|
شوقات: قصه وافسانه
|
||
|
وب نوشتهاي يوسف نيك فام |
سير سقوط يك رستم
نقد (( سهراب كشان ))
(( سهراب كشان ))، دوّمين رمان (( سيد عطاء الله مهاجراني )) است. اين اثر، اوّلين بار در زمستان سال 1382 به همّت انتشارات فرهنگ معاصر و اميد ايرانيان در تهران منتشر شد.
قصهي رمان
يك خانوادهي روستايي در مارونِ اراك. سهراب، معلّم روستا، پسر بزرگِ خانواده بيست ساله شده و تصميم به ازدواج گرفته است. سكينه، مادر خانواده بيمار است و مدام سرفه ميكند. آقاخوان پدر خانواده، پسر حاج آخوند، احترام خاصي در بين اهالي دارد. آقاخوان تصميم ميگيرد؛ تا سكينه را براي مداوا پيش دانيال حكيم به شهر ببرد. آقاخوان راز چشم شيشهاي راضيه دختر بلقيس را ميفهمد. آقاخوان با اسبش جانان به بچّههاي مدرسه ميرسد و يك، دو بيتي از باباطاهر به آنها ياد ميدهد. سهراب، بقچهي نان و پنيرو پيازچه را كه پدرش فراموش كرده با خود بردارد، ميآورد و در خورجين جانان ميگذارد و از پدر ميخواهد؛ تا به خانهي مدولي در روستاي حمريان رفته و مريم دخترش را خواستگاري كند.
آقاخوان به حمريان ميرسد و به خانه مدولي ميرود. پسر مدولي، ميگويد كه ديشب آناهيت، دختر يرواند و كلارايِ ارمني توي گهر افتاده و غرق شده و همه براي يافتنش به آن جا رفتهاند. آقاخوان به آن جا ميرود. آقا خوان، مريم را براي اوّلين بار ميبيند و به اهالي كمك ميكند؛ تا آناهيت را بيابند. جسد آناهيت مرده پيدا ميشود. آقاخوان، پس از مراسم خاكسپاري به مارون بازميگردد. آقاخوان بيقرار ميشود. سهراب نگران از حرف آقاخوان درباره سربازي رفتن به پاسگاه توره ميرود؛ امّا استوار بيات رئيس پاسگاه نيست. سهراب به خانه بازميگردد.
آقاخوان براي ازدواج سهراب ميخواهد؛ تا از سّيد شاهنامه خوان مشورت بگيرد. سّيد به ملاير رفته است. سهراب خود راهي ملاير ميشود. سهراب هرچه ميگردد، برگه اجباري را پيدا نميكند. آقاخوان لباسهاي نواش را ميپوشد تا به خانهي مدولي برود. بيماري سكينه حادتر شده است. سكينه از آقاخوان ميخواهد؛ تا اوّل به خواستگاري برود و بعد به فكر مداوايش باشد.
سهراب در خانهي بهرام خان، داماد سّيد است. سّيد داستان رستم و سهراب را آغازميكند. از آن طرف، آقاخوان به خانهي مدولي ميرسد و با دروني متلاطم و بيقرار، بدون آن كه حرفي از خواستگاري بزند؛ آن جا را ترك ميكند. آقاخوان كه عاشق مريم شده، خسته وآشفته به خانه بازميگردد. حال سكينه، بدتر از قبل شده است. آقاخوان ميخوابد و خواب ميبيند كه قلبش از دستش ميافتد و داركوبي به چشمش نوك ميزند.
سهراب به خانه ميآيد. او با استوار بيات دربارهي اجباري حرف زده است وبه مادرش ميگويد كه استوار در اين مورد هيچ حرفي با آقاخوان نزده است. سكينه، برگهي اجباري سهراب را در قدك آقاخوان يافته است. آقاخوان به حمريان ميرود. عصاي سّيد را ميگيرد و از او خواهش ميكند تا به خواستگاري مريم برود. آقاخوان به خانه باز ميگردد؛ حال خوشي ندارد. از سهراب ميخواهد؛ تا تگهاي را قرباني كند. سهراب گوشت قرباني را براي مدولي ميبرد. سهراب به قدرت كور ميرسد كه زماني عاشق مريم بوده، به او گوشت قرباني و صدتومان پول ميدهد؛ تا كاري به او نداشته باشد. سهراب به خانه ميآيد و قرار ميشود؛ تا فردا مادرش را پيش حكيم ببرد وآقاخوان هم براي خواستگاري به حمريان برود.
فردا، آقاخوان به خانهي وارطان در حمريان ميرود. سّيد هم آن جاست. سكينه و سهراب نيز به آن جا ميآيند. سكينه و سهراب براي ديدن تابلويي كه هاسميك به عنوان هديهي ازدواج سهراب و مريم كشيده به خانه هاسميك ميروند. آقاخوان هم از سّيد ميخواهد؛ تا بقچه و شاهنامهاش را به او بدهد و خود سّيد به خواستگاري مريم برود. افسار جانان را به او ميدهد و از او ميخواهد تا فردا سكينه را به شهر ببرد. آقاخوان از سّيد خداحافظي ميكند و ميرود. روبه روي دكان قدرت كور، جوي آب گرفته است. آقاخوان، تفنگ قدرت- تفنگي كه با صدتوماني سهراب خريده- را ميگيرد و راه آب را باز ميكند. لوله تفنگ خم ميشود. آقاخوان تفنگ را به قدرت ميدهد و سراپا خيس از آن جا ميرود.
پيرنگ
گره اصلي رمان، خواستگاري آقاخوان از مريم است. اين مشكل از فصل سّوم، صفحهي 31 آغاز شده و تا نقطهي اوج داستان، يعني زماني كه آقاخوان از سّيد ميخواهد؛ تا او به خواستگاري مريم برود و آقاخوان خانواده را ترك ميكند؛ ادامه مييابد. نويسنده بيش از آن كه به حادثه پردازي بينديشد؛ در فكر شخصيتها، دغدغههاي ذهني و خلوت آنهاست. پيرنگ داستان ساده است و پيچيدگي خاصي در آن ديده نميشود.
داستان 25 فصل دارد و وقايع آن در سال1340 اتفاق ميافتد. دو فصل از داستان ميگذرد و نويسنده مشكل اصلي را آغاز ميكند. از همين رو رمان، مقدمهاي طولاني دارد. به نظر ميرسد، فصل دوّم كه اختصاص به راضيه و احمد و چشم شيشهاي راضيه و پي بردن آقاخوان به چشم شيشهاي راضيه است؛ وحدت موضوع را مخدوش كرده و ميتوان آن را در سير روند قصهي رمان حذف كرد.
كشمكش اصلي داستان، برپايه درگيريهاي دروني و ذهني آقاخوان با خود است. او پس از آن كه عاشق مريم ميشود؛ تا پايان داستان با خود كلنجار ميرود. او ميدان را به رقيب عشقي، فرزندش سهراب ميدهد و ميرود؛ تا زندگي جديدي را آغاز كند.
رمان، از داستان رستم و سهراب شاهنامه وام گرفته است؛ حتي ميتوان آن را اقتباسي امروزي از آن دانست.
شيوه بياني
زاويه ديد داستان برعهدهي داناي كل مطلق است. نويسنده از قابليتها و طرفيتهاي اين زاويه ديد به خوبي بهره گرفته و از تمهيد بازگشت به گذشته ( فلاش بك )، نيز استفاده كرده است.
درونمايه
مهّمترين درونمايه رمان، غلبه برنفس است. آقاخوان، با ديدن مريم با بحراني روبرو ميشود؛ بحراني كه ميتواند حتي هويت او را دگرگون كند. تجربهي او بسيار شبيه، بحراني است كه شيخ صنعان گرفتار آن ميشود. هرچند نويسنده عاقبت ديگري براي آقاخوان تدارك ميبيند.
از درونمايههاي ديگر، ميتوان به فداكاري و گذشت مادرانه و راز آلودگي زندگي آدمها و عشق نام برد. سكينه، مادر سهراب نمونهاي از مادر فداكار ايراني است كه حتي به خاطر سرنوشت فرزندش، از سلامتي خودش ميگذرد. در رمان، زندگي شخصيتها راز آميز است و هر كسي در زندگياش حرفهاي نگفتني زيادي در دل دارد. اغلب اهالي روستا نميدانند كه چشم راضيه شيشهاي است. سّيد سرگذشتي نگفتني دارد كه نويسنده تا انتهاي داستان راز زندگي او را براي خواننده آشكار نميكند. آقاخوان، با عشق به مريم يك راز عاشقانه را در دل نهان دارد.
عشق، جايگاه مهّمي در داستان دارد. سهراب كشان داستاني عاشقانه است. عشق احمد به راضيه، عشق آقاخوان و سكينه، عشق سهراب و مريم، عشق قدرت كور به مريم، عشق آقاخوان به مريم و عشق سّيد به شاهنامه.
شخصيت پردازي
شخصيت اصلي داستان،آقاخوان است. آقاخوان، پيرمردي 60 ساله، حضوري پررنگ و بيشتر از شخصيتهاي ديگر دارد. نقش او در پيشبرد داستان نيز اهمّيت والايي دارد. مشكل اصلي داستان نيز مشكل اوست. آقاخوان، دچار ترديد است. اين كه مريم را براي خودش خواستگاري كند يا سهراب؟ اين ترديد، تا پايان داستان با اوست. اين ترديد، در پايان از او آدم ديگري ميسازد. آقاخوان متحول ميشود و تصميم ميگيرد؛ تا مانند سّيد به شاهنامهخواني روي آورد.
نويسنده در پرداخت شخصيت آقاخوان به شاهنامهي حكيم طوس نظردارد. شخصيت آقاخوان در جاهايي از داستان وجوهي رستم گونه مييابد. به طور مثال در گفت و گوي سهراب و استوار بيات به شباهت ظاهري آقاخوان با رستم اشارهاي ميشود : استوار بيات گفت: (( سهراب جان، رابطه تو با رستم چطور است؟ )) (( با رستم؟ )) (( بله. با آقاخوان. چشم خدا به پدرت باشد، مثل رستم ميماند. ريش بلندش كه دوفاق است، درست مثل ريش رستم. )) ( 112) نويسنده، خود نيز به عنوان داناي كل مطلق، به اين همانندي اشارهاي دارد : (( ... ريش بلند و حنايي- قرمزش مثل ريش رستم دو فاق به نظر ميرسيد. )) ( 103 ) آقاخوان، نيز خود را در تخيلاتش رستم ميبيند : آقاخوان سكوت كرده بود. انديشيد : (( من بايد با سهرابم چه كنم؟ خنجرش را از غلاف بيرون كشيد. تيغه پولادي به زهر آب داده خنجر چشمه خون از سينه سهراب جوشيد. سهراب فقط نگاه كرد. لبخند زد. رنگش مهتابي شد. دست آقاخوان را فشرد و گفت: پدرم، پدرم كجاست؟ " ميخواست بگويد" پدرت من هستم. تصوير خودش را در صفحه سپيد و برّاق سپر سهراب ديد. قيافهاش مثل قدرت كور بود، چند پرده تيرهتر و گرفتهتر. چشمانش را بست. آه چه ديوي هستم. چه ديوي شدهام. سهراب سرش را بر سمت چپ سينه آقاخوان تكيه داده بود. جانان بر خاك سم ميكوفت و شيهه سر ميداد. )) ( 187 ) نويسنده، اين همانندي را از نظرگاه شخصيت سّيد نيز آشكار ميكند : نگاهي به ريش دوفاق آقاخوان انداخت. انديشيد : (( سهراب كه مثل سهراب است. آقاخوان هم دارد مثل رستم ميشود. )) ( 136 )
نويسنده، شناسنامهي كاملي از شخصيتها به خواننده ارائه داده است. به طوري كه ميتوان گفت عنصر اصلي و غالب در داستان، شخصيت است. شخصيتها باورپذيرند و قابل قبول. كنشها و اعمال بر اساس روحيات و خلقيات آنهاست و نه براساس تصميم و خواست صرف نويسنده. به طور مثال اگر آقاخوان در انتهاي رمان، به نداي دلش پاسخ منفي ميدهد و ميدان رقابت با رقيب عشقياش را ترك ميكند و خود را به شمايل سّيد درآورده و خانه و خانواده را ترك ميكند؛ با شناختي كه خواننده از روحيات و افكار آقاخوان دارد؛ اين تصميم او را ميپذيرد و باور دارد.
به نام خدا
با دست خود كلبهاي ساختهام
با سلام به تو دوست گرامي و محترم!
اميدوارم كه حالت خوب و سلامت باشد. اگر از حال بنده خواسته باشي، الحمدلله سلامتي برقرار است و مشكلي نيست جز دوري از تو. شايد پيش خودت از من بپرسي كه چرا من همه چيز را رها كردم وبي خبر از همه رفتم و از هيچ كس هم خداحافظي نكردم؟
الان كه اين نامه را مينويسم براي خودم كلبهاي ساختهام در جنگلي زيبا و چشم نواز. زندگي درويشانهاي را شروع كردهام. همه چيز را با دستهاي خودم ساختهام؛حتي اين كلبهي چوبي را. يك اسب خريدهام. چند تا مرغ و خروس و يك گاو شيرده.
يادت هست آن پيرمرد كرد در پاوه با دستهاي پينه بستهاش برايمان از گاوش شير دوشيد و برايمان آورد. چه قدر چسبيد بعد از آن نبرد سخت و دلاورانهاي كه پا به پاي شهيد چمران براي آزاد سازي پاوه داشتيم.امام گفته بود بايد هر چه سريعتر پاوه از دست اشرار آزاد شود و ما با همديگر خودمان را به اولين پايگاه بسيج رسانديم وكمتر از بيست و چهار ساعت براي جنگيدن به پاوه رسيديم. ياد همهي بچهها بخير باد. چه نبرد جانانهاي!
هرچه بود گذشته و حالا من اين جايم و تو آن جايي و چه قدر دور از هم. شدهام مثل جنگليها. بگذريم... چه خبر از پسرت سعيد؟ چه خبري ازش داري؟ نامه ميدهد؟ ناراحت شدي نه؟ ميداني تو وظيفهات را به خوبي انجام دادي. امثال تو اگر نبودند اين مملكت همه چيزش را از دست داده بود. تو در جبهه بودي و اگر سعيد به دنبال روياهايش رفت آمريكا و پناهنده شد ؛ كسي حق ندارد تو را مقصر بداند. همه ميدانند كه ما تمام حواسمان را به جبهه برده بوديم.
از دردهايت چه خبر؟ از آن گل سرخي كه در پايت كاشتند چه خبر داري؟ هنوز به عنوان يادگاري سالهاي جنگ با خودت نگهش داشتهاي؟
ميخواهم برايت از شهيد مهدي محمدزاده بگويم. محمدزاده چهارده سال بيشتر نداشت. در مسجد جامع خرمشهر ديدمش.دو هفته از شروع جنگ گذشته بود. قيافهي سوختهاي داشت؛ طوري كه فكركردم خرمشهري است و از بقيه خانوادهاش جا مانده است. پرسيدم: بچه كجايي؟ با لهجهي جنوب شهري گفت: تهرونيام. پرسيدم: اين جا چه كار ميكني؟ گفت: اومدم بجنگم. عجب سؤال احمقانهاي كرده بودم. سرنيزهي كلاشينكف به كمرش بسته بود. پرسيدم: پس تفنگت كو؟ به سرنيزهاش اشاره كرد و گفت: بهم نرسيد. فعلاً همين رو دارم. چيزي در پيراهنش قلنبه شده بود. فكر كردم با خودش حتماً نارنجكي دارد. پرسيدم: زير پيراهنت چي داري؟ دكمههاي پيراهنش را باز كرد و كبوتري را نشانم داد و گفت: دلم برايش سوخت.گيج و ويج كنار محراب مسجد افتاده بود. حال خوشي نداشت. ترسيدم زير دست و پاي رزمندهها بمونه. اين جا جاش گرم و نرمه.امنِ امنِ.
هيچ وقت برايت خاطرهي او را تعريف نكرده بودم. ميداني عاقبت محمدزاده چه شد؟ بعثيها مسجد جامع را محاصره كردند. مهماتمان تمام شده بود. حتي يك گلوله هم نداشتيم. مجبور به عقب نشيني شديم. به گروههاي چند نفره تقسيم شديم. من و محمدزاده و دو نفر ديگر مامور شديم تا به طرف غرب مسجد حركت كنيم. در راه به دو نفر بعثي برخورديم . نه راه پيش داشتيم و نه راه پس. چارهاي نبود كه دستها را بالا بگيريم و تسليم شويم. همين كار را هم كرديم. عراقيها نزديكتركه شدند؛ محمدزاده با حركتي سريع سرنيزه را كشيد و كوبيد به شكم يكي از عراقيها. عراقي بعدي به طرف محمد زاده شليك كرد. لحظهاي از شليك عراقي نگذشته بود كه صداي شليك تفنگي به گوش رسيد. عراقي از پا درآمد. يكي از اهالي خرمشهر نجاتمان داد. محمدزاده روي زمين دراز كشيد. دكمههايش را بازكردم. كبوترموجي هنوز كنار قلبش جا خوش كرده و زنده بود.چشمهاي محمدزاده را بستم. هنوز سرنيزهي محمد زاده را دارم. كنار يادگاريهاي ديگر روي ديوار آويزان كردهام. سرنيزه را هيچ وقت پاكش نكردم. هنوز رگههايي از خون روي تيغه باقي مانده است.
دوست عزيز!
محمدزاده و نازنينهاي ديگري كه جلوي من و تو پرپر شدند؛ من را به اين جا كشاندند. لابد ميپرسي خب چه ربطي به هم دارد؟ حالا روزهاي زيادي از آن دوران ميگذرد. آدمها عوض شدهاند. هركسي جايي مشغول كار شده است. يكي شده بازاري، يكي شده كارمند دولت، يكي شده سپاهي و يكي هم مثل من و تو شده پليس. تو شدهاي از فرماندگان عالي رتبه پليس و من هم كه شدهام پليس ضد شورش. تو كه الحمدلله جايگاه محكمي داري و با از ما بهتران هم مراودات خوبي داري و با جناحهاي سياسي هم خوب ميسازي.
من خسته شده بودم. شده بودم نفر اول ميتينگها و تحصنها. هميشه در آماده باش. باتوم به دست و آماده. توي يكي از تحصنهاي خياباني با مردم درگير شديم. چارهاي نبود كه با باتوم از خودم دفاع كنم.
يك شب كه خسته و كوفته به خانه رفتم، مادرم كنارم كشيد و گفت: مادر! تو اين شلوغيها كاري نكني كه بعداً پشيمان بشي. همين جمله كافي بود كه مرا دچار ترديد كند.چند روزي حال خوشي نداشتم. با خودم كلنجار ميرفتم. اداره رفتم و مرخصي گرفتم. بيماري مادرم هم مزيد علت شد. بعد از فوت مادر، جملهاش مدام ذهنم را خراش ميداد: كاري نكني كه بعداً پشيمان بشي. با خواهرم كه از بهشت زهرا برگشتم، كبوتر بيجاني جلوي در خانه افتاده بود.كبوتر را از روي زمين برداشتم. گيج و ويج بود.دكمههاي پيراهنم را باز كردم و گذاشتمش توي پيراهنم. خواهرم تعجب كرد و پرسيد: چه كار ميكني؟ گفتم: اين جا جاش گرم و نرمه.امنِ امنِ.
حالا كه اين نامه را برايت مينويسم جاي گرم و نرمي دارم و ديگر كاري نخواهم كرد كه بعداً پشيمان بشوم.
به اميد ديدارت
خداحافظ
قصهي مادر موعود
نقد داستان خاتون عشق
خاتون عشق داستان زندگي نرجس خاتون، مادر گرامي امام زمان(عج)؛ نوشتهي زهرا زواريان، تقدير شده در اوّلين دوره مسابقه كتاب امام زمان(عج) در 100 صفحه در سه فصل،اوّلين بار در سال1378 به همّت موسسه انتشارات قدياني منتشر شد. اين داستان تا سال 1384 شش بار تجديد چاپ شده است.
قصهي خاتون عشق
عروسي مليكه، شاهزاده رومي با وقوع زلزله در كاخ امپراطور روم به هم ميخورد. قيصر با توصيه عالمان و پيشگويان بر نحوست ازدواج تصميم ميگيرد؛ تا مليكه را به عقد برادر داماد درآورد. بساط بزم و جشن دوباره چيده ميشود؛ اما اين بار نيز كاخ ميلرزد. كاهنان توصيه ميكنند؛ تا امپراطور از اين وصلت بگذرد.
مليكه، شبي با دل شكسته با استمداد از مريم مقدس به دعاميپردازد. از فرط خستگي به خواب ميرود و در خواب، مسيح با مرداني سراپا نور به كاخ ميآيند ومسيح، مليكه را برتخت مينشاند. لحظهاي بعد، حضرت محمد(ص) با ائمه اطهار به كاخ ميآيند و پيامبر اسلام، مليكه را از مسيح براي امام حسن عسگري( ع ) خواستگاري ميكند. مليكه از خواب بيدار ميشود و حالي خوش مييابد. شادي مليكه، ديري نميپايد و باز غم و اندوه بر او چيره ميشود. مليكه با محبوب در خواب ديدار ميكند. محبوب از جنگ قريب الوقوع مسلمانان و روم و شكست روم و اسارت مليكه با او گفت و گو ميكند.خواب مليكه به واقعيت ميپيوندد و او به همراه دو نفر از نديمههاي دربار به نامهاي هلنا و كلوديا و عدهاي كنيز و مردان رومي به اسارت مسلمانان درآمده و با كشتي براي فروش برده ميشوند. بشربن سليمان كه حامل نامهاي از امام علي النقي(ع) است؛ مليكه را از عمروبن زيد ميخرد و به خانه امام ميبرد.
مليكه بعد از اسارت به نام نرجس خوانده ميشود. او با توصيه امام علي النقي(ع) به خانه حكيمه خواهر امام ميرود؛ تا تعاليم اسلامي را فرا گيرد. پس از دو سال فرشتهها وصلت آن دو گوهر تابناك را جشن ميگيرند. پس از شهادت امام علي النقي(ع)، امامت به حسن عسگري(ع) واگذار ميشود. معتمد خليفه وقت به خاطر ترس از تولد مهدي(ع ) دستور ميدهد؛ تا رفت و آمدهاي خانه امام را مراقبت كنند. مهدي (ع) متولد ميشود؛ در حالي كه رو به قبله و به حالت سجده روي زمين قرار گرفته است. امام حسن عسگري (ع) به شهادت ميرسد. قبل از شهادت، امام مهدي(ع) با دست خويش گلوي تشنه امام را سيراب ميكند. امام دستان فرزند را در دست ميگيرد و عهدي با پسر دارد. امام مهدي (ع) خاتم ائمه طاهرين است. پدر پلكها را بر هم مينهد و لحظاتي بعد، كودك از نظرها ناپديد ميشود و نرجس بر بالين محبوب سخت ميگريد.
پيرنگ
نويسنده در اين داستان، خود را در بند ترتيب توالي زماني وقوع ماجراها قرار نداده است. داستان داراي سه فصل است. نويسنده، داستان را با اسارت مليكه و نديمهها و كنيزان و مردان رومي در كشتي اعراب در فصل اوّل آغاز ميكند. فصل دوّم به وقايع مربوط به كاخ امپراطور روم و ازدواج مليكه و پريشان حالي او و خوابهايش اختصاص دارد. فصل سوّم بازگشت به فصل اوّل و ادامه ماجراهاي آن است. فصلي كه مليكه به خانه امام علي النقي (ع) ميرود.اين تغيير و جا به جايي در نحوهي وقوع حوادث، اصولاً براي دو عامل مهم و ضروري انجام ميشود : 1) ايجاد عامل انتظار . 2) افزايش تاثير محتوا و مضمون . در اين داستان، نويسنده حتي اگر در پيرنگ، مقيد به ترتيب توالي زماني وقايع ميبود به نظر ميرسد كشش بيشتري براي خواننده ايجاد ميشد. همچنين پيرنگ كنوني داستان، تاثيربيشتري در فهم مضمون اثر بر خواننده نگذاشته است.
پرداخت
داستان در فصلهاي اوّل و دوّم از پرداخت خوبي برخوردار است؛ امّا در فصل پاياني روايتي و كلي نگرانه ميشود. نويسنده از زماني كه مليكه به خانهي امام علي النقي(ع) وارد ميشود به تلخيص روي ميآورد و جزئي نگري فصول قبلي از دست ميرود. با توجه به اين كه مليكه در خانهي امام است كه متحول شده و به اسلام روي ميآورد؛ امّا نويسنده جز اشارهاي، چيزي از چگونگي تغيير رفتاري و تحّول او به خواننده نشان نميدهد و با شكلي روايتي و مرده آن را بيان ميكند.
درونمايه
خاتون عشق، داستاني با درونمايه مذهبي است.عشق زميني و الهي از درونمايههاي آن است؛ كه نويسنده در القاي آن به خواننده موفق است.
شخصيتها
شخصيت اصلي داستان مليكه است. نويسنده در پرداخت شخصيت او تا حدودي موفق است. نويسنده، زمانهاي مهمي از زندگي او را فراموش ميكند و به صورت كلي اشاراتي به آنها ميكند. از مهمترين آنها چگونگي روابط او و خانوادهاش در دربار قيصر روم، چگونگي حضور او در جنگ مسلمانان و روميها، اسارتش و لحظه لحظهي حضور در منزل امام و حكيمه خاتون است.
شخصيتهاي ديگر به اندازه كافي و در حد لازم در داستان حضور دارند.
ويژگي
داستان با وجود برخي ضعفها از معدود داستانهايي است كه درباره چگونگي ميلاد امام عصر(عج) نوشته شده كه هم مخاطبان بزرگسال و هم جوانان را جذب ميكند. نويسنده حتي با گسترش وقايع و پرداختن به جزئيات بيشتر و شخصيتها ميتوانست اثر را به رماني خواندني و تاثيرگذار تبديل كند.
آموزش داستان
امروزه نويسنده شدن بدون بهره گيري از دانش و تجربه معلماني كه دود چراغ خوردهاند و عمر گرانمايهشان را در قلمرو بيكران و بي انتهاي هنر داستان نويسي سپري كردهاند؛دور از ذهن و نامحتمل مي نمايد.
چه بسيار هنرجوياني كه ذوقي داشتهاند واندك بهرهاي نيز از آن بردهاند ؛ اما براي آنكه از تجربيات پيشينيان استفاده نكردهاند و يا بهرهي ناچيزي از توان آنان بردهاند، نتوانستهاند جايگاه مناسبي در داستان نويسي كسب نمايند. داستان نويسي بدون شناخت تجربيات بزرگان آن، امري غير ممكن مي نمايد. شايد بشود چيزهايي نوشت، اما يقيناً داستاني مستحكم و فني نخواهد بود.
هنرجويان داستان نويسي نياز به آشنايي با اصول و قواعد مقدماتي در داستان نويسي، شناخت عناصر اصلي و اساسي داستان و در اختيار داشتن روشها و نمونههايي براي محك زدن آثار خود و ديگران دارند.
با خواندن كتابهاي آموزشي داستان كه عموماً، كتابهاي ترجمهاي هستند و با شركت در كلاسهاي آموزشي استادان اهل فن ميتوان تا حدي به رمز و راز نويسندگي پي برد؛ اما پيش از هر چيزي به قول مرحوم احمد محمود بايد جنم نويسندگي داشت. جنم نه به عنوان يك استعداد و شايستگي مادرزادي، بلكه به عنوان يك زمينهي فرهنگي و يا توانايي وسيع در انسان.صرف آگاه شدن از اصول و پايههاي نگارش داستان و شركت در كلاسهاي آموزشي، نميتوان به نويسندهي موفقي تبديل شد.
تجربههاي فراوان در زندگي، عامل مهم ديگري در داستان نويسي است. فردي كم تجربه كه اطلاعات كمي از پيرامون خود دارد نميتواند به موضوعات و مفاهيم عميقي بپردازد.
پيش از ظهور پديدهي فضاهاي مجازي و اينترنتي و دسترسي فراگير آن، علاقهمندان داستان نويسي در كلاسهاي آموزشي مراكز و نهادهاي فرهنگي و هنري و در كلاسهاي خصوصي استادان به كسب فنون داستان نويسي ميپرداختند.
اغلب استادان اين كلاسها، خود داستان نويساني با تجربه و مشهور بودند. در اين كلاسها به مباني داستان و نقد ادبي پرداخته ميشد.
امروزه شيوه بديع و نويي پيش روي مخاطبان اين كلاسها گذاشته ميشود. بسياري از سايتهاي اينترنتي كه به داستان نويسي ميپردازند، بخش ويژهاي به آموزش داستان اختصاص ميدهند.
|
|