|
شوقات: قصه وافسانه
|
||
|
وب نوشتهاي يوسف نيك فام |
اتفاق ناگهاني
نقد (( ناگهان اتفاق افتاد ))
(( نخستين جشنواره داستان كوتاه ارديبهشت )) در روزهاي 29 و 30 ارديبهشت ماه 1383 به همت معاونت فرهنگي جهاد دانشگاهي دانشگاه اراك و با حمايت دانشگاه آزاد اسلامي اراك، حوزه هنري استان مركزي، سازمان ملي جوانان اراك با هدف بررسي وضعّيت داستان كوتاه در بين دانشجويان و فارغ التحصيلان دانشگاههاي استان مركزي برگزار شد.
پس از فراخوان،220 اثر از 103 نفر به دفتر انجمن ادبي دانشجويي جهاد دانشگاهي ارسال شد. آثار رسيده در دو مرحله داوري شد. داوران مرحلهي اوّل عبارت بودند از: احسان شاه طاهري، محبوبه آب برين، الهام معروفي،مهدي جمشيديان و بها الدين مرشدي. داوري مرحله پاياني به محمد شمس لنگرودي، عنايت سميعي و منيرو رواني پور سپرده شد.
اين جشنواره با خوانش داستان، كارگاه داستان ( مدرس كارگاه منيرو رواني پور )، و سخنراني حميد عبداللهيان با عنوان تاريخچه داستان كوتاه در ايران، ابوالفضل حري با عنوان بررسي زيباشناسي فرم و محتواي داستان زن زيادي آل احمد با تأكيد بر عنصر زاويهي ديد، محمد صالح علا با عنوان داستان شفاهي ( داستان راديويي )، حسين هادوي با عنوان مباني اجتماعي و فلسفي نقد ادبي و نگارنده با عنوان داستان نويسي در استان مركزي، پس از دو روز در تالار 8 شهريور دانشگاه اراك به كار خود پايان داد. داوران نهايي آثار، تمام حرفهاي من و مادرم نوشتهي احسان شاه طاهري، ما جماعت چاپلين نديده نوشتهي بها الدين مرشدي و عهد جديد نوشتهي محبوبه آب برين را به عنوان آثار برتر شناختند كه به خاطر عضويت هر سه نفر آنها در داوران مرحلهي اوّل از بين آثار رسيده 10 اثر برگزيده شد و به نويسندگان آنان لوح تقدير و جوايزي اعطا شد كه اسامي آنان عبارت بود: عليرضا مدني با داستان ميني بوسي براي همه، نادر ساعي ور با داستان ناگهان اتفاق افتاد، امير حبيبي با داستان اسيرخاك، ميثم غفوريان صديق با داستان اتاق رويا، مهناز صحرائيان با داستان پالتوي قهوهاي، بيتا ثلاثي با داستان من فقط خودم هستم، عادله گلستاني عراقي با داستان چشمهايي كه ميخنديد، ريحانه حسن زاده با داستان بي ادب در نزد، سامان عبدالرضايي با داستان ديوار و ساره وفا با داستان حالا من يه شكل ديگهام. .همچنين ازفعاليّتهاي داستاني اصغر شاهرويي و فرامرز احمري در اراك نيز تقدير شد.
در حاشيه مراسم، منيرو رواني پور قول انتشار آثار برتر را توسط نشر قصه داد؛ كه در بهار سال 1383 به تيراژ 1000 اين وعده عملي شد و داستانها در كتابي به نام (( ناگهان اتفاق افتاد )) منتشر شد.
نگارنده، به دليل حضور مداوم در اين جشنواره شاهد تلاش مديران دلسوز فرهنگي و جواناني علاقهمند و مستعد بود و به جرأت ميتوان گفت چنين جشنواره ادبي پرباري تا آن زمان در اراك برپا نشده بود. جا دارد، يادي از اعضاي ستاد برگزاري كرد: رضا مهدوي هزاوه دبير جشنواره، ثريا شفاعتي مدير كميته اجرايي، الهام معروفي مدير كميته علمي، امير مسعود غفاري مدير كميته پشتيباني، عباس بخشي مدير كميته تبليغات، زهره نعمتي مدير روابط عمومي، ليدا نصيريان امور تايپ.
كتاب شامل 22 داستان كوتاه است كه به نقد پنج اثر پرداخته ميشود.
اسير خاك
حسن، نامزد پري براي عكاسي به شوش رفته و ناپديد شده است و تنها ارتباط آنها از طريق نامه است. پري، از طريق متن نامهها، ميفهمد كه او در دهي در اراك زندگي ميكند. پري كه حالا ازدواج كرده به اراك ميرود و به اتفاق دوستش سارا كه در كتابخانه مركزي شهر كار ميكند به ده ميروند. وقتي از ميني بوس ده پياده ميشوند؛ با تابوت مردهي حسن روبرو ميشوند.
اسير خاك نوشتهي امير حبيبي، يكي از داستانهاي برگزيدهي جشنواره است. مشكل و گره اصلي داستان، گم شدن حسن است كه تا نقطهي اوج ( مرگ حسن ) ادامه مييابد. داستان، كشش كافي براي خواننده دارد. نويسنده، بدون استفاده از مقدمه خواننده را با ماجراي اصلي آشنا ميكند. از قوتهاي اثر، ميتوان به نحوهي درستِ دادن اطلاعات در مورد شخصيتها در جاي جاي آن دانست. اين اطلاعات، از طريق نامهها و يا راوي به خواننده داده ميشود.
داستان، از نوع داستانهاي معمايي است و زاويه ديد آن، اوّل شخص مفرد است. شخصيت اصلي داستان، پري است. هرچند حسن نيز حضور پررنگ و مهمّي در داستان دارد؛ امّا اين پري است كه در داستان پوياست و در حل مشكل داستان – گم شدن حسن و يافتن او- تلاش ميكند.
ناگهان اتفاق افتاد
آقاي ك از شهر زادگاه راوي به ديدن او ميآيد. راوي دل خوشي از اين مهمان ندارد. با رفتن ك از آپارتمان راوي، ترس از آن كه من واقعياش برملا شود؛ او را دچار كابوس ميكند. يك هفته ميگذرد و او دچار هراس ديگري ميشود؛ هراس از آن كه با پيشرفت علم، اجسام نيز آشكار كننده و شاهد من وجودي او باشند. چند روز سكوت ميكند و عملي انجام نميدهد. وقتي كه از خريد برميگردد؛ آقاي ك را در آستانهي ورودي آپارتمانش ميبيند. راوي همان شب او را ميكشد و صبح به وسط درياچهاي ميرود تا بدون حضور شاهدي با خود خلوت كند. او كه در حال نوشتن روايت خود است؛ حالا اسراري دارد كه هيچ كسي از آن اطلاعي ندارد.
ناگهان اتفاق افتاد نوشتهي نادر ساعي ور يكي ديگر از داستانهاي برگزيدهي جشنواره است. گره اصلي داستان، ترس راوي از برملا شدن من واقعي است. داستان با آمدن آقاي ك به خانهي راوي آغاز ميشود. در پاراگراف دوّم از صفحهي سوّم داستان، مشكل راوي كه همان گره اصلي داستان است؛ آغاز ميشود و نويسنده بيش از دو صفحه را به مقدمه و آشنايي خواننده با راوي اختصاص داده است. اين مقدمه طولاني است و بهتر بود كه نويسنده از توضيحات ابتدايي راوي مي كاست و زودتر سر اصل مطلب ميرفت.
يكي از قوتهاي اثر شخصيت پردازي راوي است. نويسنده از ابتداي داستان تا پايان با سپردن روايت داستان به عهدهي راوي، خواننده را با روحيات و خلقيات و عادات او آشنا ميكند. راوي كه شخصيت اصلي داستان نيز ميباشد؛ انگيزه كافي براي تصميم نهايي خود ( كشتن آقاي ك ) دارد.
داستان، از نوع داستانهاي واقع گرا با جنبههاي روانشناسانه است.
ادامه دارد
شخصيت پردازي در داستان كوتاه[1]
با نگاهي به داستان كوتاه (( اميلياي شكارچي ))
(( داستان كوتاه ))، برشي از زندگي است. كوتاهي و فشردگي اين گونهي ادبي نويسنده را مقيّد ميسازد؛ تا در زماني كوتاه و كم، فضايي قابل باور و ملموس را با حداقل كلمات براي خواننده مهيّا كرده تا در تجربهاي جديد از زندگي او را با خود همراه كند.
دقّت كافي نويسنده در صحنه پردازي ( setting ) در ايجاد ارتباط بيشتر خواننده با داستان از اهميّت ويژهاي برخوردار است. يكي از نتايج مهّم اين دقّت، ارائهي خصوصيات و ويژگيهاي خلقي، رفتاري و عاطفي شخصيتهاست.
(( ديميتري مامين سيبريايي ))، نويسندهي داستان كوتاه (( اميلياي شكارچي ))، از همان ابتدا شروع به صحنه پردازي ميكند: (( در قسمت شمالي كوههاي اورال، در جنگلهاي متراكم، روستاي كوچكي به نام تيچكي پنهان شده بود...)) [2] همچنين در بخش سوم، صحنهي شكار گوزن، دلهره و تشويش يك شكارچي با توصيف اعمال و حركات اميليا به خوبي بازگويي شده است: (( قلب اميليا باز ايستاد، تفنگش را سيخ كرد و حيوان زبان بستهي كوچك و بيچاره را مورد هدف قرار داد . ثانيهاي بعد كره با فريادي رقت انگيز روي زمين افتاد... ))
در داستان كوتاه، برخلاف رمان و داستان بلند، نويسنده به خاطر كوتاهي داستان قادر نيست؛ مدتي طولاني از دوران زندگي حتي يك شخصيت را بپروراند. در رمان، فرصت بسياري براي آشكار سازي وجوه پنهاني، خصلتها و خصوصيات رواني و رفتاري اشخاص وجود دارد و در پايان، خواننده شناختي عميق و كامل از شخصيتها در كشاكش با يكديگر، عوامل طبيعي و حوادث و وقايع مختلف به دست ميآورد؛ امّا در داستان كوتاه، عموماً چگونگي رفتار و عكس العمل يك يا چند شخصيت در موقعيت، حادثه و يا اتفاقي خاص نشان داده ميشود.
شخصت اصلي داستان كوتاه اميلياي شكارچي، اميلياست. نويسنده در اين داستان، احساسات، عواطف و رفتارهاي او را با نوهاش (( گريشوتكا ))، سگش (( ليسكو )) و گوزني كه تصميم به شكارش گرفته است، به خواننده آشكار ميكند.
نويسندگان، عموماً به دو شيوه دست به شخصيت پردازي ميزنند: 1- با انتخاب زاويه ديد ( Point of view ) 2- گفت و گو نويسي ( Dialogue )
يكي از عناصر ساختاري كه اهميت ويژهاي در داستان كوتاه دارد؛ انتخاب زاويه ديد است. زاويه ديد در رمان در خلال فصلها تغيير ميكند؛ اما در داستان كوتاه معمولاً ثابت باقي ميماند. زاويه ديد، نحوهي انتخاب راوي داستان است كه نويسنده از طريق آن داستان را بازگويي و روايت ميكند كه به سه گروه اصلي تقسيم بندي ميشود:
1. اول شخص كه حاوي تجارب، مشاهدات و دانستههاي (( من )) راوي است. تمامي شخصيتها از ديد او نگريسته شده و اعمال و رفتارشان زير ذره بين قرار ميگيرد. خواننده را معطوف به حس واقع بيني كرده و ايجاد صميميت و نزديكي بيشتر با شخصيتها ميكند. من راوي ميتواند شخصيت اصلي داستان باشد و ماجراهايي را كه براي خودش اتفاق افتاده تعريف كند. در داستان كوتاه (( خركش )) (( احمد محمود ))، من راوي، (( علي عندليب )) معروف به خركش ، شخصيت اصلي است كه داستان زندگي نكبت بار خود را شرح ميدهد؛ اما در دو قطعهي انتهاي داستان، زاويه ديد عوض شده است. راوي، ميتواند شخصيت فرعي و كم اهميت داستان نيز باشد؛ مانند داستان (( تاريكخانه )) از (( صادق هدايت )).
2. سوم شخص كه راوي در آن از تمامي وقايع آگاه بوده و آزادي كاملي را در تشريح اعمال و رفتار تمامي شخصيتها دارد كه خود شامل دو گروه است:
الف. داناي كل مطلق كه راوي هر زماني قادر است به ذهن هر شخصيتي رخنه كرده و وقايع را بازگويي كند. اگر راوي، هيچ گونه قضاوت و پيشداوري دربارهي حوادث و آدمها نكند؛ زاويه ديد را (( داناي كل بي طرف )) ميگويند. بسياري از داستانهاي كوتاه (( ارنست همينگوي )) اين گونهاند. مانند داستان كوتاه (( تپههايي مثل فيلهاي سفيد )). اگر راوي نظراتش را دربارهي رفتار شخصيتها، ابراز كند به آن (( داناي كل مداخلهگر )) ميگويند. (( جنگ و صلح )) اثر (( لئو تولستوي )) چنين ويژگي دارد.
زاويه ديد در داستان كوتاه (( اميلياي شكارچي ))، (( داناي كل مداخلهگر )) است. راوي در جاي جاي داستان، دست از پيشداوري و ابراز نظر در مورد حوادث، اشخاص و موجودات زنده برنميدارد: (( ليسكو، يكي از بهترين سگهاي نگهبان در تيچكي تمام طول شب همراه شكارچي بود... )) و يا: (( اميلياي پير به خاطر تربيت گريشوتكا تركش نميكرد و حال نيز نوهاش با بدن ضعيف مريض شده بود. وقتي بدشانسي ميآيد پشت سر هم ميآيد. ))
ب. داناي كل محدود كه نقل داستان و تمركز بر روي شخصيت منحصراً محدود به يك و يا گاهي چند فرد ميشود. مانند رمان (( سووشون )) نوشتهي (( سيمين دانشور)).
ج. نامه نگاري و دفتر خاطرات. داستانهايي كه به صورت نامه و دفتر خاطره روايت ميشوند. مانند (( بابا لنگ دراز )) نوشتهي (( جين وبستر)) و (( مرد معلق )) نوشتهي (( سال بلو ))
يكي از شيوههاي ارتباطي گفت وگوهاست كه در داستان ايجاد جذابيّت نموده و روح زندگي را ساري و جاري ميسازد. گفت و گو در پرداخت شخصيت داستاني از اهميّت زيادي برخوردار است و حاوي اطلاعاتي مربوط به شخصيتهاست. گفت و گونويسي، يكي از ابزارهاي روايت صحنهاي است. در داستان اميلياي شكارچي، كلام (( پدربزرگ! ميگويم... پدربزرگ! گوزنها وقت زاييدنشان رسيده است؟ )) كه از زبان گريشوتكاي جوان بيان ميشود؛ نشان از عشق و علاقهي او به گوزنهاست. كلام (( نه گريشوتكا، دلم به حالش سوخت، به حال مادرش. سوت كوتاهي كشيدم، بي شرف با سرعت تمام به داخل بيشهزار پريد. )) به خوبي احساسات و عواطف پيرمردي شكارچي را عيان ميسازد.
اشخاص در داستان با ايجاد ارتباط با يكديگر نظرات، عواطف، عقايد، جهان بيني و تصميمات خود را به خواننده انتقال ميدهند. گفت و گويي مناسب است؛ كه حاوي ريتم، لحن و لهجه باشد. چنين ويژگي پس زمينهي فرهنگي، قومي، اجتماعي و طبقاتي اشخاص را برملا ميكند.
[2] . ترجمهي نگارنده از داستان كوتاه (( اميلياي شكارچي )) در تير ماه 1377 در
شمارههاي 7-9 هفته نامه سرچشمه استان مركزي منتشر شد.
عشق اوّلين[1]
آشنايي با ويجايا گوئل شاعر و نويسنده هندي
خانم (( ويجايا گوئل[2] ))، در سال 1948 ميلادي از خانوادهاي مشهور در لهراجاجا[3]ي پنجاب به دنيا آمد. او اشعار و داستانهاي كوتاهش را به هر دو زبان هندي و انگليسي در روزنامهها و مجلات بسياري به چاپ رسانيده و مدتي نيز به تدريس شعر و داستان پرداخته است. نمايشگاههاي انفرادي نقاشيهاي او در كانپور[4]، چانديجار[5] و دهلي بسيار تحسين شده است. گزيدهاي از داستانهاي كوتاه او به زبان هندي در دو كتاب ((hara kee gode se )) و surbhee ke pankh )) )) به چاپ رسيده است.
داستانهايش، علاوه بر جنبههاي تخيلي، ارتباطي عميق با انسان و حوادث روزانه زندگي دارد. شخصيتهاي داستانهاي او، بسيار سادهاند و قهرمانپروري جايگاهي در نظرگاهش ندارد. اغلب آنها، مردماني عادياند كه در موقعيّت خاصي قرارگرفتهاند. آنها قادر نيستند با تقديرشان بجنگند؛ امّا هميشه راهي جسورانه در مقابله با آن پيدا ميكنند.
خانم گوئل، اوّلين مجموعه از داستانهاي كوتاهش را كه به زبان انگليسي نوشته شده در كتابي به نام (( اتاقي در طبقهي بالا [6])) در سال 1995 گردآوري كرده است. داستانهاي اين كتاب، در دورهي 25 تا 30 سالگياش نوشته شده است.
دوست باوفا، يكي از داستانهاي كوتاه كتاب اتاقي در طبقهي بالاست كه براي آشنايي خوانندگان با شيوه داستاننويسي ويجايا گوئل متن آن از كتاب انتخاب و ترجمه شده است.
دوست باوفا
ما، هميشه با هم بودهايم. در حدود بيست سال است كه من و درخت انبهام با هم زندگي ميكنيم. خوشحال و غمينم. لبخند ميزنم و اشك ميريزم. بودن با اين دوست باوفا، به زندگيام هيجان و احساس بخشيده است. هرگز به خاطر تنهايي گريه نكردهام. شايد باور نكنيد كه من به اين خاطر گريه نكرده باشم. هميشه وقتي حرف مهمّي ميخواهم بزنم، دوست من خودش را در سكوتي مداوم رها كرده و با كش آوردن تنش، به هر كلمهاي كه گفتهام گوش فرا داده است.
در همان روزي كه پسرم به دنيا آمد، او نيز به دنيا آمد. وقتي كه در بيمارستان بودم؛ متوجّه بيرون آمدنش از زمين شدم. هفتهي بعد كه از بيمارستان مرخص شدم؛ دو برگ نرم ارغواني روي شاخهاش روييده بود. به پسرم و درخت انبه نگاه كردم. مصمم شدم كه از هر دو مراقبت كنم. بدون شك تربيت آنها خستگي زيادي به همراه داشت؛ امّا بي اندازه برايم، لذت بخش بود.
پسرم، هشت ساله شد. روزي با دندان كوچكي در دست و خون ريخته شده برروي لثهاش از مدرسه به خانه آمد. با نااميدي، رو به آسمان كردم. وقتي درخت انبه را با گلهاي كوچك روي شاخههايش ديدم؛ ته دلم اميدوار شدم و لبخندي زدم؛ چرا كه آن گلها با آيندهاي اميدبخش به ميوه تبديل ميشد.
سال بعد، درخت، انبههاي آبدار شيرين و خوشمزهاي داد. ميوههايش، مزهي خوبي داشت و بسيار اشتهاآور بود. اين درخت برايم دوست بسيار وفاداري بود.
كوچكي يا بزرگي ريشههايش، تمامي فكرم را به خود مشغول كرده بود. همچنين، ميانديشيدم كه چگونه ميشود آن را پيراست؛ به نحوي كه همواره سايهاي زير آن باشد. بدون كمكش، نميتوانستم درست فكر بكنم. هر از گاهي مريض ميشدم و رختخوابم را زير سايهاش پهن ميكردم.
پسرم، سال آخر دانشكده را ميگذراند و به زودي به خاطر تحصيلات بالاتر به شهر ديگري ميرفت. يك بار كه به دام شيطنتها و خيالات دوران نوجوانياش افتاد؛ خيلي ترسيدم. او در مرحلهاي از زندگي بود كه بايد اين اوهام را از سرگذرانده باشد. قبول كرده بودم كه خيلي عاقلانه رفتار نميكند و گاهي احمق ميشود.
روزي كه به سختي مريض شده بودم، شوهرم به او تلفن كرد: مادرت مريض است و تو در كنارش نيستي!
بله، دلم برايش، تنگ شده بود. به خانه برگشت و دربارهي دوستش، دانشكدهاش، غذاي مورد علاقهاش و چيزهايي كه لازم داشت، شروع به صحبت كرد. .قهر كرد و دو روز از خانه رفت. تنها چيزي كه دربارهاش حرف نميزد؛ احساس علاقه به قلبم و يا مشكلات خانه بود. اذيت ميكرد و همه چيز را ميشكست. از پدرش، خواهش كردم او را برگرداند.
زير سايهي خنك انبه نشستهام. خيلي آرام وراحتم. مريض هم نيستم. اين درخت، روح من است. ميخواهم با آن زندگي كنم. اين دوست، سعادتمندم ميكند. غرق در تفكر، شاخهي پاييني درخت را نوازش ميكنم؛ همان طوري كه يك بار، دست پسرم را نوازش كرده بودم. دوباره، سلامتيام را بازيافتهام. خوابم گرفته. هيچ دردي ندارم.
نقد داستان كوتاه دوست باوفا
داستان كوتاه دوست باوفا، از نوع داستانهاي طرح گونه ( sketch) است. داستان به بيان حالات و احساسات راوي آن ميپردازد؛ درحالي كه در يك حالت هيجاني ويژهاي قراردارد. حوادث متعددي در داستان وجود ندارد. پيرنگ آن بسيار ساده و گسترش نيافته است. گره محكمي بسته نشده است.اين ويژگيهاست كه اثر را طرح گونه كرده است.
شخصيت اصلي داستان، راوي آن است. زني كه به دنبال يك دوست باوفاست و آن را در وجود درخت انبه مييابد.درختي كه بيست سال با زن بوده و به او آرامش و سلامتي بخشيده است. چيزي كه پسر راوي نتوانسته از عهدهي آن بربيايد.
نويسنده، روحي مذهبي و مقدس به انبه داده و در ارائهي شخصيت آن به جنبههاي نمادين نظر داشته است. پرداخت روايي داستان از ضعفهاي آن است و كمتر از روايت صحنهاي استفاده كرده است.آوردن گفت و گو كه يكي از ابزارهاي روايت صحنهاي است؛ ميتوانست از بار توصيفي و روايي داستان بكاهد.
نقد داستان كوتاه (( بفرينه ))
(( علي اشرف درويشيان ))، يكي از نويسندگان معاصري است كه در داستانهايش مسائل و مشكلات روستاييان را به شيوهاي ملموس و مؤثر بيان ميكند. همدردي نسبت به مردم فقير ونظرياتي كه دربارهي عدالت اجتماعي دارد؛ از ويژگيهاي آثار اوست.
خود او در مورد درونمايهي داستانهايش چنين ميگويد: (( درونمايه، موضوع يا تم داستانهاي من، اغلب كردي است. زيرا خودم را كرد ميدانم و در بين مردم كرد به ويژه روستاييان زندگي كردهام... )) [ چون و چرا، ص 206 ]
درويشيان، به بيكاري و نداري مردان و صبوري زنان مردم غرب كشور و به تأثير فقر و بيماري و جهل بر كودكان آن اقليم توجّهي ويژه دارد.
نثر روان، صريح و گزارشي او يكي ديگر از جلوههاي آثار اوست. او براي فرار از سانسور و ساواك در قبل از انقلاب با اسامي مستعاري چون: لطيف تلخستاني، علي كرمانشاهي، عليجان درويش و... داستان و مقاله نوشته است. جامعه گرايي و تعهد اجتماعي و مردمي بودن در اغلب آثار درويشيان نمود دارد.
داستان كوتاه (( بفرينه ))، آخرين داستان كوتاه مجموعه (( درشتي )) است. اين مجموعه شامل ده داستان كوتاه است كه اولين بار در پاييز 1373 به همّت نشر چشمه در تهران منتشر شد.
داستان از نوع داستانهاي (( واقع گرا )) و با مضمون اثرات جنگ بر زندگي مردم است.
شخصيت اصلي در بفرينه ( برفينه ) كه نامي براي دختران كرد است و معناي آن سفيد برفي است؛ مادري از يك خانوادهي كرد است. نويسنده در اين داستان كوتاه، تلاش ميكند تا با تأثير گذاشتن براحساسات خواننده و ايجاد تصاوير قوّي و گفت و گوهاي موجز و مؤثر و با مركز توجّه قراردادن يك خانوادهي كرد، شرايطي تراژيك و تأسف بار از فضاي موجود در روستا بيافريند.
داستان با يك تصوير آغاز ميشود. تصويري از بفرينه كه به سينهي مادرش، سليمه تكيه داده و موهاي طلايياش در زير دندانههاي شانه، برپوست مهتابي گردن و دوشش پاشيده ميشود.
درويشيان در فصل آغازين داستان، فضايي عاشقانه و پراحساس برقرار ميكند. رابطهي بين سليمه (مادر ) و بفرينه، سرشار از مهر و محبت است. در اين فصل، خواننده با شخصيتها و روابط آنها آشنا ميشود. به نظر ميرسد براي داستاني با حجم 9 صفحه، اختصاص 3 صفحه به عنوان مقدمه كار پسنديدهاي نباشد.
با رفتن سليمه از خانه، خواننده علاقهمند دانستن آينده سليمه و فرزندانش ميشود و اين تنها گره ايجادشده در فصل اوّل است.
در فصل دوّم، خواننده با چوپاني به نام (( مامو مقدور )) آشنا ميشود.از گفت و گوي او با سليمه اطلاعاتي بيشتر دربارهي خانواده داده ميشود. محّمد، شوهر سليمه در نامهاي كه دست بفرينه است؛ نوشته كه چند روز ديگر به خانواده ميپيوندد. سليمه در ادامه به (( خالو مراد )) ميرسد. او از سليمه ميخواهد كه مواظب حيواناتي كه از ترسِ غرش ميك و ميراژ به وحشت افتادهاند باشد. انتظار خواننده و نگرانياش با دانستن وضعيت غير عادي و خطرناك روستا بيشتر ميشود و گره ايجادشده محكمترميشود.
فصل سوّم، حاثه به وقوع ميپيوندد. سه هواپيما اوج ميگيرند و درپس تپهاي غبار انفجاري در هوا پهن ميشود. چند انفجار ديگرو... خارشي در گلوي سليمه. او دل نگران، با بار هيزم به طرف خانه راه ميافتد. نقطهي عطف داستان همين جاست.
در فصل چهارم، گرهي ايجاد شده باز ميشود. مامو مقدور و خالو مراد به خاطر عوارض شيميايي بمباران مردهاند. سليمه به خانه ميرسد و با مرگ فرزندانش روبرو ميشود و داستان در نقطهي اوجش به پايان ميرسد.
داستان پيرنگ ساده و خطي دارد. هرچند خواننده پي به پايان داستان نميبرد؛ امّا پيرنگهاي فرعيِ كمكي ميتوانست كشش بيشتري ايجاد كرده و حواس خواننده را پرت كند؛ تا لحظه لحظه تشويش و اضطراب بيشتري در دل او ايجاد شود.
داستاني با چنين حجم اندكي، به چهار فصل تقسيم بندي شده است. هر چه داستان كوتاه، فصول كمتري داشته باشد يكپارچه و منسجمتر است.
زاويه ديد داستان، داناي كل مطلق است. به نظر ميرسد، نويسنده با تغيير زاويه ديد ميتوانست از ابتدا تا انتها، داستان را در يك فصل به پايان برساند.
داستان پرداخت خوبي دارد. جزيينگر است و لحظه پردازانه. توصيفهاي نويسنده، پويا و تصويري است. شخصيتها خوب پرداخت شدهاند و نويسنده شناخت مناسبي از آنها دارد و روابط آنها براي خواننده قابل درك است.
|
|