تبليغاتX
شوقات: قصه وافسانه
 
شوقات: قصه وافسانه
 
 
وب نوشتهاي يوسف نيك فام
 

حمله­ي مذبوحانه به كيف من

 

        يكشنبه 28 بهمن آخرين اجراي نمايش غريبه شام در شهر ري بود. دكور و تمامي اكساسوار را با كمك بچه­ها از صحنه به محل ديگري براي بردن آن­ها به شهر پاكدشت انتقال داديم. حدود ساعت يازده و بيست دقيقه­ي شب از ايستگاه متروي امام علي(ع) پياده شدم. توي كيفم دوربين ميني دي وي­ام و خرت و پرت­هاي ديگري بود. مسير ايستگاه تا خانه را بهتر ديدم كه پياده بروم. به چهار راه سپه كه رسيدم به طرف ميدان منيريه پيچيدم. شايد بيست قدم بيشتر برنداشته بودم كه دو مرد موتوري به طرفم حمله كردند. مردعقبي هر چه كرد نتوانست كيفم را از چنگم درآورد. دنبالشان دويدم و فحش­هايي البته نه چندان ركيك نثارشان كردم و هر چه دقت كردم با اين چشم­هاي ليزيكي  و دوباره عينكي شده نتوانستم شماره­شان را ببينم.

       پايان اجرا در شهر ري كه به خير گذشت خدا آخر و عاقبتم پس از پايان اجرا در پاكدشت را ختم به خير گرداند. الهي آمين! برايم دعا كنيد. اگر غزل خداحافظي را خواندم ديگر گريه كردن شما برايم سودي نخواهد داشت. پس حتماً دعا را فراموش نفرماييد!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

من و غريبه­ي شام

گوشه­ي كوچكي از كارنامه­ي بازيگري من

 

          از آخرين تئاتري كه بازي كردم سال­هاي زيادي است كه مي­گذرد. مثل خيلي از عشاق هنر نمايش از نوجواني و دوران راهنمايي با تئاتر آشنا شدم. اولين تئاتري كه بازي كردم نمايشي بود كه در كتاب- اگر اشتباه نكنم- فارسي دوم راهنمايي بر اساس زندگي ميثم تمار نوشته شده بود. نمي­دانم آيا هنوز اين نمايش در كتاب فارسي هست يا نه؟ ميثم تمار را درمدرسه­ي عدالت و يكي از مساجد شهر اراك( اگر اشتباه نكنم مسجد امام حسين در رودكي) به كارگرداني همكلاس و دوستم علي خدمتي به اجرا درآورديم. مدرسه­ي عدالت در رودكي اراك تالار نمايشي نداشت و ما براي درست كردن صحنه نيمكت­ها را كنار هم چيديم. درست يادم نيست چه نقشي را داشتم. نمايش به خوبي اجرا شد و استقبال خوبي از طرف همكلاسي­ها صورت گرفت. اجرا در روزهاي دهه فجر انجام شد. در پايان كار همگي حس خوبي داشتيم و بسيار خوشحال بوديم. اين حس تا مدت­ها موتور حركتي من و حتي بقيه­ي بچه­هاي گروه شد. يواش يواش جرات بيشتري پيدا كرديم و به همت بچه­هاي گروه نمايش­هاي ديگري مثل نخل سوخته را به اجرا درآورديم. در جشنواره­ي دانش آموزي مدارس راهنمايي شركت كرديم و كارگردان گروه علي خدمتي به عنوان كارگردان برتر شناخته شد.

         در دوران دبيرستان در حالی كه همگي­مان پشت لبمان سبز شده بود و يواش يواش مرد مي­شديم به صورت جدي­تر و با خواندن كتاب­هاي آموزشي و مباحث تئوريك به تئاتر مي­پرداختيم. جسارت­مان بيشتر شده بود. عده­اي از بچه­ها با كارگردانان ديگري هم همكاري مي­كردند. من و دوست عزيزم علي تاجداري با افشين رحمتي كارگرداني كه كارهاي مدرن در دانشگاه اراك اجرا مي­كرد كار كرديم. عده­اي ديگر با گروه حجت الله سبزي همنوا شدند.   

          نقطه­ي عطف كار گروه اجرايي ما اجراي نمايش چهار صندوق بهرام بيضايي در بهمن ماه سال 1367 بود. نمايش را اولين بار در دبيرستان شهيد بهشتي اراك در نمازخانه به اجرا درآورديم. استقبال خوبي از نمايش شد. متن سنگيني بود و مثل خيلي از نمايشنامه­هاي ديگر بيضايي احتياج به بازيگراني قوي و قدرتمند داشت. نمايش در جشنواره دانش آموزي در مقطع دبيرستان در سالن تئاتر دبيرستان صمصامي به اجرا درآمد و موفق به كسب رتبه­ي اول كارگرداني توسط علي خدمتي و مقام دوم بازيگري توسط من شد.

         چرخ روزگار به گونه­اي چرخيد كه افراد  گروه اندك اندك به طرفي رفتند. يكي رفت سربازي. يكي رفت دنبال كار آزاد و بازار. يكي شد دانشجو. يكي... از آن گروه تنها از دوست عزيزم علي تاجداري خبر دارم كه ديروز 24 بهمن ماه از پايان نامه دكترايش در دانشكده­ي علوم اجتماعي دفاع كرد و  نمره­ي 18 گرفت.

       و حالا شايد بيش از 16 سال از آن روزها مي­گذرد كه دوست عزيز ديگرم شهرام نوشير كه هم اكنون مديريت تالار محراب را به عهده گرفته و سال­هاست همراه خانواده­ي هنرمندش به هنر تئاتر مي­پردازد من را با پيشنهادي روبرو كرد. بله بازي در نمايش غريبه­ي شام نوشته­ي حسين فدايي حسين. قرار است در چهار شهر ري، پاكدشت، ورامين و تهران از 26 بهمن تا 9 اسفند اجرا داشته باشيم. 

        نام اعضاي گروه نمايشي آن روزها به ياد همه­ي آن دوستان و همكلاسي­ها:

علي خدمتي: كارگردان

علي تاجداري: بازيگر

مرحوم مجتبي محمدي: بازيگر

محسن رفيعي: بازيگر

الحسيني: بازيگر

جواد خدمتي: بازيگر

يوسف هندي( نيك فام): بازيگر

برادران عاليخاني: دستيار كارگردان و منشي صحنه

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

بخش اول داستان بلندي از من

 

من سرباز وظيفه مسعود عزيزيان هستم

 

 

چشم­هايم رو به آسمان باز مي­شود. سوسوي ستاره­اي را به صورت هاله­اي كم نور مي­بينم. پلك­هايم را به هم مي­زنم. ماه تمام و كامل عشوه­گرانه در آسمان نشسته است. به يكباره، نوري تمام آسمان و زمين را روشن مي­كند. صداي جيرجيركي با صداهاي گنگ رگبار مسلسل­ها و انفجارها آميخته است. سردم شده. كجا هستم؟ دستانم را به آرامي تكان مي­دهم. پاي راستم، كرخت و بي­حس است. از ران پايم، خون جاري است. به نظر مي­رسد؛ خون زيادي رفته باشد. چه مدت از زخمي شدنم گذشته؟ لبانم، خشك شده است. به ياد قمقمه­ام مي­افتم. قمقمه را از كمرم باز مي­كنم. در آن را باز و به دهانم نزديك مي­كنم. ناله­ي ضعيفي را مي­شنوم. كمي، خودم را تكان مي­دهم. پايم، درد مي­گيرد. ناله، شديدتر مي­شود. خوب گوش مي­دهم. جهت صدا را تشخيص مي­دهم. تانكي را سمت راستم مي­بينم. به نظرم، صدا از آن جاست. تشنگي­ام، بيشتر مي­شود. ياد قمقمه مي­افتم. جرعه­اي آب مي­خورم. نفس راحتي مي­كشم. تشنگي­ام، رفع شده است. هنوز منگ و گيجم. چيز زيادي، يادم نمي­آيد. چي شد كه زخمي شدم؟ تركش خمپاره بود يا تير يك اسلحه. بايد، براي خونريزي پايم، كاري بكنم. رعشه­اي، وجودم را فرا مي­گيرد. خيلي، سردم شده. آيا زنده خواهم ماند؟ مي­گويند، هر كسي مي­تواند نزديكي زمان مرگش را بفهمد. آيا زمان مرگ من هم فرا رسيده است؟ مردن، چه قدر زمان مي­برد؟ يك لحظه است يا يك دقيقه؟ جان آدم، چه طوري از تنش خارج مي­شود. خيلي­ها مرگ را به خواب، تشبيه كرده­اند. دوباره نوري، تمام آسمان و زمين را روشن مي­كند. چشم­هايم، سنگين شده­اند. نفسم به شماره افتاده است. تا مرگ، فاصله­اي ندارم. بچه­هاي گردان، كجا هستند؟ يك نفر نيست كه كمك كند. خدايا خودت كمك كن! من ، نمي­خواهم شهيد بشوم. هنوز، عاشق زندگي­ام. هنوز، راضي نيستم كه دنيا را با همه­ي زيبايي­ها و زشتي­هايش ترك كنم. لعنت به هر چه جنگ و خونريزي! لعنت به مردان جلادي كه خون مردم بي گناهي، مثل من را مي­ريزند. كشورگشايي و كشتن مردمي كه حاضرند از كشورشان دفاع كنند، چه لذت و سودي دارد؟ حالا مي­فهمم كه ما چه ساده از كنار جنگ­ها و خونريزي مردماني كه در كتاب­هاي تاريخ از آن­ها مي­خوانديم، مي­گذشتيم. مرگ ميليون­ها نفر انسان بي گناه در جنگ­هاي جهاني اول و دوم، چه چيزي را عايد بشريت كرد؟ حالم از هر چه جنگ است به هم مي­خورد. فقط، يك آرزو دارم. زنده بمانم و از اين وضعيت ،خلاص شوم. بايد براي زنده بودنم، تلاش بكنم. چه كار كنم؟ چه كاري از دستم ساخته است؟ حتي يك نفر، نيست كه به دادم برسد.خدا كند، عمليات پيروزمندانه باشد. حتماً نيروهاي كمكي، براي تثبيت موقعيت، به اين جا مي­آيند و پيدايم مي­كنند. بايد، اميدوار باشم و به خودم، روحيه بدهم. نبايد، تسليم مرگ بشوم. نبايد، خودم را ببازم. با خونريزي پايم، چه كنم؟ چفيه­ام را دور گردن باز مي­كنم و محكم به رانم مي­بندم. مي­دانم، خيلي نتيجه بخش نيست؛ ولي خب شايد كمي از خونريزي را كم كند. صداي ناله، هنوز  از طرف تانك مي­آيد. صداي ديگري را هم مي­شنوم. گويا، صداي خش خش پاهايي است. صدا، شديدتر مي­شود و  وضوح بيشتري پيدا مي­كند. حالا مطمئنم، صداي پاي كسي است. حتماً نيروهاي كمكي رسيده­اند. قدم­هايي را مي­بينم كه به من، نزديك مي­شوند. نكند،عراقي باشد؟ ولي تا جايي كه يادم مي­آيد؛ ما پيشروي مي­كرديم و عراقي­ها عقب نشيني مي­كردند. نه، جاي نگراني نيست؛ حتماً از بچه­هاي خودمان است. اما من كه نمي­دانم، كجا هستم؟ بايد براي هر اتفاقي، آماده باشم. خوشبختانه، سرنيزه­ام هنوز روي كمرم هست. به سختي آن را از غلافش بيرون مي­كشم و كنارم مي­گذارم. اگر تفنگ داشتم خيلي بهتر بود؛ ولي خب چه مي­شود كرد؟ از دست خالي بودن بهتر است. نمي­دانم، توان جنگيدن تن به تن را خواهم داشت؟ بايد، قدرتم را هر طور شده به دست آورم. نمي­دانم با خوني كه از پايم خارج مي­شود و ضعفي كه وجودم را فراگرفته، مي­توانم توان رفته را برگردانم؟ ساكت و بي­حركت،منتظر مانده­ام تا چه پيش آيد. صداي خش خش پاها، شديدتر شده است. قدم­ها، سنگين است. پاهايش را مي­بينم. سرنيزه را به دستم مي­گيرم. بالاي سرم رسيده است. از پا  تا سرش را مي­بينم. اسلحه­اي در دست دارد. عراقي است. هنوز، من را نديده.  سرش را به طرفم برمي­گرداند. سرنيزه را محكم بالا مي­آورم و آماده­ي حمله مي­شوم.  پوتين­هايش با تن من،  فاصله­اي ندارد. صداي نفس­هايش را مي­شنوم. مي­خواهد، قدمي بردارد كه با خوردن به تن من، اسلحه از دستش مي­افتد و سكندري مي­خورد. خودم را به رويش مي­اندازم و سر نيزه را محكم به طرف قلبش نزديك مي­كنم. نوري، تمام آسمان و زمين را روشن مي­كند. ردي از خون را كه از دو چشمش سرازير شده، مي­بينم. حالا مي­فهمم كه از دو چشم كور است. مشتي را بي­هدف مي­زند. ضربه، محكم به صورتم مي­خورد. با تقلايي، خودش را از دستم رها مي­كند و مي­خواهد  پا به فرار بگذارد كه با ضربه سرنيزه، دست راستش را زخمي مي­كنم. فريادي، مي­كشد و به زمين مي­افتد. سخت، ترسيده به التماس مي­افتد و  دست سالمش را به نشانه­ي تسليم، بالاي سر مي­برد. به سختي، خودم را به طرفش مي­كشم و دوباره، سرنيزه را نزديك قلبش مي­برم. هنوز، ناله مي­كند. درد، امانش را بريده. بايد، بكشمش. دچار ترديد مي­شوم. بكشمش يا رهايش كنم؟ او كه توان دفاع از خود را ندارد و از مردانگي و جوانمردي هم به دور است كه فرد بي­دفاع و ناتواني را بكشم. صداي نفس زدن­هايش، تند و مداوم شده است. سرنيزه را از قلبش دور مي­كنم. كشان كشان، خودم را به طرف اسلحه­اش مي­برم. بايد، خلع سلاحش كنم. درازكش، اسلحه را برمي­دارم و مسلحش مي­كنم و به طرفش مي­گيرم. حالا، حتماً فهميده كه اسلحه­اش دستم افتاده و ديگر تلاشي، براي مبارزه نخواهد كرد. به او نزديك­تر مي­شوم. سرنيزه، زخم عميقي در ساعدش ايجاد كرده. خونريزي شديدي دارد. به كولي پشتي­اش اشاره مي­كند. آن را باز مي­كنم. چهار رول بانداژ، دو شيشه بتادين و يك جعبه مسكن قوي داخل كوله اوست. درد خودم، يادم رفته. بيچاره، لحظه­هاي سختي را  مي­گذراند. دلم به حالش مي­سوزد. اسلحه را كنار دستم مي­گذارم و آستينش را بالا مي­زنم. در شيشه­ي بتادين را بازمي­كنم و مقداري روي ساعدش مي­ريزم. از درد، فرياد مي­كشد. يك رول بانداژ را باز  مي­كنم و به دور زخمش مي پيچم. دو عدد مسكن را از توي كوله برمي­دارم و در كف دستش مي­گذارم. هر دو را در دهان  مي­گذارد. در قمقمه­ام را باز مي­كنم و آن را در دهانش مي­گذارم. چفيه­اي را كه روي رانم بسته­ام  باز  مي­كنم. سوراخي در رانم مي­بينم. تيري، دو طرف رانم را سوراخ كرده است. مقداري از بتادين را روي زخم مي­ريزم. از درد، فرياد مي­كشم. حالا او حتماً فهميده كه زخمي هستم. رول بانداژ ديگري را باز مي­كنم و دور آن مي­پيچم. دو عدد مسكن ديگر از توي كوله برمي­دارم و در دهان مي­گذارم و كمي، آب مي­خورم. دستش را توي جيب بغل شلوارش مي­برد و يك جعبه بيسكوييت بيرون مي­آورد. آن را به طرف من، مي­گيرد و از من مي­خواهد كه بيسكوييت بردارم. گرسنگي شديدي دارم. بيسكوييت­ها را يكي يكي در دهان مي­گذارم. خودش هم، برمي­دارد و مي­خورد. جعبه از بيسكوييت خالي مي­شود. هر دو جرعه­اي آب از قمقمه­ي من مي­خوريم. مسكن­ها اثر مي­كنند و درد زخم­ها كمتر مي­شود. عراقي به آهستگي به خواب مي­رود. من هم پلك­هايم سنگيني مي­كنند و اسلحه در آغوش به خواب  مي­روم.                   

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 
 
  بالا