تبليغاتX
شوقات: قصه وافسانه
 
شوقات: قصه وافسانه
 
 
وب نوشتهاي يوسف نيك فام
 

اتفاق ناگهاني

نقد (( ناگهان اتفاق افتاد ))

 

(( نخستين جشنواره داستان كوتاه ارديبهشت )) در روزهاي 29 و 30 ارديبهشت ماه 1383 به همت معاونت فرهنگي جهاد دانشگاهي دانشگاه اراك و با حمايت دانشگاه آزاد اسلامي اراك، حوزه هنري استان مركزي، سازمان ملي جوانان اراك با هدف بررسي وضعّيت داستان كوتاه در بين دانشجويان و فارغ التحصيلان دانشگاه­هاي  استان مركزي برگزار شد.

 پس از فراخوان،220 اثر از 103 نفر به دفتر انجمن ادبي دانشجويي جهاد دانشگاهي ارسال شد. آثار رسيده در دو مرحله داوري شد. داوران مرحله­ي اوّل عبارت بودند از: احسان شاه طاهري، محبوبه آب برين، الهام معروفي،مهدي جمشيديان و بها الدين مرشدي. داوري مرحله پاياني به  محمد شمس لنگرودي، عنايت سميعي و منيرو رواني پور سپرده شد.

اين جشنواره با خوانش داستان، كارگاه داستان ( مدرس كارگاه منيرو رواني پور )، و سخنراني حميد عبداللهيان با عنوان تاريخچه داستان كوتاه در ايران، ابوالفضل حري با عنوان بررسي زيباشناسي فرم و محتواي داستان زن زيادي آل احمد با تأكيد بر عنصر زاويه­ي ديد، محمد صالح علا با عنوان داستان شفاهي ( داستان راديويي )، حسين هادوي با عنوان مباني اجتماعي و فلسفي نقد ادبي و نگارنده با عنوان داستان نويسي در استان مركزي، پس از دو روز در تالار 8 شهريور دانشگاه اراك به كار خود پايان داد. داوران نهايي آثار، تمام حرف­هاي من و مادرم نوشته­ي احسان شاه طاهري، ما جماعت چاپلين نديده نوشته­ي بها الدين مرشدي و عهد جديد نوشته­ي محبوبه آب برين را به عنوان آثار برتر شناختند كه به خاطر عضويت هر سه نفر آن­ها در داوران مرحله­ي اوّل  از بين آثار رسيده 10 اثر برگزيده شد و به نويسندگان آنان لوح تقدير و جوايزي اعطا شد كه اسامي آنان عبارت بود: عليرضا مدني با داستان ميني بوسي براي همه، نادر ساعي ور با داستان ناگهان اتفاق افتاد، امير حبيبي با داستان اسيرخاك، ميثم غفوريان صديق با داستان اتاق رويا، مهناز صحرائيان با داستان پالتوي قهوه­اي، بيتا ثلاثي با داستان من فقط خودم هستم، عادله گلستاني عراقي با داستان چشم­هايي كه مي­خنديد، ريحانه حسن زاده با داستان بي ادب در نزد، سامان عبدالرضايي با داستان ديوار و ساره وفا با داستان حالا من يه شكل ديگه­ام. .همچنين ازفعاليّت­هاي داستاني اصغر شاهرويي و فرامرز احمري در اراك نيز تقدير شد.

در حاشيه مراسم، منيرو رواني پور قول انتشار آثار برتر را توسط نشر قصه داد؛ كه در بهار سال 1383 به تيراژ 1000 اين وعده عملي شد و داستان­ها در كتابي به نام  (( ناگهان اتفاق افتاد )) منتشر شد.

نگارنده، به دليل حضور مداوم در اين جشنواره شاهد تلاش مديران دلسوز فرهنگي و جواناني علاقه­مند و مستعد بود و به جرأت مي­توان گفت چنين جشنواره ادبي پرباري تا آن زمان در اراك برپا نشده بود. جا دارد، يادي از اعضاي ستاد برگزاري كرد: رضا مهدوي هزاوه دبير جشنواره، ثريا شفاعتي مدير كميته اجرايي، الهام معروفي مدير كميته علمي، امير مسعود غفاري مدير كميته پشتيباني، عباس بخشي مدير كميته تبليغات، زهره نعمتي مدير روابط عمومي، ليدا نصيريان امور تايپ.

كتاب شامل 22 داستان كوتاه است كه به نقد  پنج اثر پرداخته مي­شود.

 

اسير خاك

حسن، نامزد پري براي عكاسي به شوش رفته و ناپديد شده است و تنها ارتباط آن­ها از طريق نامه است.  پري، از طريق متن نامه­ها، مي­فهمد كه او در دهي در اراك زندگي مي­كند. پري كه حالا ازدواج كرده به اراك مي­رود و به اتفاق دوستش سارا كه در كتابخانه مركزي شهر كار مي­كند به ده مي­روند. وقتي از ميني بوس ده پياده مي­شوند؛ با تابوت مرده­ي حسن روبرو مي­شوند.

اسير خاك نوشته­ي امير حبيبي، يكي از داستان­هاي برگزيده­ي جشنواره  است. مشكل و گره اصلي داستان، گم شدن حسن است كه تا نقطه­­ي اوج ( مرگ حسن ) ادامه مي­يابد. داستان، كشش كافي براي خواننده دارد. نويسنده، بدون استفاده از مقدمه خواننده را با ماجراي اصلي آشنا مي­كند. از قوت­هاي اثر، مي­توان به نحوه­ي درستِ دادن اطلاعات در مورد شخصيت­ها در جاي جاي آن دانست. اين اطلاعات، از طريق نامه­ها و يا راوي به خواننده داده  مي­شود.

داستان، از نوع داستان­هاي معمايي است و زاويه ديد آن، اوّل شخص مفرد است. شخصيت اصلي داستان، پري است. هرچند حسن نيز حضور پررنگ و مهمّي در داستان دارد؛ امّا  اين پري است كه در داستان پوياست و در حل مشكل داستان گم شدن حسن و يافتن او- تلاش مي­كند. 

ناگهان اتفاق افتاد      

آقاي ك از شهر زادگاه راوي به ديدن او مي­­آيد. راوي دل خوشي از اين مهمان ندارد. با رفتن ك از آپارتمان راوي، ترس از آن كه من واقعي­اش برملا شود؛ او را دچار كابوس مي­كند. يك هفته مي­گذرد و او دچار هراس ديگري مي­شود؛ هراس از آن كه با پيشرفت علم، اجسام نيز آشكار كننده و شاهد من وجودي او باشند. چند روز سكوت مي­كند و عملي انجام نمي­دهد. وقتي كه از خريد برمي­گردد؛ آقاي ك را در آستانه­ي ورودي آپارتمانش مي­بيند. راوي همان شب او را مي­كشد و صبح به وسط درياچه­اي مي­رود تا بدون حضور شاهدي با خود خلوت كند. او كه در حال نوشتن روايت خود است؛ حالا اسراري دارد كه هيچ كسي از آن اطلاعي ندارد.     

ناگهان اتفاق افتاد نوشته­ي نادر ساعي ور يكي ديگر از داستان­هاي برگزيده­ي جشنواره است. گره اصلي داستان، ترس راوي از برملا شدن من واقعي است. داستان با آمدن آقاي ك به خانه­ي راوي آغاز مي­شود. در پاراگراف دوّم از صفحه­ي سوّم داستان، مشكل راوي كه همان گره اصلي داستان است؛ آغاز مي­شود و نويسنده بيش از دو صفحه را به مقدمه و آشنايي خواننده با راوي اختصاص داده است. اين مقدمه­ طولاني است و بهتر بود كه نويسنده از توضيحات ابتدايي راوي مي كاست و زودتر سر اصل مطلب مي­رفت.

يكي از قوت­هاي اثر شخصيت پردازي راوي است. نويسنده از ابتداي داستان تا پايان  با سپردن روايت داستان به عهده­ي راوي، خواننده را با روحيات و خلقيات و عادات او آشنا مي­كند. راوي كه شخصيت اصلي داستان نيز مي­باشد؛ انگيزه كافي براي تصميم نهايي خود ( كشتن آقاي ك ) دارد.

داستان، از نوع داستان­هاي واقع گرا با جنبه­هاي روانشناسانه است.

 

                                                                                ادامه دارد

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 8:7 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

 

شخصيت پردازي در داستان كوتاه[1]

با نگاهي به داستان كوتاه (( اميلياي شكارچي ))

 

 

(( داستان كوتاه ))، برشي از زندگي است. كوتاهي و فشردگي اين گونه­ي ادبي نويسنده را مقيّد مي­سازد؛ تا در زماني كوتاه و كم، فضايي قابل باور و ملموس را با حداقل كلمات براي خواننده مهيّا كرده تا در تجربه­اي جديد از زندگي او را با خود همراه كند.

دقّت كافي نويسنده در صحنه پردازي ( setting  )  در ايجاد ارتباط بيشتر خواننده با داستان از اهميّت ويژه­اي برخوردار است. يكي از نتايج مهّم اين دقّت، ارائه­ي خصوصيات و ويژگي­هاي خلقي، رفتاري و عاطفي شخصيت­هاست.

(( ديميتري مامين سيبريايي ))، نويسنده­ي داستان كوتاه (( اميلياي شكارچي ))، از همان ابتدا شروع به صحنه پردازي مي­كند: (( در قسمت شمالي كوه­هاي اورال، در جنگل­هاي متراكم، روستاي كوچكي  به نام تيچكي پنهان شده بود...)) [2] همچنين در بخش سوم، صحنه­ي شكار گوزن، دلهره و تشويش يك شكارچي با توصيف اعمال و حركات اميليا به خوبي بازگويي شده است: (( قلب اميليا باز ايستاد، تفنگش را سيخ كرد و حيوان زبان بسته­ي كوچك و بيچاره را مورد هدف قرار داد . ثانيه­اي بعد كره با فريادي رقت انگيز روي زمين ­افتاد... ))

در داستان كوتاه، برخلاف رمان و داستان بلند، نويسنده به خاطر كوتاهي داستان قادر نيست؛ مدتي طولاني از دوران زندگي حتي يك شخصيت را بپروراند. در رمان، فرصت بسياري براي آشكار سازي وجوه پنهاني، خصلت­ها و خصوصيات رواني و رفتاري اشخاص وجود دارد و در پايان، خواننده شناختي عميق و كامل از شخصيت­ها در كشاكش با يكديگر، عوامل طبيعي و حوادث و وقايع مختلف به دست مي­آورد؛ امّا در داستان كوتاه، عموماً چگونگي رفتار و عكس العمل يك يا چند شخصيت در موقعيت، حادثه و يا اتفاقي خاص نشان داده مي­شود.

شخصت اصلي داستان كوتاه اميلياي شكارچي، اميلياست. نويسنده در اين داستان، احساسات، عواطف و رفتارهاي او را با نوه­اش (( گريشوتكا ))، سگش (( ليسكو )) و گوزني كه تصميم به شكارش گرفته است، به خواننده آشكار مي­كند.

نويسندگان، عموماً به دو شيوه دست به شخصيت پردازي مي­زنند: 1- با انتخاب زاويه ديد ( Point of view )   2- گفت و گو نويسي ( Dialogue )

يكي از عناصر ساختاري كه اهميت ويژه­اي در داستان كوتاه دارد؛ انتخاب زاويه ديد است. زاويه ديد در رمان در خلال فصل­ها تغيير مي­كند؛ اما در داستان كوتاه معمولاً ثابت باقي مي­ماند. زاويه ديد، نحوه­ي انتخاب راوي داستان است كه نويسنده از طريق آن داستان را بازگويي و روايت مي­كند كه به سه گروه اصلي تقسيم بندي مي­شود:

1.   اول شخص كه حاوي تجارب، مشاهدات و دانسته­هاي (( من )) راوي است. تمامي شخصيت­ها از ديد او نگريسته شده و اعمال و رفتارشان زير ذره بين قرار مي­گيرد. خواننده را معطوف به حس واقع بيني كرده و ايجاد صميميت و نزديكي بيشتر با شخصيت­ها مي­كند. من راوي مي­تواند شخصيت اصلي داستان باشد و ماجراهايي را كه براي خودش اتفاق افتاده تعريف كند. در داستان كوتاه (( خركش )) (( احمد محمود ))، من راوي، (( علي عندليب )) معروف به خركش ، شخصيت اصلي است كه داستان زندگي نكبت بار خود را شرح مي­دهد؛ اما در دو قطعه­ي انتهاي داستان، زاويه ديد عوض شده است.  راوي، مي­تواند شخصيت فرعي و كم اهميت داستان نيز باشد؛ مانند داستان (( تاريكخانه )) از (( صادق هدايت )).

2.   سوم شخص كه راوي در آن از تمامي وقايع آگاه بوده و آزادي كاملي را در تشريح اعمال و رفتار تمامي شخصيت­ها دارد كه خود شامل دو گروه است:

الف. داناي كل مطلق كه راوي هر زماني قادر است به ذهن هر شخصيتي رخنه كرده و وقايع را بازگويي كند. اگر راوي، هيچ گونه قضاوت و پيشداوري درباره­ي حوادث و آدم­ها نكند؛ زاويه ديد را (( داناي كل بي طرف )) مي­گويند. بسياري از داستان­هاي كوتاه (( ارنست همينگوي )) اين             گونه­اند. مانند داستان كوتاه (( تپه­هايي مثل فيل­هاي سفيد )). اگر راوي نظراتش را درباره­ي رفتار شخصيت­ها، ابراز كند به آن (( داناي كل مداخله­گر )) مي­گويند.  (( جنگ و صلح )) اثر (( لئو تولستوي )) چنين ويژگي دارد.

زاويه ديد در داستان كوتاه (( اميلياي شكارچي ))، (( داناي كل مداخله­گر )) است. راوي در جاي جاي داستان، دست از پيشداوري و ابراز نظر در مورد حوادث، اشخاص و موجودات زنده برنمي­دارد:    (( ليسكو، يكي از بهترين سگ­هاي نگهبان در تيچكي تمام طول شب همراه شكارچي بود... )) و يا:  (( اميلياي پير به خاطر تربيت گريشوتكا تركش نمي­كرد و حال نيز نوه­اش با بدن ضعيف مريض شده بود. وقتي بدشانسي مي­آيد پشت سر هم مي­آيد. ))

ب. داناي كل محدود كه نقل داستان و تمركز بر روي شخصيت منحصراً محدود به يك و يا گاهي چند فرد مي­شود. مانند رمان (( سووشون ))  نوشته­ي (( سيمين دانشور)).

ج. نامه نگاري و دفتر خاطرات. داستان­هايي كه به صورت نامه و دفتر خاطره روايت مي­شوند. مانند (( بابا لنگ دراز )) نوشته­ي (( جين وبستر)) و (( مرد معلق )) نوشته­ي  (( سال بلو ))

يكي از شيوه­هاي ارتباطي گفت وگو­هاست كه در داستان ايجاد جذابيّت نموده و روح زندگي را ساري و جاري مي­سازد. گفت و گو در پرداخت شخصيت داستاني از اهميّت زيادي برخوردار است و حاوي اطلاعاتي مربوط به شخصيت­هاست. گفت و گونويسي، يكي از ابزارهاي روايت صحنه­اي است. در داستان اميلياي شكارچي،  كلام (( پدربزرگ!  مي­گويم... پدربزرگ! گوزن­ها وقت زاييدنشان رسيده است؟ )) كه از زبان گريشوتكاي جوان بيان مي­شود؛ نشان از عشق و علاقه­ي او به گوزن­هاست. كلام (( نه گريشوتكا، دلم به حالش سوخت، به حال مادرش. سوت كوتاهي كشيدم، بي شرف با سرعت تمام به داخل بيشه­زار پريد. )) به خوبي احساسات و عواطف پيرمردي شكارچي را عيان مي­سازد.

اشخاص در داستان با ايجاد ارتباط با يكديگر نظرات، عواطف، عقايد، جهان بيني و تصميمات خود را به خواننده انتقال مي­دهند. گفت و گويي مناسب است؛ كه حاوي ريتم، لحن و لهجه باشد. چنين ويژگي پس زمينه­ي فرهنگي، قومي، اجتماعي و طبقاتي اشخاص را برملا مي­كند.

 



.[1] اين مقاله، نخستين بار در فروردين ماه 1378 در شماره 28 هفته نامه لاله سرخ

استان مركزي منتشر شد.

[2] . ترجمه­ي نگارنده از داستان كوتاه (( اميلياي شكارچي )) در تير ماه 1377 در

 شماره­هاي 7-9  هفته نامه سرچشمه استان مركزي منتشر شد.

               

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

 

عشق اوّلين[1]

آشنايي با ويجايا گوئل شاعر و نويسنده هندي

 

خانم (( ويجايا گوئل[2] ))، در سال 1948 ميلادي از خانواده­اي مشهور در لهراجاجا[3]ي پنجاب به دنيا آمد. او اشعار و  داستان­هاي كوتاهش را به هر دو زبان هندي و انگليسي در روزنامه­ها و مجلات بسياري به چاپ رسانيده و مدتي نيز به تدريس شعر و داستان پرداخته است. نمايشگاه­هاي انفرادي نقاشي­هاي او در كانپور[4]، چانديجار[5] و دهلي بسيار تحسين شده است. گزيده­اي از داستان­هاي كوتاه او به زبان هندي در دو كتاب ((hara kee gode se  )) و surbhee ke pankh )) )) به چاپ رسيده است.

داستان­هايش، علاوه بر جنبه­هاي تخيلي، ارتباطي عميق با انسان­ و حوادث روزانه زندگي دارد. شخصيت­هاي داستان­هاي او، بسيار ساده­اند و قهرمان­پروري جايگاهي در نظرگاهش ندارد. اغلب آن­ها، مردماني عادي­اند كه در موقعيّت خاصي قرارگرفته­اند. آن­ها قادر نيستند با تقديرشان بجنگند؛ امّا هميشه راهي جسورانه در مقابله با آن پيدا مي­كنند.

خانم گوئل، اوّلين مجموعه از داستان­هاي كوتاهش را كه به زبان انگليسي نوشته شده در كتابي به نام (( اتاقي در طبقه­ي   بالا [6])) در سال 1995 گردآوري كرده است. داستان­هاي اين كتاب، در دوره­ي 25 تا 30 سالگي­اش نوشته شده است.

دوست باوفا، يكي از داستان­هاي كوتاه كتاب اتاقي در طبقه­ي بالاست كه براي آشنايي خوانندگان با شيوه داستان­نويسي ويجايا گوئل متن آن از كتاب انتخاب و ترجمه شده است.

 

دوست باوفا

ما، هميشه با هم بوده­ايم. در حدود بيست سال است كه من و درخت انبه­ام با هم زندگي مي­كنيم. خوشحال و غمينم. لبخند مي­زنم و اشك مي­ريزم. بودن با اين دوست باوفا، به زندگي­ام هيجان و احساس بخشيده است. هرگز به خاطر تنهايي گريه نكرده­ام. شايد باور نكنيد كه من به اين خاطر گريه نكرده باشم. هميشه وقتي حرف مهمّي مي­خواهم بزنم، دوست من خودش را در سكوتي مداوم رها كرده و با كش آوردن تنش، به هر كلمه­اي كه گفته­ام گوش فرا داده است.

در همان روزي كه پسرم به دنيا آمد، او نيز به دنيا آمد. وقتي كه در بيمارستان بودم؛ متوجّه بيرون آمدنش از زمين شدم. هفته­ي بعد كه از بيمارستان مرخص شدم؛ دو برگ نرم ارغواني روي شاخه­اش روييده بود. به پسرم و درخت انبه نگاه كردم. مصمم شدم كه از هر دو مراقبت كنم. بدون شك تربيت آن­ها خستگي زيادي به همراه داشت؛ امّا بي اندازه برايم، لذت بخش بود.

پسرم، هشت ساله شد. روزي با دندان كوچكي در دست و خون ريخته شده برروي لثه­اش از مدرسه به خانه آمد. با نااميدي، رو به آسمان كردم. وقتي درخت انبه را با گل­هاي كوچك روي شاخه­هايش ديدم؛ ته دلم اميدوار شدم و لبخندي زدم؛ چرا كه آن گل­ها با آينده­اي اميدبخش به ميوه تبديل مي­شد.

سال بعد، درخت، انبه­هاي آبدار شيرين و خوشمزه­اي داد. ميوه­هايش، مزه­ي خوبي داشت و بسيار اشتهاآور بود. اين درخت برايم دوست بسيار وفاداري بود.

كوچكي يا بزرگي ريشه­هايش، تمامي فكرم را به خود مشغول كرده بود. همچنين، مي­انديشيدم كه چگونه    مي­شود آن را پيراست؛ به نحوي كه همواره سايه­اي زير آن باشد. بدون كمكش، نمي­توانستم درست فكر بكنم. هر از گاهي مريض مي­شدم و رختخوابم را زير سايه­اش پهن مي­كردم.

پسرم، سال آخر دانشكده را مي­گذراند و به زودي به خاطر تحصيلات بالاتر به شهر ديگري مي­رفت. يك بار كه به دام شيطنت­ها و خيالات دوران نوجواني­اش افتاد؛ خيلي ترسيدم. او در مرحله­اي از زندگي بود كه بايد اين اوهام را از سرگذرانده باشد. قبول كرده بودم كه خيلي عاقلانه رفتار نمي­كند و گاهي احمق مي­شود.

روزي كه به سختي مريض شده بودم، شوهرم به او تلفن كرد: مادرت مريض است و تو در كنارش نيستي!

بله، دلم برايش، تنگ شده بود. به خانه برگشت و درباره­ي دوستش، دانشكده­اش، غذاي مورد علاقه­اش و چيزهايي كه لازم داشت، شروع به صحبت كرد. .قهر كرد و دو روز از خانه رفت. تنها چيزي كه درباره­اش حرف نمي­زد؛ احساس علاقه به قلبم و يا مشكلات خانه بود. اذيت مي­كرد و همه چيز را مي­شكست. از پدرش، خواهش كردم او را برگرداند.

زير سايه­ي خنك انبه نشسته­ام. خيلي آرام وراحتم. مريض هم نيستم. اين درخت، روح من است. مي­خواهم با آن زندگي كنم. اين دوست، سعادتمندم مي­كند. غرق در تفكر، شاخه­­ي پاييني درخت را نوازش مي­كنم؛ همان طوري كه يك بار، دست پسرم را نوازش كرده بودم. دوباره، سلامتي­ام را بازيافته­ام. خوابم گرفته. هيچ دردي ندارم.  

 

نقد داستان كوتاه دوست باوفا

 

داستان كوتاه دوست باوفا، از نوع داستان­هاي طرح گونه (  sketch) است. داستان به بيان حالات و احساسات راوي آن  مي­پردازد؛ درحالي كه در يك حالت هيجاني ويژه­اي قراردارد. حوادث متعددي در داستان وجود ندارد. پيرنگ آن بسيار ساده و گسترش نيافته است. گره محكمي بسته نشده است.اين ويژگي­هاست كه اثر را طرح گونه كرده است.

شخصيت اصلي داستان، راوي آن است. زني كه به دنبال يك دوست باوفاست و آن را در وجود درخت انبه مي­يابد.درختي كه بيست سال با زن بوده و به او آرامش و سلامتي بخشيده  است. چيزي كه پسر راوي نتوانسته از عهده­ي آن بربيايد.

نويسنده، روحي مذهبي و مقدس به انبه داده و در ارائه­ي شخصيت آن به جنبه­هاي نمادين نظر داشته است. پرداخت روايي داستان از ضعف­هاي آن است و كمتر از روايت صحنه­اي استفاده كرده است.آوردن گفت و گو كه يكي از ابزارهاي روايت صحنه­اي است؛ مي­توانست از بار توصيفي و روايي داستان بكاهد.  

 

 

 



[1] - اين مقاله و نقد، با اندك تغييراتي، نخستين بار در شماره­هاي 40 و 41 مردادماه 1378 هفته نامه لاله سرخ استان مركزي به چاپ رسيد.

[2] -vijaya Goel

[3] -  lehragaga

[4] - kanpur

[5] - chandigarh

[6] - Room on the  top  floor

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

نقد داستان كوتاه (( بفرينه ))

 (( علي اشرف درويشيان ))، يكي از نويسندگان معاصري است كه در داستان­هايش مسائل و مشكلات روستاييان را به شيوه­اي ملموس و مؤثر بيان مي­كند. همدردي نسبت به مردم فقير ونظرياتي كه­ درباره­ي عدالت اجتماعي دارد؛ از ويژگي­هاي آثار اوست. 

خود او در مورد درونمايه­ي داستان­هايش چنين مي­گويد: (( درونمايه، موضوع يا تم داستان­هاي من، اغلب كردي است. زيرا خودم را كرد مي­دانم و در بين مردم كرد به ويژه روستاييان زندگي كرده­ام... )) [ چون و چرا، ص 206 ]

درويشيان، به بيكاري و نداري مردان و صبوري زنان مردم غرب كشور و به تأثير فقر و بيماري و جهل بر كودكان آن اقليم توجّهي ويژه دارد.

نثر روان، صريح و گزارشي او يكي ديگر از جلوه­هاي آثار اوست. او براي فرار از  سانسور و ساواك در قبل از انقلاب با اسامي مستعاري چون: لطيف تلخستاني، علي كرمانشاهي، عليجان درويش و... داستان و مقاله نوشته است. جامعه گرايي و تعهد اجتماعي و مردمي بودن در اغلب آثار درويشيان نمود دارد.

داستان كوتاه (( بفرينه ))، آخرين داستان كوتاه مجموعه (( درشتي )) است. اين مجموعه شامل ده داستان كوتاه است كه اولين بار در پاييز 1373 به همّت نشر چشمه در تهران منتشر شد.

داستان از نوع داستان­هاي (( واقع گرا )) و با مضمون اثرات جنگ بر زندگي مردم است.

شخصيت اصلي در بفرينه ( برفينه ) كه نامي براي دختران كرد است و معناي آن سفيد برفي است؛ مادري از يك خانواده­ي كرد است. نويسنده در اين داستان كوتاه، تلاش مي­كند تا با تأثير گذاشتن براحساسات خواننده و ايجاد تصاوير قوّي و گفت و گوهاي موجز و مؤثر و با مركز توجّه قراردادن يك خانواده­ي كرد، شرايطي تراژيك و تأسف بار از فضاي موجود در روستا بيافريند.

داستان با يك تصوير آغاز مي­شود. تصويري از بفرينه كه به سينه­ي مادرش، سليمه تكيه داده و موهاي طلايي­اش در زير دندانه­هاي شانه، برپوست مهتابي گردن و دوشش پاشيده مي­شود.

درويشيان در فصل آغازين داستان، فضايي عاشقانه و پراحساس برقرار مي­كند. رابطه­­ي بين سليمه (مادر ) و بفرينه، سرشار از مهر و محبت است.  در اين فصل، خواننده با شخصيت­ها و روابط آن­ها آشنا مي­شود. به نظر مي­رسد براي داستاني با حجم 9 صفحه، اختصاص 3 صفحه به عنوان مقدمه كار پسنديده­اي نباشد.

با رفتن سليمه از خانه، خواننده علاقه­مند دانستن آينده سليمه و فرزندانش مي­شود و اين تنها  گره ايجادشده در فصل اوّل است.

در فصل دوّم، خواننده با چوپاني به نام (( مامو مقدور )) آشنا  مي­شود.از گفت و گوي او با سليمه اطلاعاتي بيشتر درباره­ي خانواده داده مي­شود. محّمد، شوهر سليمه در نامه­اي كه دست بفرينه است؛ نوشته كه چند روز ديگر به خانواده مي­پيوندد. سليمه در ادامه به (( خالو مراد )) مي­رسد. او از سليمه مي­خواهد كه مواظب حيواناتي كه از ترسِ غرش ميك و ميراژ به وحشت افتاده­اند باشد. انتظار خواننده و نگراني­اش  با دانستن وضعيت غير عادي و خطرناك روستا بيشتر مي­شود و گره ايجادشده محكم­ترمي­شود.

فصل سوّم، حاثه به وقوع مي­پيوندد. سه هواپيما اوج مي­گيرند و درپس تپه­اي غبار انفجاري در هوا پهن مي­شود. چند انفجار ديگرو... خارشي در گلوي سليمه. او دل نگران، با بار هيزم به طرف خانه راه مي­افتد. نقطه­ي عطف داستان همين جاست.

در فصل چهارم، گره­­ي ايجاد شده باز مي­شود. مامو مقدور و خالو مراد به خاطر عوارض شيميايي بمباران مرده­اند. سليمه به خانه مي­رسد و با مرگ فرزندانش روبرو مي­شود و داستان در نقطه­ي اوجش به پايان مي­رسد.

داستان پيرنگ ساده و خطي دارد. هرچند خواننده پي به پايان داستان نمي­برد؛ امّا پيرنگ­هاي فرعيِ كمكي مي­توانست كشش بيشتري ايجاد كرده و حواس خواننده را پرت كند؛ تا لحظه لحظه تشويش و اضطراب بيشتري در دل او ايجاد شود. 

داستاني با چنين حجم اندكي، به چهار فصل تقسيم بندي شده است. هر چه داستان كوتاه، فصول كمتري داشته باشد يكپارچه و منسجم­تر است.

زاويه ديد داستان، داناي كل مطلق است. به نظر مي­رسد، نويسنده با تغيير زاويه ديد مي­توانست از ابتدا تا انتها، داستان را در يك فصل به پايان برساند.

داستان پرداخت خوبي دارد. جزيي­نگر است و لحظه پردازانه. توصيف­هاي نويسنده، پويا و تصويري است. شخصيت­ها خوب پرداخت شده­­اند و نويسنده شناخت مناسبي از آن­ها دارد و روابط آن­ها براي خواننده قابل درك است.

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 
 
  بالا