساخته است و همه چیز بر وفق مراد است تا اینکه او با کسی که شبیه هیچکس نیست روبرو میشود؛ زنی با چادری سیاه و نگاهی مرموز وجود زن را پر از اضطراب، خستگی، سردرد و بیحوصلگی میکند.
“تور” داستان صیادی است که ماهیوار و آزاد در رودخانهای شیرجه میزند و مبهوت ماهی هفترنگ کوچک زیبایی میشود. دست چپش به چیزی گیر میکند؛ متوجه میشود که دستش در حلقهای از طناب نایلون گیر کرده است. هر چه تلاش میکند تا از حلقههای نایلونی طناب رها شود فایدهای ندارد.
“گذر از یک شب برفی” گشت و گذار ماشینسواری است در شهری برفی و یخزده همراه با دلهره و اضطراب برای رسیدن به خانه و در آخر رسیدن و شاهد آسمانی صاف و روشن بودن.
“زندگانی سیبی است” داستان ذهن جستجوگر زنی است حساس با گرایشهای خیالپردازانه و مالیخولیایی. زنی که تنها همنفسهایش چند شاخه گل زیر پنجره اتاقش هستند. زن خود را در اتاق زندانی میکند. همه چیز جریان عادی خود را از دست میدهد. او لطافت گلها را نیز فراموش میکند. در پایان ساقه شکسته گل یخ و گلهای سرخ، مفهوم جدیدی از زندگی را برای او به ارمغان میآورند.
“زیر سپیدار بلند” داستان پیرزنی است تنها که در پارک با دخترکی چهار پنج ساله روبهرو میشود. دخترک یادآور خاطرههای گذشته و موجب حسرت پیرزن بر شیطنتهای کودکیاش در باغ آقابزرگ است.
“حفره” حکایت پیرمردی است نحیف و لاغر و مردنی که در گوشه خیابان آدامس و شکلات میفروشد و مردم بیتوجه از جلوی او رد میشوند.
“محفل عصرانه” داستان زنی است به نام زهره که به همراه شوهرش در یک مجتمع مسکونی زندگی میکند. شوهر تمامی وقتش را صرف کار میکند و زن شش ماه است که تنهایی و غربت را تحمل کرده است.
“سرفه” داستان سخنرانی است که هرگاه شروع به صحبت میکند سرفه آهسته آهسته میآید و امانش را میبرد.
یک صدم ثانیه
کتاب دیگر فروغی “یک صدم ثانیه” مجموعهای شامل یازده داستان کوتاه است که در زمره ادبیات دفاع مقدس محسوب میشود.
فروغی در مقدمه کتاب، درباره داستانها چنین نوشته است: “طرح داستانها به گونهای است که در عین استقلال، ارتباطی باریک آنها را به یک داستان واحد مبدّل میکند.”
نقش مهم نویسندگان در انعکاس واقعیتهای جنگ هشت ساله ایران و عراق بر هر کسی واضح و آشکار است. بسیاری از کسانی که سعی کردند تا از دفاع مقدس بنویسند، چون جوهره و توان کافی در داستاننویسی نداشتند، تنها توانستند راوی ضعیفی از رویدادهای جنگ باشند و با کمتر ارزش ادبی، کلمات را بر صفحات سرازیر کنند. اما بودند، هنرمندانی که بدون شک مردم آنان را فراموش نخواهند کرد.
--------------------------------------
کتاب های من
فروش کتاب های من در نمایشگاه کتاب تهران با تخفیف:
درد مشترک غرفه شماره ۷۰۶ نشر نیکتاب(نقش بیان)
دستان ( داستان نویسی در استان مرکزی ) انتشارات سوره مهر
طنزآوران اراک انتشارات نوای دانش
كار خلاقه
علي موذني از داستان نويساني است كه براساس روايتهاي قراني داستانهاي زيادي نوشته است. "خلق تنگ ابليس" اولين داستان كوتاهي بود كه سالها پيش از او خواندم. داستاني براساس قصه يوسف و زليخا. كل داستان صحنه رويارويي زنان با يوسف است. زناني كه زليخا دعوت كرده است. كار خلاقه موذني را مي توان در اين قصه انتخاب نوع روايت دانست. موذني داستان را از زبان ابليس روايت ميكند.
موذني در داستان " دوستي " كه قصه حضرت ابراهيم است؛ نوع ديگري از روايت را تجربه كرده است. راوي داستان خداوند است و قصه حضرت ابراهيم را خدا بيان ميكند. محمد رضا سرشار معتقد است اين نوع روايت شايسته نيست و كافرانه است. در شماره 96 ادبيات داستاني گفتگويي با موذني شده است. احمد شاكري گفتگوكننده از او سئوال ميكند: (( خداوند چگونه ميتواند در يك داستان جاي راوي بنشيند؟ )) موذني چنين پاسخي مي دهد: (( از شما ميپرسم كه تعريف راوي داناي كل چيست؟ براي اين راوي چه مختصاتي قائليم؟ آيا او به همه چيز اشراف ندارد؟ از روابط علت و معلولي بگيريم تا انگيزه شخصيتهاي داستان و آن چه در دلشان ميگذرد؟ براي خداوند چه صفاتي قائليم؟ آيا چيزي وجود دارد كه او ناظر برآن نباشد؟ آيا داناي كل تر از او وجود دارد؟ به نظر من كه خداوند بارزترين مصداق براي شرح مختصات چنين راوي اي است. بد نيست بدانيد آن چه مرا به نوشتن داستان پيامبران راغب كرد؛ كشف همين راوي بود. اين كه با روايت او چگونه داستاني شكل خواهد گرفت؛ چنان به وجدم آورد كه در نوشتنش كمترين درنگي نكردم. آن چه در داستان دوستي از قول خداوند بيان ميشود؛ جز آيات قران نيست و لحن داستان نيز در حد توانم رعايت لحن قران بوده است. ))
با توجه به اين كه قران كتابي آسماني است و روايتهاي قراني نيز وحي خداوندي است ؛ آيا انتخاب خداوند به جاي راوي در يك داستان كه وحي خداوندي نيست و به نوعي نويسنده به عنوان يك انسان در آن دخالت دارد جايز است؟ نظر شما چيست؟ لطفا در اين نظرخواهي شركت كنيد و دلايلتان را نيز بيان فرماييد.
----------
با یاد روح پاک برادرزاده ام پیمان
پنج روایت از رویدادهای تاریخی عراق (اراک)
مرتضی ذبیحی، فرزند حاج ذبیحالله در آبان ماه 1313 هجری شمسی در اراک به دنیا آمد. دوره ابتدایی را در مدرسه عظیمی و دوره متوسطه را در دبیرستانهای پهلوی و صمصامی اراک و فیروز بهرام تهران بدون وقفه طی کرد.
وی در سال 1338، دانشنامه لیسانس در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشکده ادبیات دانشگاه تهران و در سال 1372، مدرک کارشناسی ارشد این رشته را اخذ نمود.
ذبیحی از پرکارترین ادیبان و پژوهشگران فرهنگی و هنری اراک به شمار میآید و تاکنون در حیطه ادبیات و تاریخ، آثار متعددی از او منتشر شده است.
دو کتاب “پنج روایت از رویدادهای تاریخی عراق (اراک)” و “پندارهای برهنه” از آثار داستانی اوست که در حوزه داستانهای تاریخی نگاشته شدهاند.
داستاننویسان، از گذشتههای دور گوشه چشمی به وقایع تاریخی داشتهاند. بخشهایی از تواریخ قدیمی ایران به صورت حکایتپردازی و قصه و داستان، روایت شده است. “تاریخ بیهقی”، “بدایعالوقایع” و “عالم آرای عباسی” نمونههایی از این حکایتهای تاریخیاند.
داستانهای دیگری نیز به صورت افسانه و نقلهای عامیانه تاریخی بوده است. “ابومسلمنامه”، “رموز حمزه” و “اسکندرنامه” که محصول تخیّل آمیخته به حادثه و اسطوره بودهاند؛ نقلهایی عامیانه از تاریخند.
با شکلگیری مشروطیت و نهضت ادبی پس از آن، رمان و داستان تاریخی به طور جدّی مورد توجه قرار میگیرد. “پیک اجل” و “دلشاد خاتونِ” ابراهیم مدرسی، “رابعه” حسینقلی مستعان نمونههایی از این رویکردند.
شاید بتوان ضعف اغلب داستانهای تاریخی را رویکرد صرفاً تاریخی آنها دانست. این رویکرد، داستانپردازی این گونه آثار را به توصیف صرف وقایع تاریخی سوق میدهد.
در اراک، مرتضی ذبیحی را میتوان اولین داستاننویسی دانست که اهتمام داشته تا در حیطه داستانهای تاریخی حرفی برای گفتن داشته باشد. او با انتشار دو اثر خود، علاقهاش را به نقل حوادث و اتفاقات گذشته ایران نشان داده است.
“پنج روایت...” به عنوان اولین کتاب منتشر نویسنده در 1375 در اراک عرضه شده است. این کتاب شامل پنج روایت کوتاه از حوادث و اتفاقاتی است که در اراک به وقوع پیوسته است.
دغدغه اصلی نویسنده در این کتاب، روایت تاریخی رویدادهایی است که در اراک رخ داده است. وی که به تاریخ اراک آشناست، سعی نموده تا در روایتگری خود، به اصل وقایع وفادار بماند.
بیان هنری نویسنده در این اثر، ارزنده و قابل تقدیر است. به طوری که خواننده، تا پایان، بدون احساس خستگی در پی دانستن نتیجه حکایت است. نثر گزارشگون و توصیفات نویسنده و ثبت دقیق رخدادها، این اثر را به گزارشی تاریخی نزدیک ساخته است. اما استفاده از بیان هنری و نثر حسبرانگیز روایتها را از گزارش صرف، متمایز ساخته و به گزارشی تاریخی که با استفاده از قالبی هنری بیان شده تبدیل نموده است.
خلاصه داستانهاي پنج روایت از ...
نخستین روایت کتاب، با نام “عرب جارچی”، ماجرای زندگی مردی به نام “اسفندیار” معروف به عرب جارچی است که به جرم اهانت به مسلمانان، دار زده میشود. نویسنده در این روایت، اوضاع آشفته اراک در هشتاد سال پیش و فقر همهجانبه مردم را به تصویر کشیده است.
روایت دوم با نام “بابا بلدی” درباره پیرمردی معروف به بابابلدی است. او که بازنشسته شهرداری است یکی از خاطراتش را که به دوران کشف حجاب رضاخان باز میگردد تعریف و اتفاقاتی که آن زمان در اراک به وقوع پیوسته را روایت میکند.
سومین روایت با نام “قضیه اجباری رفتن آقام” حکایت طنزآمیزی از دوران شروع سربازگیری در اراک است.
“کیمیا” چهارمین روایت کتاب، ماجرای زندگی “ملایونس کلیمی” هنگام اشغال اراک در جنگ جهانی دوم است. او که حکیم و فالگیر شهر است، با یکی از مراجعانش به نام “کیمیا” ازدواج میکند. در شهر شایع میشود که حکیم یونس، سگ شده و مردم دسته دسته برای تماشا به محله کلیمیها میآیند. او و همسرش بعد از این شایعه تصمیم میگیرند تا از ایران خارج شوند، اما ملایونس بخاطر منگیِ مصرف مشروب، به اشتباه، زهرکشندهای مینوشد و هلاک میگردد و کیمیا نیز دیوانه میشود.
پنجمین روایت، “سیاهچشمه” سرگذشت پزشکی است شصت و دو ساله که از دردهای کشنده عصبی رنج میبرد. وی به خاطر خستگی و یأس و در پی آرامش، یکه و تنها به “سیاه چشمه” پناه میبرد. اما در آنجا نیز حضور مردی که حقایق زندگی او را میداند و طمعورزیهای او را یادآور میسازد آشفتگیاش را افزونتر میسازد. روز بعد چوپانی جسد دکتر را در کنار چشمه مییابد.
پندارهای برهنه
در اثر داستانی دیگرِ ذبیحی، با نام “پندارهای برهنه” وقایع تاریخ تهران، در دوران روی کار آمدن رضاخان و انقراض سلسله قاجاریه روایت شده است.
کتاب، سرگذشت شاهزاده قاجار “اقدسالسلطنه” دختر ناصرالدین شاه است. از ویژگیهای این داستان، نثر روان و داستانی آن و رها شدن نویسنده از رویکرد صرفاً تاریخی داستان است. نویسنده با انتخاب شخصیتی روانپریش، سعی کرده تا به داستان، جنبههای روانشناسانه بدهد و با آوردن هفت یادداشت اقدسالسلطنه، پرداختی مناسب از روحیات و خلقیات شخصیت اصلی داستان ارائه دهد.
چکیده داستان پندارهای برهنه
با روی کار آمدن رضاخان، دستور تخلیه کاخ اقدسیه صادر میشود. مشیر اکرم، همسر اقدسالسلطنه، که سرپرست کاخهای سلطنتی است، با توجیه قبول دستور رضاخان، اقدسالسلطنه را به نقل مکان از کاخ وادار میسازد.
کاخ تخلیه میشود و اقدسالسلطنه به باغ شمیران نقل مکان میکند و این، ضربه روحی خطرناکی برای اوست. آثار بیماری و علائم افسردگی دراو پدیدار میشود. در مراسم نوروز 1305 وقتی از اقدسالسلطنه برای شرفیابی به حضور رضاشاه دعوتی به عمل نمیآید، حمله عصبی به او دست داده و حالش به هم میخورد. علائم روانی شدّت میگیرد.
تا اینکه با فوت احمدشاه، ضربه شدیدی بر روحیهاش وارد شده و بیماریاش رو به وخامت میرود.
اقدسالسلطنه با وساطت دکتر اعلمالدوله ـ بهرغم مخالفتهای رضاشاه ـ با مساعی ذکاءالملک فروغی، در 1315 برای معالجه به اروپا میرود. مشیراکرم در هنگام عزیمت به فرنگ، یادداشتهای همسرش را که به قول او ارزش معرفت الروحی دارند، در اختیار دکتر اعلمالدوله قرار میدهد.
شوقات و باورهای مردمی شهر اراك
“شوقات” قصه بلندی از ابراهیم سابقی است که در 1336 هجری شمسی توسط نشر مروارید منتشر شده است.
نویسنده در مقدمه کتاب، برای آگاهی خواننده از ساختمان قصه چنین نگاشته است: “کتاب شوقات قبل از اینکه قصه و داستانی باشد، فرهنگ جامعی از لهجه و اصطلاحات مردم و ساده و بیآلایش شهرستانی از این کشور است. کاری است در حد یک فولکلور خوب و مردمی، در حد یک فرهنگ بازیافته که اگر کامل نباشد به همت دانایان و بینشگران در تجدید چاپ وجلدهای بعدی جامع خواهد شد”.
“سابقی” تمام همتش را مصروف نقل سنن، آداب و باورهای عوام اراک نموده است؛ حتی میتوان گفت که هدف او از انتشار این کتاب همین امر بوده، اما برای ایجاد جذابیت، آنها را در قالب داستان آورده و همراه با سرگذشت راوی به کرّات توجه خواننده را به آداب و رسوم شهر جلب نموده است.
سابقی در جای جای داستان، به ذکر باورهای مردمی میپردازد و همین شیوه باعث میشود تا رابطه خواننده با داستان و ماجرای آن قطع گردد.
از ویژگیهای شوقات، استفاده نویسنده از لهجه اراکی است. ابراهیم سابقی آشنایی کاملی با این لهجه دارد و این امر برای خوانندگان کتاب، شیرینی و جذابیتی خاص ایجاد نموده است. تجربه نویسنده به عنوان اولین کسی که قصهای به لهجه اراکی نگاشته برای نویسندگان داستانهای بومی و محلی راهگشا و قابل توجه است. به طور مثال، به گفتگوهای “خاله فاطمه” در ابتدای قصه دقت کنید؛ “دست بر قضا خاله فاطمه از ده رسید، وقتی آمد موهایش را از زیر چارقد جابجا کرد و چادرش را به کمر بست و گفت: یقین مو از سر فامیل نابودم که خبرم نکردید؟ اگر از مو باپرسید... حاجیآقا هیچِ هیچیش نیس یا عرق چا شده یا چالمه و سقل کرده، بایس تا میتونیت لباس گرم تنش کنید و با خفتونیتش توی آفتو. دوتام لحاف بکشید روش تا خوب عرقش در بیا انوقت زهر ناخوشی از تنش درمیره، یه عطسه میکنه ورمیخیزه و مینیشه...”
شوقات، منبع مناسب و خوبی برای پژوهشگران و محققان فرهنگ بومی شهر اراک است. دعانویسی، استخاره، چله بزرگ و کوچک، ناقالی، رشکی و ماسی، اهمن و بهمن، سرمای پیرزن، دوالپا، مدازما و... نمونههایی از مصادیق باورهای فولکلور در این اثر میباشد. از ویژگیهای دیگر شوقات، بخش الحاقی و انتهایی کتاب است؛ نویسنده در پایان کتاب شرح کاملی از بازیهای محلی مردم اراک را نگاشته است.
چکیده داستان شوقات
شوقات از زبان کودکی اراکی روایت میشود. راوی با مرگ پدر، زندگی جدیدی را آغاز میکند. مادرش با مردی قالیباف ازدواج میکند. خانه پدری تبدیل به کارگاه قالیبافی میشود. با ورشکستگی ناپدری، فقر و فلاکت زندگی آنها را فرا میگیرد. راوی، خانه شاگرد میشود؛ اما به خاطر دعوا و درگیری با صاحبخانه از آنجا فرار میکند تا به وصیت پدر، به تهران و پیش عمو برود.
متولی مسجدی در تهران به او جا و مکان میدهد و حمایتش میکند تا کاری پیدا کند. راوی با گوش دادن به سرگذشت تلخ متولی تصمیم میگیرد به اراک بازگردد. مأمور نظمیه اراک راوی را بیگناه دستگیر کرده و به زندان میاندازد. مادر راوی به کمک زنی به نام “کلانترزنه” که در دستگاه حکومتی صاحب نفوذ زیادی است، او را از زندان آزاد میکند. راوی با دیدن خواهر ناتنیاش آرامش گم شده را باز مییابد.
|
|