تبليغاتX
شوقات: قصه وافسانه
 
شوقات: قصه وافسانه
 
 
وب نوشتهاي يوسف نيك فام
 

 ادامه يادداشت­هاي ماني پتگر  در هنگام توليد دونده

 

      يكشنبه 23 بهمن: بندر امام: ديشب نان و پنير و سبزي خوردم ولي خواب­هاي بد ديدم! تا صبح درست نخوابيدم. وسط­هاي شب بيدار شدم، همه در خواب بودند و خيلي­هاشان در حال خرناس كشيدن. به زور چشم­هايم را باز كردم كه به خودم بفهمانم همه­اش خواب بوده... حوالي 10.5 قطار را گرفتيم و مشغول پلا ني شديم كه دست غلام­زاده به قطار مي­خورد و مي­گويد: برنده شدم! ولي اميرو به دويدن ادامه مي­دهد.  طرف­هاي ظهر بود كه سر برداشت چهارم حمله شد. مثل اين كه كسي نمرده و فقط چند نفر زخمي شده­اند. بعضي از ساكنان بندر چند دقيقه پس از حمله، وسايل خانه­شان را توي وانت ريخته بودند و شهر را ترك مي­كردند. آبادان هم از امروز صبح زير بمباران و موشك و خمسه خمسه بوده و مي­گويند بعضي مردم، پياده آبادان را ترك مي­كنند( الان هم صداي ضد هوايي شروع شد) بعضي از مردم دارند الله اكبر مي­گويند ( ده دقيقه را روي پشت بام گذرانديم، در حقيقت روي پله­هاي استاديوم، ولي جز آتش­هاي ضد هوايي خبري نبود.) اما اين چهار راكت شليك شده يكي­شان به انبار گوگرد پتروشيمي خورده و آتش سوزي راه انداخته بود و ديگري در بيابان­هاي پشت پتروشيمي. يكي كه ظاهراً قرار بود به اسكله اصابت كند توي آب افتاده و يكي هم به جاي ايستگاه قطار( كه ما درست وسطش بوديم)، در زمين خرابه، بغل يك نانوايي فرود آمده بود. همه­ي آن­ها حدود 600-500 متر از هدفشان دور بودند. وقتي صداي ضربه را شنيديم از هر طرف چيزهايي رويمان مي­ريخت كه بعداً متوجه شديم چون محل اصابت بر اثر بارندگي خيس بوده تكه­هاي گل( همراه با بوي خاك سوخته) بود كه مثل فيلم­هاي سام پكين پا به صورت اسلوموشن ما را فراگرفته بود. بعد كه به ديدن محل اصابت رفتيم، ديديم كه تا شعاع ششصد هفتصد متري تكه­هاي گل مثل زگيل روي خانه­ها و ماشين­ها چسبيده و چندين ماشين بر اثر موج انفجار كش آمده بودند. در و پنجره­ها و شيشه­هاي شكسته همه جا ولو شده بود. مجيد شديداً حالش بد شده بود و دچار لكنت زبان شد و ميرجليلي را تا مدتي نمي­شناخت. باقي بچه­ها خوب بودند. فقط سه نفر از بازيگرها جلوي دوربين كه روي قطار در حال حركت بود بازي داشتند و بقيه­شان بيرون از محوطه­ي راه آهن در ميني بوس مشغول بازي­هاي خودشان بودند و ظاهراً موقع انفجار همه­شان مي­خنديدند و موسي مسخره­بازي در مي­آورده. نادري و حسن­زاده و كيايي همان طور كه گفته شد تجربه­ي مفصلي داشتند. فيروز ملك­زاده هم فيلم­هاي خبري زيادي از جنگ گرفته بود( از جمله حمله به اسكله البكر) خودم فقط تجربه­ي بمباران­هاي اول جنگ را در تهران داشتم. تجربه­ي ملك­زاده باعث شده بود با يك كات كوتاه بعد از صداي انفجار دوربينش را دوباره روشن و از اطراف فيلمبرداري كند. كيايي هم ضبط صوتش را بدون وقفه روشن نگه داشته بود و وسط گرد و خاك و شلوغي به نامزدش ( واقعاً نامزدش) پيغام مي­فرستاد كه ما الان مورد حمله قرار گرفتيم... ( البته بعداً گفت كه شوخي مي­كردم ولي مي­خواستم نامزدم بداند كه در آن شرايط هم به فكرش هستم، ولي بعد كه صدا را چك كرد متوجه شد ميكروفن لحظه­ي بعد از انفجار قطع شده) وسط همان شلوغي­ها هم همه­مان شنيديم كه نادري گفت: كات چابهار!...

       پنجشنبه چهارم اسفند: 9 شب ، هنوز هم چابهار: امروز از حوالي هشت صبح تا چهار بعدازظهر يك ضرب ( بدون در نظر گرفتن نيم ساعت وقت ناهار) كار كرديم. هم از لحاظ كمي خوب بود و هم از لحاظ كيفي( كه بايد هم خوب باشد و گرنه علافيم) صبح كه رفتيم سر صحنه، كنار همان صخره­هايي كه آن قدر حالمان را گرفته بودند، ديديم كه امروز شانس آورده­ايم و هوا گرم است و امواج حداقل به نصف ارتفاعي كه نادري قبلاً ديده بود رسيده­اند كه در اين حد هم براي فيلم كافي بود و حسابي شارژمان كرد و افتاديم به جانشان و هفت هشت پلان اساسي ( با تراولينگ) گرفتيم كه فوق العاده زيبا بودند ... عصر كه به خانه آمديم هنوز هيچ چي نشده دچار نوستالژي دوران فيلمبرداري شديم و با نادري و حسن­زاده ، مجيد، منصور و موسي درباره­ي ماجراهاي اتفاق افتاده صحبت مي­كرديم. فردا هم تمام وقت موج بازي خواهيم داشت و اگر اشكالي پيش نيايد با پرواز شنبه تهران هستيم. الان مزه­پراني­هاي نادري شروع شده است. زير نور همان شمع­هاي مورد علاقه­اش ( حداقل هر شب يك شمع روشن مي­كرد و حتي اگر زودتر خوابش مي­برد هم مي­گذاشت تا آخر بسوزد) براي همين ديگر نمي­توانم براي نوشتن تمركز كنم...  

-----------------------------

بند اول شعري از زنده ياد محمود اميني شاعر و فيلمساز چالوسي كه در دهه شصت با او دوست شدم و اين سال­ها خبر درگذشتش را شنيدم. يادش به خير و روحش قرين رحمت باد. فكر كردم آوردن شعري از او كه درباره­ي دونده است  هم يادي از او و  هم مرتبط با موضوع است.

 

                        دونده                                                                براي امير نادري و عروسك­هاي دونده او

ايستاده

         در ساحل خلوت

         پرخشم

             و

         پردرد

 برمي­آورد فرياد از

     تنهايي...

در آشغال­هاي وارداتي

      ساحل نشينان

                          معصوم و گرسنه

                در ميان بوي تعفن و آشغال­هاي

                                                        بيگانگان

          سرگردان نان بودند.

او هم

        دچار سرگرداني بود.

  او مثل بره پاك

                        و همه­ي سرگردان­ها مثل او

                                                      پاك...

              او طوفاني بود

            در درياي زندگي

              و شاهد بود

از رهگذراني كه خسته

             و افتاده

در خود مي­مردند!

او مي­خواست

                     عصاي دست رهگذران

          خسته باشد

او دلش براي رهگذر يكپا مي­سوخت

                 پاك بود

             فرشته بود!

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

يادداشت­هاي توليد فيلم

 

             يادداشت­هاي توليد يك فيلم هميشه برايم جذابيت­هاي زيادي داشته است. حتي بعضي وقت­ها از خود فيلم هم برايم جالب­تر و شوق انگيز­تر است. نمونه­ي خواندني و حتي آموزشي آن­ها يادداشت­هاي كيومرث پوراحمد درباره توليد فيلم خانه دوست كجاست؟ عباس كيارستمي است. از نمونه­هاي ديگر آن، يادداشت­هاي ماني پتگر عكاس فيلم دونده اميرنادري است. همسرم ليلا خوانساري نيز بعضي وقت­ها در وبلاگش با نام   مستند ساز  از پشت صحنه و مناسبات توليد در فيلم­هاي مستند خاطرات خواندني و طنزآلودي مي­نويسد. اين يادداشت­ها از اهميت زيادي برخوردارند كه شايد كمتر مورد توجه اهالي سينما و علاقه­مندان قرارگرفته­اند. در آن­ها عموماً موارد مهمي نوشته مي­شود. چگونگي مناسبات و رفتارهاي اهالي توليد فيلم، شيوه برخورد و رفتار مردم در مواجهه با گروه توليد ، زمانه­ي توليد كه پس از گذشت مدتي از جنبه تاريخي برخوردار مي­شود و جنبه­هاي آموزشي براي هنرجويان رشته­هاي سينما مهم­ترين موضوعات آن­هاست.

            ماني پتگر عكاس فيلم دونده هنگام توليد، يادداشت­هايش را خطاب به شخص سومي نوشته است.  به گفته خود او در دو دفتر آن­ها را نوشته كه متاسفانه دفتر اول گم شده است. در دفتر دوم از 22 آذر  تا  4  اسفند 1362 يادداشت­هاي او شامل مهم­ترين بخش­هاي فيلم مانند سكانس قطار، يخ و آتش و كتك كاري اميرو شخصيت اصلي فيلم با يك خارجي است. پتگر كه اغلب مقالاتش را در ماهنامه سينمايي فيلم منتشر مي­كند يادداشت­هايش را در شماره 308 بيستم آبان ماه 1382 ماهنامه فيلم در پرونده­اي كه خودش براي بيست سالگي فيلم دونده تدارك ديد منتشر كرد. هنگامي كه به همراه همسرم براي تحقيق ساخت فيلمي درباره دونده با يادداشت­هاي ماني مواجه شديم به اهميت آن­ها پي برديم. ماني به جزييات لوكيشن­ها و زمان فيلمبرداري اشاره  مي­كند و حتي از رفتار و خلق و خوي تك تك عوامل حرف مي­زند. فيلمي كه ساخته خواهد شد يقيناً  اشارات زيادي به يادداشت­هاي او خواهد داشت.  ­ 

بخش­هايي از يادداشت­هاي ماني پتگر هنگام توليد دونده

            سه شنبه 22 آذر( اولين صفحه دفتر): (( آيا آفتاب خواهد شد؟ آيا دوربيني خواهيم داشت كه سالم باشد؟ آيا با مانع و اشكال ديگري برخورد خواهيم كرد؟ سعي خواهم كرد بخوابم و صبركنم. صبركردن؛ اين است درام واقعي فيلم ساختن.)) ( از يادداشت­هاي ژان كوكتو هنگام فيلمبرداري زيبا و جوان)

اين متني است كه حسن زاده( دستيار اول نادري ) روي آسمان يكي از عكس­هايي كه از نادري كنار دوربين و لب دريا گرفته بودم چسبانده( روي ديوار بغل تختش ). همان طور كه تو هم دچار اين اشتباه شدي، من هم موقع خواندن اين نوشته فكركردم نظر نادري يا حسن زاده بوده ولي به قول نادري: اين تم هميشگي فيلمسازي است، با اين فرق كه وضع ژان كوكتو خيلي خوب بوده و فقط مي­خوابيده و صبر مي­كرده ولي ما...

              چهار شنبه 30 آذر: صبح زديم بيرون و با نادري و قاسم دخت ( تداركات) و رمضاني رفتيم هتل گامرون. قبلش رمضاني رفته بود آن جا و رييس هتل نمي­دانم چرا لج كرده بود و تحويلش نگرفته بود و ميز و  صندلي­هايي را كه براي سكانس كافه در اسكله مي­خواستيم امانت بگيريم نداده بود. خلاصه نادري هم رفت و با كارشكني­هاي رييس رو برو شد و يكي دو تا غر زد و يك ربعي باهاش صحبت كرد وكات، تا اين كه ديدم لحظه­اي بعد در انبارهاي بزرگ و آشپزخانه و تمام قسمت­هاي فني هتل در حال دويدنم و ميز و صندلي و هرچه كه لازم داريم برمي­داريم و مي­آوريم بيرون.

             چهارشنبه 5 بهمن: براي سكانس يخ و آتش به اهواز رفتيم. قطارمان درجه دو بود ( اصلاً درجه يك و اكسپرس وجود نداشت) و كو په­مان هم شش نفري. حسن زاده ريشش را زده و كلي عوض شده. نادري شلوار جين  نويي را كه از بندر خريده، پوشيده. قاسم دخت موهايش را كوتاه كرده و ميرجليلي دوباره دارد سبيل مي­گذارد. نه تا بچه­ها هم يكي دو تاشان قدكشيده­اند، يكي­شان موهايش را بدون اجازه ما از ته زده و همه­شان شيطان­تر شده­اند. براي اقامت رفتيم به يكي از كتابخانه­هاي كانون كه در محله­اي فقيرنشين به نام حصيرآباد قراردارد. به رغم زشتي و جنگ زدگي اهواز ما در يك باغ مانند مصفا هستيم. كتابخانه در ضلع غربي باغ مجتمع بهزيستي است و در وسط سالن اسباب بازي­هاي بچه­هاي بهزيستي است كه نرده طارمي محافظ دور آن به زمين افتاده است. در استاندارد فعلي شهر، معماري كتابخانه فوق العاده زيبا و مثل ديگر كتابخانه­هاي كانون استثنايي است و كل طرحش انسان را به ياد بشقاب پرنده مي­اندازد، منتهي از نوع جهان سومي­اش و اگر هم اميدي به حركت باشد حتماً در بخش حصيرآباد ماه فرود خواهد آمد. ناگفته نماند كه بچه­هاي گروه فيلمبرداري با ما نيستند و در منزل يكي از دوستان فيروز ملك زاده اقامت كرده­اند و به احتمال زياد امروز نظام الدين كيايي را نيز خواهند برد. ديدن فوتبال بچه­ها با رمضاني برايم خيلي جالب است، چون ديروز صبح تا ظهر حسن زاده مسئول بچه­هاي بازيگر بود، با اين تز كه احمق­ها و نفهم­ها فقط بايد باهاشان بداخلاقي كرد كه با اعتراض رمضاني رو برو شد و به پيشنهاد خود رمضاني و درخواست نادري، مسئوليت بچه­ها به گردن رمضاني افتاد. او خيلي با بچه­ها دوست است، با آن­ها نرمش و ورزش مي­كند و كشتي مي­گيرد و موقع درس خواندن و جدي بودن هم مي­تواند خواسته خودش و گروه را به بچه­هاي بي قرار تحميل كند.  به گفته خودش اين كنار آمدن با بچه­ها را مديون چند بازي تئاتري با بچه­هاي يازده و دوازده ساله است. با بدبختي ( در زمان جنگ) اجازه فيلمبرداري در اطراف آتش­هاي اهواز را گرفتيم.

ادامه دارد

 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

 

شوق دويدن                                                                                                 عکس از مانی پتگر

 

اين روزها دو كارشوق انگيز را انجام مي­دهم. داستاني درباره سربازي مي­نويسم كه در جبهه زخمي شده است. فعلاً راضي­ام و داستان خوب پيش مي­رود. مي­خواهم از لحاظ موضوعي كار تكراري و نخ نما شده­اي نباشد. به اميد خدا داستان آبرومند و تاثيرگذاري باشد. كار ديگر پژوهش و تحقيق درباره فيلم دونده است. تاكنون با همسرم كه قرار است كارگرداني فيلمي درباره دونده را براي شبكه چهار انجام دهد با اغلب عوامل فيلم ديدار و گفت و گو كرده­ايم. با هركسي كه صحبت مي­كنيم اول برقي در چشم­هايش مي­درخشد و شوق انگيز و عاشقانه از آن روزها مي­گويد. دونده در شرايطي معجزه وار و شديداً سخت و طاقت فرسا ساخته شده است. زماني كه مردم شهرهاي مرزي به خاطر بمباران­ها خانه و كاشانه­شان را ترك مي­كردند و به جاي امني پناه مي­بردند، عده­اي كله شق و جسوردر كوچه­ها و خيابان­ها دوان دوان به فكر دونده بودند.يادداشت­هاي ماني پتگر عكاس دونده از آن روزها يكي از باارزش­ترين اسناد و مداركي است كه در آن هنگامه نوشته شده است. در پست­هاي بعدي بخشي از اين يادداشت­ها را خواهم آورد. اتفاق جالبي كه در شب يلدا افتاد پخش دونده پس از سال­ها از شبكه سوم سيما بود. اولين بار دونده را در سينماي قصرطلايي اراك ديدم. آن موقع فيلم ما را مسحور خودش كرد. حالا پس از گذشت مدتي طولاني هنوز فيلم سحرانگيزي است. سكانس يخ و آتش چقدر زيباست! در گفت و گويي كه با نظام الدين كيايي صدابردار فيلم داشتيم مي­گفت مخملباف و هنرجويان كلاس­هاي خانگي اش پس از يك دوره ديدن فيلم هاي سينماي ايران دونده را بهترين فيلم تمام دوران سينما دانسته­اند كه پربيراه نيست.   

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 
 
  بالا