تبليغاتX
شوقات: قصه وافسانه
 
شوقات: قصه وافسانه
 
 
وب نوشتهاي يوسف نيك فام
 

 

فوتبالدستي

گزيده­اي از يك داستان

 

ننه، داد زد: (( امير! صداي زنگ رو مگه نمي­شنوي؟ برو در رو  باز كن! ))  تيله­ي هشت پري را كه تازه خريده بودم و در دهانم  مي­چرخاندم؛ بيرون آوردم و گفتم: (( چشم! رفتم. )) به طرف در رفتم. هوا، كيپ ابرهاي سفيد بود. تيله را به طرف آسمان گرفتم و چرخاندم. ابرهاي سفيد، رنگي شده بودند. به در رسيدم. داد زدم: (( كيه؟... كيه؟ )) صدا  از پشت در گفت: (( امير جان! منم... ممّد. )) پريدم هوا و فرياد زدم: (( داداش ممّد...ننه! بدو داداش ممّد اومده... داداش ممّد... )) هنوز در را باز نكرده بودم. داداش محمّد از پشت در گفت: (( امير! در رو چرا باز نمي­كني؟ )) در را باز كردم و خودم را به بغلش انداختم. لوپم را بوسيد و گفت: (( ماشالا  بزرگ شدي ... واسه خودت مردي شدي! ))  ننه، هراسان و به دو به حياط آمد. گفتم: (( ننه! بيا ببين كي اومده! )) ننه، به طرف برادرم دويد. بغض در گلويش شكست؛ اشك­هايش جاري شد. محمّد را در آغوش گرفت و غرق بوسه كرد. راستش،كمي احساس حسادت كردم.داداش محمّد، پسر بزرگ و من هم بچّه­ي ته تغاري خانواده بودم. ننه، قربان صدقه­­اش رفت و چمدان سنگينش را گرفت و راه افتاد. من هم  به دنبال آن­ها دويدم و گفتم: (( داداش! برام چي آوردي؟ ))  داداش، سرش را چرخاند و گفت: (( برات فوتبالدستي آوردم. )) گفتم: (( فوتبالدستي ديگه چيه؟ )) گفت: (( حالا بيا تو  بهت مي­گم. )) تو كه رفتم، بوي دود اسفند همه جا را فراگرفته بود. آقا بزرگ از گردن داداش آويزان شده بود و او را غرق بوسه مي­كرد. ننه بزرگ هم كه خود را از قافله عقب مانده مي­ديد؛  به سختي با تكيه دادن به عصايش از جا بلند شد و گريه كنان آقا بزرگ را كنار زد و به داداش آويزان شد. ننه، قوطي كوچك اسفند را آورد توي اتاق و دور داداش چرخاند و صلوات فرستاد.آقا بزرگ كه در كٌُل بالاي كرسي نشسته بود وآماده بود تا چپقش را چاق كند، صلوات بلندي فرستاد. ننه بزرگ، كف دستش را روي لبش گذاشت و كِل كشيد.آقا بزرگ هم دستمال به دست از جا بلند شد و چوپي رقصيد. آقا بزرگ را تا حالا اين قدر شاد و خوشحال نديده بودم. توي شلوغ بازيِ آقا بزرگ، داداش با اشاره­ي انگشت صدام كرد. جلو رفتم. گفت: (( دوست داري فوتبالدستي رو ببيني؟ )) گفتم: (( آره... خيلي. )) دستم را گرفت و برد اتاق  مهمان. ننه، يكي از اتاق­هاي خانه­مان را كرده بود اتاق مهمان. فرش  دوازده متري را كه خودش بافته بود انداخته بود وسط اتاق و دو تا هم پشتي ساروقي  كه آقام از بازار اراك خريده بود به ديوار تكيه داده بود. ننه، در اتاق را هميشه قفل مي­كرد و فقط موقعي كه مهماني داشتيم در اتاق را باز مي­كرد.تنها كسي كه غير از ننه، كليد اتاق را داشت داداش محمّد  بود. داداش، در را باز كرد. جعبه­اي چوبي را كه در دست داشت؛ گذاشت روي زمين و گفت: (( به اين مي­گن فوتبالدستي. مثل فوتباله. دو تا دروازه داره . هر تيم يه دروازه بان داره و دو تا دفاع و سه تا هم فوروارد. خيلي ساده­س.)) گفتم: (( داداش يادم مي­دي چه طوري بازي كنم؟ )) گفت: (( بشين اون طرف تا يه دست با هم بازي كنيم. )) توپي را كه اندازه­ي يك گردو بود؛ انداخت وسط جعبه و گفت: (( سعي كن با چرخوندن ميله­ها و شوت كردن توپ به دروازه­ي من گل بزني. )) شروع كردم به چرخاندن ميله­ها. اوّلين شوت را با يكي از فورواردهاي پلاستيكي به دروازه­ي داداش زدم. توپ، محكم از خط دروازه­ي داداش گذشت و گل شد. به چشم­هاي داداش نگاه كردم و گفتم: (( يعني گل شد؟ ))  داداش، بلند خنديد و گفت: (( با با تو ديگه كي هستي! با اوّلين شوت گل زدي. )) ننه، با سيني چاي و يك ظرف پرتقال وارد اتاق شد و گفت: (( امير جان! داداشت تازه از راه اومده. خسته­س. بذار استراحت كنه! )) داداش، سيني چاي و ظرف را از دست ننه گرفت و گفت: (( خسته نيستم.  پنج گله با امير بازي  مي­كنم و مي­آم پيشه­تون. )) داداش، سيني و ظرف را روي زمين گذاشت. ننه، گفت: (( ممّد جان! هر وقت خواستي بري حموم بگو تا همه چيزو برات آماده كنم. )) داداش، گفت: (( چشم... چشم. )) ننه، رفت و در را پشت سرش بست. داداش، گفت: (( خب... شروع كنيم؟ )) گفتم: (( باشه. )) بازي از سر گرفته شد. يك، گل خوردم. شديم يك يك. گفتم: (( داداش! آماده باش كه مي­خوام ببرمت. )) گفت: (( منتظر گل بعدي باش! ))  حرفش را تمام نكرده بود كه با ضربه­ي مستقيم دروازه بان من غافلگير شد. از خوشحالي پريدم هوا و فرياد زدم: (( گل...گل...گل. )) دهانش باز مانده بود. باور نمي­كرد؛ گل به اين قشنگي خورده باشد. لبش را با زبان تر كرد و گفت: (( يه استراحت كوتاه... تا چايي­هامون سرد نشده بخوريم. )) چايي­ را خورديم و دوباره شروع كرديم. دو گل زده بودم و فقط سه گل ديگر بايد مي­زدم و بازي را برنده مي­شدم.گل بعدي را داداش زد و شديم دو دو. دو گل پشت سرهم زدم و شديم چهار دو. فقط، يك گل مانده بود.داداش، حمله را رها كرد و به دفاع جانانه مشغول شد. من هم دروازه بانم را رها كردم و فقط حمله كردم. يك گل خوردم. گل بعدي را هم مثل آب خوردن خوردم. شديم چهار  چهار. حالا، همه چيز مساوي شده بود. بازي حسابي گرممان كرده بود. فورواردم شوت محكمي زد. دروازه بان، توپ را دفاع كرد. توپ به دروازه بان من رسيد. ميله را محكم و دودستي چرخاندم و شوت كردم و همه چيز تمام شد. فرياد زدم: (( گل...گل...گل...گل. ))

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

دست­هاي كاشته شده در مهر

 

رفته بودم بيمارستان مهر، خيابان زرتشت غربي. اين روزها مهمان عزيزي دارد اين بيمارستان. مهماني جوان. تصويربرداري كه دست­هايش را در باغچه كاشته تا سبز شود. از در غربي وارد شدم. مردم درآمد و شد بودند. نگهبانان ايستاده بودند. چرا سؤال نكردم كدام اتاق بستري است. زبانم خشكيده بود.كلمات از دهانم بيرون نمي­آمدند. دور خودم چرخيدم. چند نفري را از نظر گذراندم. تخيلم به كار افتاد. اين زن حتماً تازه مرخص شده. اين مرد حتماً با دسته گل آمده ديدن زنش. اين دختر كوچولو حتماً براي مادرش گريه مي­كند و دلتنگ اوست. من براي چي آمده بودم اين جا؟ آها ديدن مصطفي كرمي عزيز. تصويربرداري كه دست­هايش را در باغچه كاشته تا سبز شود. باز كه ايستاده­ام و حرفي نمي­زنم. نكند جادو شده­ام. پس چرا كلمه­اي از دهانم خارج نمي­شود.چه شده؟ حال بدي دارم.

 اولين بارهمسرم داستان مصطفي را برايم نقل كرد. جوان باشي و با صدها اميد و اشتياق به آينده بيانديشي و به دوربينت عشق بورزي تا در اين ملك عاشق سوز حاضر شوند تا به ثمن بخس و اندك بهايي به كار بگمارندت. اين هم نوعي از برده داري در دنياي معاصر است. بهره كشي و سوء استفاده از نيروهاي جوان و كارآمد. گفتم كه حال بدي دارم. راستي چي شد؟ چرا نتوانستم به ديدن مهمان عزيز مهر بروم؟ قدم­هايم نيز سست شده بود. نمي­توانستم. هرگز نمي­توانستم. مي­دانيد چرا؟ نمي­توانستم او را روي تخت مهر ببينم در حالي كه آن قدر توان نداشتم تا كمكي هر چند اندك به او بكنم. اين روزها انسانيت حال خوبي ندارد. انسانيت روي تخت بيمارستان نشسته و كمك مي­خواهد. از بيمارستان زدم بيرون. با همسرم تماس گرفتم و گفتم كه نتوانستم. وقتي كه او را صحيح و سالم ببينم حتماً به ديدنش خواهم رفت. آن روز حتماً دستهايش در باغچه­ي مهر سبز شده است.

شماره حساب مصطفي كرمي 210384448 بانك تجارت شعبه مهر كد بانك 318

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 
برای تن مثله شده مصطفی کرمی عزیز ( یادداشتی از مرضیه ریاحی )
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

با ياد تلاش­هاي فراوان رضا مهدوي هزاوه

 

در جشنواره داستان كوتاه ارديبهشت

 

نقد كتاب (( ناگهان اتفاق افتاد ))

 

تمام حرف­هاي من  و مادرم

 

فرهاد عضدي به خانه­ي پدر رفته و دفترچه­ي خاطرات پدرش، سرهنگ اصلان خان عضدي را مي­يابد و پي به حقايقي درباره­ي زندگي پدر مي­برد. حقايقي كه مادرش مي­دانسته و به او نگفته است. پدر، در يك مهماني پايش به خانه­ي تيمسار باز مي­شود و در آن جا عاشق ملك تاج مي­شود. تيمسار از رابطه­ي آن­ها مطلع مي­شود.  پدر در شكارگاه رامسر كشته مي­شود. حالا، سال­ها گذشته است و فرهاد به خانه­ي ملك تاج مي­رود و ملك تاج از او مي­خواهد تا خانه­ي پدري را خراب بكند و برجي بسازد. فرهاد با نگار دختر خوانده­ي ملك تاج آشنا مي­شود و پس از مرگ ملك تاج با او ازدواج مي­كند و صاحب فرزندي مي­شود.   

تمام حرف­هاي من و مادرم از داستان­هاي برگزيده­ي جشنواره، نوشته­ي احسان شاه طاهري است. داستان از نوع داستان­هاي واقع گراست و بيشترين لطمه را ازشيوه­ي بياني خود خورده است. داستان، زاويه ديدهاي متغيير دارد. سه زاويه ديد وجود دارد. من راوي، تك گويي نمايشي يا بيروني و تك گويي بيروني. به طور مثال در  پاراگراف اوّل داستان زاويه ديد، من راوي است. در پاراگراف دوم، تك گويي دروني است؛ به دليل آن كه مخاطبي در آن وجود ندارد و در پاراگراف سوم، تك گويي بيروني است؛ چرا كه مخاطب دارد و مخاطب آن مادر فرهاد است. اين شيوه­ي بياني تا انتهاي داستان وجود دارد. اين شيوه، ارتباط خواننده را با داستان مختل مي­كند و اجازه نمي­دهد تا در مسير قصه قرارگيرد.

داستان، بيش از آن كه از ويژگي­هاي داستان كوتاه بهره ببرد، قابليت­هاي يك داستان بلند يا حتي رمان را دارد. شخصيت­هاي متعدد و طولاني بودن محدوده­ي زماني كه قصه­ي داستان روايت مي­شود از شاخصه­هاي اصلي رمان و داستان بلند است كه در اين داستان ديده مي­شود.

نويسنده در قصه­پردازي و تخيل كه لازمه­ي هر اثر داستاني است­؛  از قدرت بالايي برخوردار است و در پرداخت شخصيت­ها  متبحر است. شخصيت­ها قابل لمس و باور پذيرند. 

 

ما جماعت چاپلين نديده  

راوي در قهوه خانه­اي، پر از دود نشسته است. قهوه خانه­اي كه نه نقال دارد و نه رستم. نقال، نقالي را آغاز مي­كند. رستم، ذهن راوي را اشغال مي­كند و او را در قهوه خانه تصوير مي­كند. رستم، چاقو مي­كشد و مي­خواهد به يكي چاقو بزند. قهوه چي دستش را مي­گيرد و برايش چاي مي­آورد و آرامش مي­كند. رستم به دنبال نقال مي­گردد؛ تا او را پيدا كند. همه مي­خندد. رستم و نقال از ذهن راوي بيرون مي­روند. همه، روبروي تلويزيون نشسته­اند و به حركت­هاي چاپلين مي­خندند. رستم، دوباره ظاهر مي­شود و از در قهوه خانه بيرون مي­رود. سهراب، وارد مي­شود و سراغ رستم را مي­گيرد. ملائك، دور سر دور مي­زنند و ورد مي­خوانند. رستم، وارد مي­شود. توي خيابان، جنازه مي­برند. راديو، وق مي­زند. قهوه چي، فحش مي­دهد. قهوه خانه، بسته مي­شود. راوي و بقيّه در قهوه خانه مي­مانند. ملائك، دور چراغ­ها در قهوه خانه مي­چرخند.

ما جماعت چاپلين نديده، يكي ديگر از داستان­هاي برگزيده­ي جشنواره نوشته بها الدين مرشدي  است. نويسنده، فانتزي جالب و شيريني در داستان ايجاد كرده است. حوادث و اتفاقات غير واقعي، در فضايي كاملاً واقعي صورت مي­پذيرد. آمدن رستم، نقال، سهراب و ملائك در قهوه خانه و ارتباط برقرار كردن آن­ها با آدم­هاي معاصر اين فانتزي را به وجود آورده است.

روايت داستان، به عهده­ي من راوي است. شخصيت اصلي، نيز خود اوست. گره اصلي داستان را مي­توان، درگيري­هاي راوي با مسائل تناقض آميز و متضاد در زندگي روزمره دانست؛ كه تا انتهاي داستان ادامه دارد.

داستان، تصاوير جاندار و تأثير گذاري دارد و نويسنده تلاش كرده است؛ تا داستان براي خواننده قابل ديدن شود. لحظه­پردازانه بودن و جزيي نگر بودن از ويژگي­هاي ديگر آن است.

 

عهد جديد

قطاري، در گذر است. پيرمرد، زني با نوزادش و راوي در قطارند. توجّه راوي به آن­ها معطوف شده است. پيرمرد با خود الوارهايي دارد. طنابي از روي بسته الوارها تا شانه­ي پيرمرد آمده است. آسمان، ابري مي­شود. باران مي­بارد و  همه جا را آب فرامي­گيرد. پيرمرد با الوارها، روي آب راه مي­افتد و آن­ها را بازمي­كند و با ميخ به هم مي­كوبد.  راوي او را همچون نوح متصور مي­شود. تكان­هاي قطار شديدتر مي­شود. نزديك ايستگاه آخر، راوي به دهان نيمه باز پيرمرد زل مي­زند. 

عهد جديد از داستان­هاي برگزيده­ي جشنواره­، نوشته­ي محبوبه آب برين است. در داستان با راوي كه ذهن فعالي دارد؛ مواجه مي­شويم. زاويه ديد، تك گويي دروني است. داستان، پيرنگ ساده­اي دارد. عنصر اصلي داستان را مي­توان، درونمايه آن دانست. نويسنده با توجه به اسطوره­هاي مذهبي، به درونمايه بيشتر از هر عنصر ديگري توجّه دارد و اثر مضمون نويي دارد.

 خواننده، بيشتر از آن كه كنجكاو دانستن (( بعدش چه شد؟ )) باشد؛ همانند راوي به شخصيت­ها مي­انديشد؛ به پيرمرد و الوارهايش و زن چمدان به دست و نوزادش و كششي نيز كه براي خواننده ايجاد مي­شود؛ بيشتر بر اساس سؤالي است كه در ذهن راوي و خواننده وجود دارد و عامل اصلي كشش داستان برپايه­ي ناشناخته­هاي دروني شخصيت­هاست. البته به نظر مي­رسد نويسنده، به اندازه­ي كافي به درون آن­ها  نفوذ نمي­كند و سؤال­هايي در ذهن خواننده باقي مي­گذارد.

داستان پرداخت خوبي دارد و لحظه پردازانه و جزئي نگرست. توصيف­ها عموماً ، پويا و در حال حركت است.

 

                                                                                           

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 
 
  بالا