|
شوقات: قصه وافسانه
|
||
|
وب نوشتهاي يوسف نيك فام |

صفحه اول کتاب ناهید نوشته جمال عراقی زاده
۱
خانهی آنها در یکی از خیابانهای پر درخت و سایهدار شمال شرقی شهر واقع بود.پدر او پیرمردی آزموده و در اداره... کار میکرد.از خاندانهای اصیل و نجیب کشور بودند؛ ولی اندوختهی فراوانی نداشتند..زندگانی این خانوادهی کوچک به آرامش و خوشی میگذشت.فرزند ایشان منحصر به دختر زیبایی بود به نام ناهید.هنوز در پانزدهمین مرحلهی زندگانی و چهرهای بس دلبر داشت.موهای خرمایی رنگ و نرمی سرقشنگش را پوشیده و تاری چند از طرهاش همواره به روی پیشانی صاف،سفید و درخشندهاش میریخت.مادر سالخوردهی او دخترش را که یگانهی گوهر گرانبهای زندگیاش به شمار میرفت از جان و دل میپرستید.
واقعاً چه خوشبختی،چه زندگانی شیرینی! همه حسرت خوشی و شادمانی آنها را داشتند.غم و اندوه و حزن و ملال خانمان برانداز کمتر در این خانوادهی خوشبخت راه یافته و روی هم رفته سعادتمند میزیستند.
ناهید مدرسه میرفت.یک روز هنگامی که معلمه تدریس میکرد؛او با چشمان متجسس و هوشمندی به دهان خانم مینگریست و حرفهای وی را به خاطر میسپرد.خانم معلمه نطق میکرد و با حرارت درس بچهداری و تدبیر منزل به آنها میآموخت. رفیقهی پهلویی ناهید آهسته از زیر میز پای وی را لگدی زده زیر لب گفت: ناهید آیا ما خوشبخت خواهیم شد؟
ناهید تبسم شیرینی کرده، انگشت را به علامت سکوت به روی بینی سفید و کشیدهی خود نهاد. زنگ زده شد.دختران- امیدهای آیندهی کشور و ملت،چشم و چراغ توده- چون پرندگان بیشکیبی که روزهای دراز در قفس کوچک و تنگی بسر برده باشند از اتاقها بیرون ریختند.دوشیزگان گروه گروه در گوشه و کنار صحن مدرسه در سایهی درختان اقاقی و انار ایستاده به صحبت مشغول شدند.بچهها میدویدند و بازی میکردند.
دو دختر خوش اندام،دو موجود لطیف در زیر درخت شاه بلوطی روی نیمکت چوبی نشسته،گفتگو مینمودند.یکی از آنها که از رفیقهاش کوچکتر به نظر میآمد، ناهید بود.پاها روی هم انداخته با گل سرخ خوشبویی بازی میکرد. رفیقهاش رو به در کرده گفت: ناهید جان چرا این قدر مضطرب و محزونی؟ من چند روز است دیگر تو را خندان ندیدهام.چرا؟ دردت را به من بگو.
تبسم تلخی گوشهی لبان گلناری ناهید را از هم بازکرده به گفتن کلمهی «هیچ» قناعت نمود.
او دوباره گفت:«آخر بگو ببینم تو را چه میشود؟ آیا از من مشکوکی که رازت را نمیگویی؟
- «آه.پروین من تو را بهترین دوستان خود میدانم و...»
- «پس اگر چنین است چرا نمیگویی؟»
- «آخر بگویم چه؟ من که دلقک نیستم.»
- «بگویی چه؟ سهل است به من بگو چرا غصه میخوری. چرا از دخترها دوری میجویی؟»
ناهید اندکی تأمل کرده پس از آن گفت: آیا قول میدهی که نگهدار این راز باشی؟
- «بلی قول میدهم. زود بگو.خفه شدم.»
ناهید مجدداً در فکر فرو رفت و بعد سر را به زیر انداخته در حالی که گل سرخ را پرپر میکرد و به زمین میریخت با صدای مرتعش و لرزانی گفت: من عاشقم.
دهان پروین از تعجب بازمانده مدتی حیران باقی ماند.سپس خواست چیزی بگوید که صدای زنگ، در فضای مدرسه طنینانداز گردید.در بین راه که به کلاس میرفتند؛ ناهید به اصرار پروین، وعده داد شرح عشقش را در تفریح ثانی، مفصلاً برای او بگوید.
برای اطلاع بیشتر در این مورد به سایت زیر( خبرنگاران صلح) مراجعه فرمایید.
سال نو مبارک
|
|