تبليغاتX
شوقات: قصه وافسانه
 
شوقات: قصه وافسانه
 
 
وب نوشتهاي يوسف نيك فام
 

 

سير سقوط يك رستم

 

نقد (( سهراب كشان ))

 

 

(( سهراب كشان ))، دوّمين رمان (( سيد عطاء الله مهاجراني )) است. اين اثر، اوّلين بار در زمستان  سال 1382 به همّت انتشارات فرهنگ معاصر و اميد ايرانيان در تهران منتشر شد.

 

قصه­ي رمان

     يك خانواده­ي روستايي در مارونِ اراك. سهراب، معلّم روستا، پسر بزرگِ خانواده بيست ساله شده و تصميم به ازدواج گرفته است. سكينه، مادر خانواده بيمار است و مدام سرفه مي­كند. آقاخوان پدر خانواده، پسر حاج آخوند، احترام خاصي در بين اهالي دارد. آقاخوان تصميم مي­گيرد؛ تا سكينه را براي مداوا پيش دانيال حكيم به شهر ببرد. آقاخوان راز چشم شيشه­اي راضيه دختر بلقيس را مي­فهمد. آقاخوان با اسبش جانان به بچّه­هاي مدرسه مي­رسد و يك، دو بيتي از باباطاهر به آن­ها ياد مي­دهد. سهراب، بقچه­ي نان و پنيرو پيازچه را كه پدرش فراموش كرده با خود بردارد، مي­آورد و در خورجين جانان مي­گذارد و از پدر مي­خواهد؛ تا به خانه­ي مدولي در روستاي حمريان رفته و مريم دخترش را خواستگاري كند.

 آقاخوان به حمريان مي­رسد و به خانه مدولي مي­رود. پسر مدولي، مي­گويد كه ديشب آناهيت، دختر يرواند و كلارايِ ارمني توي گهر افتاده و غرق شده و همه براي يافتنش به آن جا رفته­اند. آقاخوان به آن جا مي­رود. آقا خوان، مريم را براي اوّلين بار مي­بيند و به اهالي كمك مي­كند؛ تا آناهيت را بيابند. جسد آناهيت مرده پيدا مي­شود. آقاخوان، پس از مراسم خاكسپاري به مارون بازمي­گردد. آقاخوان بي­قرار مي­شود. سهراب نگران از حرف آقاخوان درباره سربازي رفتن  به پاسگاه توره مي­رود؛ امّا استوار بيات رئيس پاسگاه نيست. سهراب به خانه بازمي­گردد.

 آقاخوان براي ازدواج سهراب مي­خواهد؛ تا از سّيد شاهنامه خوان مشورت بگيرد. سّيد به ملاير رفته است. سهراب خود راهي ملاير مي­شود. سهراب هرچه مي­گردد، برگه اجباري را پيدا نمي­كند. آقاخوان لباس­هاي نواش را مي­پوشد تا به خانه­ي مدولي برود. بيماري سكينه حادتر شده است. سكينه از آقاخوان مي­خواهد؛ تا اوّل به خواستگاري برود و بعد به فكر مداوايش باشد.

سهراب در خانه­ي بهرام خان، داماد سّيد است. سّيد داستان رستم و سهراب را آغازمي­كند. از آن طرف، آقاخوان به خانه­ي مدولي مي­رسد و با دروني متلاطم و بي­قرار، بدون آن كه حرفي از خواستگاري بزند؛ آن جا را ترك مي­كند. آقاخوان كه عاشق مريم شده، خسته وآشفته به خانه بازمي­گردد. حال سكينه، بدتر از قبل شده است. آقاخوان مي­خوابد و خواب مي­بيند كه قلبش از دستش مي­افتد و داركوبي به چشمش نوك مي­زند.

 سهراب به خانه مي­آيد. او با استوار بيات درباره­ي اجباري حرف زده است وبه مادرش مي­گويد كه استوار در اين مورد هيچ حرفي با آقاخوان نزده است. سكينه، برگه­ي اجباري سهراب را در قدك آقاخوان يافته است. آقاخوان به حمريان مي­رود. عصاي سّيد را مي­گيرد و از او خواهش مي­كند تا به خواستگاري مريم برود. آقاخوان به خانه باز مي­گردد؛ حال خوشي ندارد. از سهراب مي­خواهد؛ تا تگه­اي را قرباني كند. سهراب گوشت قرباني را براي مدولي مي­برد. سهراب به قدرت كور مي­رسد كه زماني عاشق مريم بوده، به او گوشت قرباني و صدتومان پول مي­دهد؛ تا كاري به او نداشته باشد.  سهراب به خانه مي­آيد و قرار مي­شود؛ تا فردا مادرش را پيش حكيم ببرد وآقاخوان هم براي خواستگاري به حمريان برود.

 فردا، آقاخوان به خانه­ي وارطان در حمريان مي­رود. سّيد هم آن جاست. سكينه و سهراب نيز به آن جا مي­آيند. سكينه و سهراب براي ديدن تابلويي كه هاسميك به عنوان هديه­ي ازدواج سهراب و مريم كشيده به خانه هاسميك مي­روند. آقاخوان هم از سّيد مي­خواهد؛ تا بقچه و شاهنامه­اش را به او بدهد و خود سّيد به خواستگاري مريم برود. افسار جانان را به او مي­دهد و از او مي­خواهد تا فردا سكينه را به شهر ببرد. آقاخوان از سّيد خداحافظي مي­كند و مي­رود. روبه روي دكان قدرت كور، جوي آب گرفته است. آقاخوان، تفنگ  قدرت- تفنگي كه با صدتوماني سهراب خريده- را مي­گيرد و راه آب را باز مي­كند. لوله تفنگ خم مي­شود. آقاخوان تفنگ را به قدرت مي­دهد و سراپا خيس از آن جا مي­رود.

پيرنگ  

گره اصلي رمان، خواستگاري آقاخوان از مريم است.  اين مشكل از فصل سّوم، صفحه­ي 31 آغاز شده و تا نقطه­ي اوج داستان، يعني زماني كه آقاخوان از سّيد مي­خواهد؛ تا او به خواستگاري مريم برود و آقاخوان خانواده را ترك مي­كند؛ ادامه مي­يابد. نويسنده بيش از آن كه به حادثه پردازي بينديشد؛ در فكر شخصيت­ها، دغدغه­هاي ذهني  و خلوت آن­هاست. پيرنگ داستان ساده است و پيچيدگي خاصي در آن ديده نمي­شود.

داستان 25 فصل دارد و وقايع آن در سال1340 اتفاق مي­افتد. دو فصل از داستان مي­گذرد و نويسنده مشكل اصلي را آغاز مي­كند. از همين رو رمان، مقدمه­اي طولاني دارد. به نظر مي­رسد، فصل دوّم كه اختصاص به  راضيه و احمد و چشم شيشه­اي راضيه و پي بردن آقاخوان به چشم شيشه­اي  راضيه است؛ وحدت موضوع را مخدوش كرده و مي­توان آن را در سير روند قصه­ي رمان حذف كرد.    

كشمكش اصلي داستان، برپايه درگيري­هاي دروني و ذهني آقاخوان با خود است. او پس از آن كه عاشق مريم مي­شود؛ تا پايان داستان با خود كلنجار مي­رود. او ميدان را به رقيب عشقي­، فرزندش سهراب مي­دهد و مي­رود؛ تا زندگي جديدي را آغاز كند. 

رمان، از داستان رستم و سهراب شاهنامه وام گرفته است؛ حتي مي­توان آن را اقتباسي امروزي از آن دانست.

شيوه بياني

زاويه ديد داستان برعهده­ي داناي كل مطلق است. نويسنده از قابليت­ها و طرفيت­هاي اين زاويه ديد به خوبي بهره گرفته و از تمهيد بازگشت به گذشته ( فلاش بك )، نيز استفاده كرده است.

درونمايه

مهّم­ترين درونمايه رمان، غلبه برنفس است. آقاخوان، با ديدن مريم با بحراني روبرو مي­شود؛ بحراني كه مي­تواند حتي هويت او را دگرگون كند. تجربه­ي او بسيار شبيه، بحراني است كه شيخ صنعان گرفتار آن مي­شود. هرچند نويسنده عاقبت ديگري براي آقاخوان تدارك مي­بيند.

از درونمايه­هاي ديگر، مي­توان به فداكاري و گذشت مادرانه و راز آلودگي زندگي آدم­ها و عشق نام برد. سكينه، مادر سهراب نمونه­اي از مادر فداكار ايراني است كه حتي به خاطر سرنوشت فرزندش، از سلامتي خودش مي­گذرد. در رمان، زندگي شخصيت­ها راز آميز است و هر كسي  در زندگي­اش حرف­هاي نگفتني زيادي در دل دارد. اغلب اهالي روستا نمي­دانند كه چشم راضيه شيشه­اي است. سّيد سرگذشتي نگفتني دارد كه نويسنده تا انتهاي داستان راز زندگي او را براي خواننده آشكار نمي­كند. آقاخوان، با عشق به مريم يك راز عاشقانه را در دل نهان دارد.

عشق، جايگاه مهّمي در داستان دارد. سهراب كشان داستاني عاشقانه است. عشق احمد به راضيه، عشق آقاخوان و سكينه، عشق سهراب و مريم، عشق قدرت كور به مريم، عشق آقاخوان به مريم و عشق سّيد به شاهنامه.

شخصيت پردازي

شخصيت اصلي داستان،آقاخوان است. آقاخوان، پيرمردي 60 ساله، حضوري پررنگ و بيشتر از شخصيت­هاي ديگر دارد. نقش او در پيشبرد داستان نيز اهمّيت والايي دارد. مشكل اصلي داستان نيز مشكل اوست. آقاخوان، دچار ترديد است. اين كه مريم را براي خودش خواستگاري كند يا سهراب؟ اين ترديد، تا پايان داستان با اوست. اين ترديد، در پايان از او آدم ديگري مي­سازد. آقاخوان متحول مي­شود و تصميم مي­گيرد؛ تا مانند سّيد به شاهنامه­خواني روي آورد.   

نويسنده در پرداخت شخصيت آقاخوان به شاهنامه­ي حكيم طوس  نظردارد. شخصيت آقاخوان در جاهايي از داستان وجوهي رستم گونه مي­يابد. به طور مثال در گفت و گوي سهراب و استوار بيات به شباهت ظاهري آقاخوان با رستم اشاره­اي مي­شود :  استوار بيات گفت:  (( سهراب جان، رابطه تو با رستم چطور است؟ )) (( با رستم؟ )) (( بله. با آقاخوان. چشم خدا به پدرت باشد، مثل رستم مي­ماند. ريش بلندش كه دوفاق است، درست مثل ريش رستم. )) ( 112)  نويسنده، خود نيز  به عنوان داناي كل مطلق، به اين همانندي اشاره­اي دارد : (( ... ريش بلند و حنايي- قرمزش مثل ريش رستم دو فاق به نظر مي­رسيد. ))  ( 103 ) آقاخوان،  نيز خود را در تخيلاتش رستم مي­بيند :  آقاخوان سكوت كرده بود. انديشيد : (( من بايد با سهرابم چه كنم؟ خنجرش را از غلاف بيرون كشيد. تيغه پولادي به زهر آب داده خنجر چشمه خون از سينه سهراب جوشيد. سهراب فقط نگاه كرد. لبخند زد. رنگش مهتابي شد. دست آقاخوان را فشرد و گفت: پدرم، پدرم كجاست؟ " مي­خواست بگويد" پدرت من هستم. تصوير خودش را در صفحه سپيد و برّاق سپر سهراب ديد. قيافه­اش مثل قدرت كور بود، چند پرده تيره­تر و گرفته­تر. چشمانش را بست. آه چه ديوي هستم. چه ديوي شده­ام. سهراب سرش را بر سمت چپ سينه آقاخوان تكيه داده بود. جانان بر خاك سم مي­كوفت و شيهه سر مي­داد. )) ( 187 )  نويسنده، اين همانندي را از نظرگاه شخصيت سّيد نيز آشكار مي­كند : نگاهي به ريش دوفاق آقاخوان انداخت. انديشيد : (( سهراب كه مثل سهراب است. آقاخوان هم دارد مثل رستم مي­شود. )) ( 136 )

نويسنده، شناسنامه­ي كاملي از شخصيت­ها به خواننده ارائه داده است. به طوري كه مي­توان گفت عنصر اصلي و غالب در داستان، شخصيت است. شخصيت­ها باورپذيرند و قابل قبول. كنش­ها و اعمال  بر اساس روحيات و خلقيات آن­هاست و نه براساس تصميم و خواست صرف نويسنده. به طور مثال اگر آقاخوان در انتهاي رمان، به نداي دلش پاسخ منفي مي­دهد و ميدان رقابت با رقيب عشقي­اش را ترك مي­كند و خود را به شمايل سّيد درآورده و خانه  و خانواده را ترك مي­كند؛ با شناختي كه خواننده از روحيات و افكار آقاخوان دارد؛ اين تصميم او را مي­پذيرد و باور دارد.     

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

داستان کوتاه                                                                                                                                         

 

به نام خدا

 

با دست خود كلبه­اي ساخته­ام

 

با سلام به تو دوست گرامي و محترم!

 

اميدوارم كه حالت خوب و سلامت باشد. اگر از حال بنده خواسته باشي، الحمدلله سلامتي برقرار است و مشكلي نيست جز دوري از تو. شايد پيش خودت از من بپرسي كه چرا من همه چيز را رها كردم وبي خبر از همه رفتم و از هيچ كس هم خداحافظي نكردم؟

الان كه اين نامه را مي­نويسم براي خودم كلبه­اي ساخته­ام در جنگلي زيبا و چشم نواز. زندگي درويشانه­اي را شروع كرده­ام. همه چيز را با دست­هاي خودم ساخته­ام؛حتي اين كلبه­ي چوبي را.­ يك اسب خريده­ام. چند تا مرغ و خروس و يك گاو شيرده.

يادت هست آن پيرمرد كرد در پاوه با دست­هاي پينه بسته­اش برايمان از گاوش شير دوشيد و برايمان آورد. چه قدر چسبيد بعد از آن نبرد سخت و  دلاورانه­­اي كه پا به پاي شهيد چمران براي آزاد سازي پاوه داشتيم.امام گفته بود بايد هر چه سريع­تر پاوه از دست اشرار آزاد شود و ما با همديگر خودمان را به اولين پايگاه بسيج رسانديم وكمتر از بيست و چهار ساعت براي جنگيدن به پاوه رسيديم. ياد همه­ي بچه­ها بخير باد. چه نبرد جانانه­اي!

هرچه بود گذشته و حالا من اين جايم و تو آن جايي و چه قدر دور از هم. شده­ام مثل جنگلي­ها. بگذريم... چه خبر از پسرت سعيد؟ چه خبري ازش داري؟ نامه مي­دهد؟  ناراحت شدي نه؟ مي­داني تو وظيفه­ات را به خوبي انجام دادي. امثال تو اگر نبودند اين مملكت همه چيزش را از دست داده بود. تو در جبهه بودي و اگر سعيد به دنبال روياهايش رفت آمريكا و پناهنده شد ؛ كسي حق ندارد تو را مقصر بداند. همه مي­دانند كه ما تمام حواس­مان را به جبهه برده بوديم. 

از دردهايت چه خبر؟ از آن گل سرخي كه در پايت كاشتند چه خبر داري؟ هنوز به عنوان يادگاري سال­هاي جنگ با خودت نگهش داشته­اي؟

مي­خواهم برايت از شهيد مهدي محمدزاده بگويم. محمدزاده چهارده سال بيشتر نداشت. در مسجد جامع خرمشهر ديدمش.دو هفته از شروع جنگ گذشته بود. قيافه­ي سوخته­اي داشت؛ طوري كه فكركردم خرمشهري است و از بقيه خانواده­اش جا مانده است. پرسيدم: بچه كجايي؟ با لهجه­ي جنوب شهري گفت: تهروني­ام. پرسيدم: اين جا چه كار مي­كني؟ گفت: اومدم بجنگم. عجب سؤال احمقانه­اي كرده بودم. سرنيزه­ي كلاشينكف به كمرش بسته بود. پرسيدم: پس تفنگت كو؟ به سرنيزه­اش اشاره كرد و گفت: بهم نرسيد. فعلاً همين رو دارم. چيزي در  پيراهنش قلنبه شده بود. فكر كردم با خودش حتماً نارنجكي دارد. پرسيدم: زير پيراهنت چي داري؟  دكمه­هاي پيراهنش را باز كرد و كبوتري را نشانم داد و گفت: دلم برايش سوخت.گيج و ويج كنار محراب مسجد افتاده بود. حال خوشي نداشت. ترسيدم زير دست و پاي رزمنده­ها بمونه. اين جا جاش گرم و نرمه.امنِ امنِ.

هيچ وقت برايت خاطره­ي او را تعريف نكرده بودم. مي­داني عاقبت محمدزاده چه شد؟ بعثي­ها مسجد جامع را  محاصره كردند. مهمات­مان تمام شده بود. حتي يك گلوله هم نداشتيم. مجبور به عقب نشيني شديم. به گروه­هاي چند نفره  تقسيم شديم. من و محمدزاده و دو نفر ديگر مامور شديم تا به طرف غرب مسجد حركت كنيم. در راه  به دو نفر بعثي برخورديم . نه راه پيش داشتيم و نه راه پس. چاره­اي نبود كه دست­ها را بالا بگيريم و تسليم شويم. همين كار را هم كرديم. عراقي­ها نزديك­تركه شدند؛ محمدزاده با حركتي سريع سرنيزه را كشيد و كوبيد به شكم يكي از عراقي­ها. عراقي بعدي به طرف محمد زاده شليك كرد. لحظه­اي از شليك عراقي نگذشته بود كه صداي شليك تفنگي به گوش رسيد. عراقي از پا درآمد. يكي از اهالي خرمشهر نجات­مان داد. محمد­زاده روي زمين دراز كشيد. دكمه­هايش را بازكردم. كبوترموجي هنوز كنار قلبش جا خوش كرده و زنده بود.چشم­هاي محمدزاده را بستم. هنوز سرنيزه­ي محمد زاده را دارم. كنار يادگاري­هاي ديگر روي ديوار آويزان كرده­ام. سرنيزه را هيچ وقت پاكش نكردم. هنوز رگه­هايي از خون روي تيغه باقي مانده است.   

دوست عزيز!

محمدزاده و نازنين­هاي ديگري كه جلوي من و تو پرپر شدند؛ من را به اين جا كشاندند. لابد مي­پرسي خب چه ربطي به هم دارد؟ حالا روزهاي زيادي از آن دوران مي­گذرد. آدم­ها عوض شده­اند. هركسي جايي مشغول كار شده است. يكي شده بازاري، يكي شده كارمند دولت، يكي شده سپاهي و يكي هم مثل من و تو شده پليس. تو شده­اي از فرماندگان عالي رتبه پليس و من هم كه شده­ام پليس ضد شورش. تو كه الحمدلله جايگاه محكمي داري و با از ما بهتران هم مراودات خوبي داري و با جناح­هاي سياسي هم خوب مي­سازي.

من خسته شده­ بودم. شده بودم نفر اول ميتينگ­ها و تحصن­ها. هميشه در آماده باش.  باتوم به دست و آماده. توي يكي از تحصن­هاي خياباني با مردم درگير شديم. چاره­اي نبود كه با باتوم از خودم دفاع كنم.

يك شب كه خسته و كوفته به خانه رفتم، مادرم كنارم كشيد و گفت: مادر! تو اين شلوغي­ها كاري نكني كه بعداً پشيمان بشي. همين جمله كافي بود كه مرا دچار ترديد كند.چند روزي حال خوشي نداشتم. با خودم كلنجار مي­رفتم. اداره رفتم و مرخصي گرفتم. بيماري مادرم هم مزيد علت شد. بعد از فوت مادر، جمله­اش مدام ذهنم را خراش مي­داد: كاري نكني كه بعداً پشيمان بشي. با خواهرم كه از بهشت زهرا برگشتم، كبوتر بي­جاني جلوي در خانه افتاده بود.كبوتر را از روي زمين برداشتم. گيج و ويج بود.دكمه­هاي پيراهنم را باز كردم و گذاشتمش توي پيراهنم. خواهرم تعجب كرد و پرسيد: چه كار مي­كني؟ گفتم: اين جا جاش گرم و نرمه.امنِ امنِ.

حالا كه اين نامه را برايت مي­نويسم  جاي گرم و نرمي دارم و ديگر كاري نخواهم كرد كه بعداً پشيمان بشوم.

                                                                                            

به اميد ديدارت

خداحافظ                                                                                                                           

                                                                                               

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

 

 قصه­ي مادر موعود

 

نقد داستان خاتون عشق

 

 

خاتون عشق داستان زندگي نرجس خاتون، مادر گرامي امام زمان(عج)؛  نوشته­ي زهرا زواريان، تقدير شده در اوّلين دوره مسابقه كتاب امام زمان(عج) در 100 صفحه در سه فصل،اوّلين بار در سال1378 به همّت موسسه انتشارات قدياني منتشر شد. اين داستان تا سال 1384 شش بار تجديد چاپ شده است.

 

قصه­ي خاتون عشق

 

عروسي مليكه، شاهزاده رومي با وقوع زلزله در كاخ امپراطور روم به هم مي­خورد. قيصر با توصيه عالمان و پيشگويان بر نحوست ازدواج تصميم مي­گيرد؛ تا مليكه را به عقد برادر داماد درآورد. بساط بزم و جشن دوباره چيده مي­شود؛ اما اين بار نيز كاخ مي­لرزد. كاهنان توصيه مي­كنند؛ تا امپراطور از اين وصلت بگذرد.

             مليكه، شبي با دل شكسته با استمداد از مريم مقدس به دعامي­پردازد. از فرط خستگي به خواب مي­رود و در خواب، مسيح با مرداني سراپا نور به كاخ مي­آيند ومسيح، مليكه را برتخت مي­نشاند. لحظه­اي بعد، حضرت محمد(ص) با ائمه اطهار به كاخ مي­آيند و پيامبر اسلام، مليكه را از مسيح براي امام حسن عسگري( ع ) خواستگاري مي­كند. مليكه از خواب بيدار مي­شود و حالي خوش مي­يابد. شادي مليكه، ديري نمي­پايد و باز غم و اندوه بر او چيره مي­شود. مليكه با محبوب در خواب ديدار مي­كند. محبوب از جنگ قريب الوقوع مسلمانان و روم و شكست روم و اسارت مليكه با او گفت و گو  مي­كند.خواب مليكه به واقعيت مي­پيوندد و او به همراه دو نفر از نديمه­هاي دربار به نام­هاي هلنا و كلوديا و عده­اي كنيز و مردان رومي به اسارت مسلمانان درآمده و با كشتي براي فروش برده  مي­شوند. بشربن سليمان كه حامل نامه­اي از امام علي النقي(ع) است؛ مليكه را از عمروبن زيد مي­خرد و به خانه امام مي­برد.

            مليكه بعد از اسارت به نام نرجس خوانده مي­شود. او با توصيه امام علي النقي(ع) به خانه حكيمه خواهر امام مي­رود؛ تا تعاليم اسلامي را فرا گيرد. پس از دو سال فرشته­ها وصلت آن دو گوهر تابناك را جشن مي­گيرند. پس از شهادت امام علي النقي(ع)، امامت به  حسن عسگري(ع) واگذار مي­شود. معتمد خليفه وقت به خاطر ترس از تولد مهدي(ع ) دستور مي­دهد؛ تا رفت و آمدهاي خانه امام را مراقبت كنند. مهدي (ع) متولد مي­شود؛ در حالي كه رو به قبله و به حالت سجده روي زمين قرار گرفته است. امام حسن عسگري (ع) به شهادت مي­رسد. قبل از شهادت، امام مهدي(ع) با دست خويش گلوي تشنه امام را سيراب مي­كند. امام دستان فرزند را در دست مي­گيرد و عهدي با پسر دارد. امام مهدي (ع) خاتم ائمه طاهرين است. پدر پلك­ها را بر هم مي­نهد و لحظاتي بعد، كودك از نظرها ناپديد مي­شود و نرجس بر بالين محبوب سخت مي­گريد.

 

 پيرنگ

            

       نويسنده در اين داستان، خود را در بند ترتيب توالي زماني وقوع ماجراها قرار نداده است. داستان داراي سه فصل است. نويسنده، داستان را با اسارت مليكه و نديمه­ها و كنيزان و مردان رومي در كشتي اعراب در فصل اوّل آغاز مي­كند. فصل دوّم به وقايع مربوط به كاخ امپراطور روم و ازدواج مليكه و پريشان حالي او و خواب­­هايش اختصاص دارد. فصل سوّم بازگشت به فصل اوّل و ادامه ماجراهاي آن است. فصلي كه مليكه به خانه امام علي النقي (ع) مي­رود.اين تغيير و جا به جايي در نحوه­ي وقوع حوادث، اصولاً براي دو عامل مهم و ضروري انجام مي­شود : 1) ايجاد عامل انتظار . 2) افزايش تاثير محتوا و مضمون . در اين داستان، نويسنده حتي اگر در پيرنگ، مقيد به ترتيب توالي زماني وقايع  مي­بود به نظر مي­رسد كشش بيشتري براي خواننده ايجاد مي­شد. همچنين  پيرنگ كنوني داستان،  تاثيربيشتري در فهم مضمون اثر  بر خواننده نگذاشته است.

 

پرداخت

            

        داستان در فصل­هاي اوّل و دوّم از پرداخت خوبي برخوردار است؛ امّا در فصل پاياني روايتي و كلي نگرانه مي­شود. نويسنده از زماني كه مليكه به خانه­ي امام علي النقي(ع) وارد مي­شود به تلخيص روي مي­آورد و جزئي نگري فصول قبلي از دست مي­رود. با توجه به اين كه مليكه در خانه­ي امام است كه متحول شده و به اسلام روي مي­آورد؛ امّا نويسنده جز اشاره­اي، چيزي از چگونگي تغيير رفتاري و تحّول او به خواننده نشان نمي­دهد و با شكلي روايتي و مرده آن را بيان مي­كند.

 

درونمايه

          

       خاتون عشق، داستاني با درونمايه مذهبي است.عشق زميني و الهي از درونمايه­هاي آن است؛ كه نويسنده در القاي آن به خواننده موفق است.

 

شخصيت­ها

             

        شخصيت اصلي داستان مليكه است. نويسنده در پرداخت شخصيت او تا حدودي موفق است. نويسنده، زمان­هاي مهمي از زندگي او را فراموش مي­كند و به صورت كلي اشاراتي به آن­ها مي­كند. از مهم­ترين آن­ها چگونگي روابط او و خانواده­اش در دربار قيصر روم، چگونگي حضور او در جنگ مسلمانان و رومي­ها، اسارتش و لحظه لحظه­ي حضور در منزل امام و حكيمه خاتون است.

شخصيت­هاي ديگر به اندازه كافي و در حد لازم در داستان حضور دارند.

 

ويژگي

           

      داستان با وجود برخي ضعف­ها از معدود داستان­هايي است كه درباره چگونگي ميلاد امام عصر(عج) نوشته شده كه هم مخاطبان بزرگسال و هم جوانان را جذب مي­كند. نويسنده حتي با گسترش وقايع و پرداختن به جزئيات بيشتر و شخصيت­ها مي­توانست اثر را به رماني خواندني و تاثيرگذار تبديل كند.

 

 

          

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

 

آموزش داستان

 

 امروزه نويسنده شدن بدون بهره گيري از دانش و تجربه معلماني كه دود چراغ خورده­اند و عمر گرانمايه­شان را در قلمرو بيكران و بي انتهاي هنر داستان نويسي  سپري كرده­اند؛دور از ذهن و نامحتمل مي نمايد.

 چه بسيار هنرجوياني كه ذوقي داشته­اند  واندك بهره­اي نيز از آن برده­اند ؛ اما براي آنكه از تجربيات پيشينيان استفاده نكرده­اند و يا بهره­ي ناچيزي از توان آنان برده­اند، نتوانسته­اند جايگاه مناسبي در داستان نويسي كسب نمايند. داستان نويسي بدون شناخت تجربيات بزرگان آن، امري غير ممكن مي نمايد. شايد بشود چيزهايي نوشت، اما يقيناً داستاني مستحكم و فني نخواهد  بود.

هنرجويان داستان نويسي نياز به آشنايي با اصول و قواعد مقدماتي در داستان نويسي، شناخت عناصر اصلي و اساسي داستان و در اختيار داشتن روش­ها و نمونه­هايي براي محك زدن آثار خود و ديگران دارند.

با خواندن كتاب­هاي آموزشي داستان كه عموماً، كتاب­هاي ترجمه­اي هستند و با شركت در كلاس­هاي آموزشي استادان اهل فن مي­توان تا حدي به رمز و راز نويسندگي پي برد؛ اما پيش از هر چيزي به قول مرحوم احمد محمود بايد جنم نويسندگي داشت. جنم نه به عنوان يك استعداد و شايستگي مادرزادي، بلكه به عنوان يك زمينه­ي فرهنگي و يا توانايي وسيع در انسان.صرف آگاه شدن از اصول و پايه­هاي نگارش داستان و شركت در كلاس­هاي آموزشي،  نمي­توان به نويسنده­ي موفقي تبديل شد.

تجربه­هاي فراوان در زندگي، عامل مهم ديگري در داستان نويسي است. فردي كم تجربه كه اطلاعات كمي از پيرامون خود دارد نمي­تواند به موضوعات و مفاهيم عميقي بپردازد.

پيش از ظهور پديده­ي فضاهاي مجازي و اينترنتي و دسترسي فراگير آن، علاقه­مندان داستان نويسي در كلاس­هاي آموزشي مراكز و نهادهاي فرهنگي و هنري و در كلاس­هاي خصوصي استادان به كسب فنون داستان نويسي مي­پرداختند.

اغلب استادان اين كلاس­ها، خود داستان نويساني با تجربه و مشهور بودند. در اين كلاس­ها به مباني داستان و نقد ادبي پرداخته مي­شد.

امروزه شيوه بديع و نويي پيش روي مخاطبان اين كلاس­ها گذاشته مي­شود. بسياري از سايت­هاي اينترنتي كه به داستان نويسي مي­پردازند، بخش ويژه­اي به آموزش داستان اختصاص مي­دهند.

 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 
 
  بالا