|
شوقات: قصه وافسانه
|
||
|
وب نوشتهاي يوسف نيك فام |
اولین شماره فصلنامه انشا و نویسندگی منتشر شد.در این فصلنامه مقاله ای از من با نام «داستان
نویسی در اراک» به چاپ رسیده است. برای تهیه فصلنامه انشا و نویسندگی به نمایندگی های فروش
آن مراجعه فرمایید:
تهران: انتشارات توس: خیابان انقلاب- خیابان دانشگاه- شماره1- تلفن: 66461007
انتشارات ثالث: خیابان کریم خان زند- بین خیابان ایرانشهر و ماهشهر- پلاک148- تلفن:7-88325376
انتشارات چشمه: خیابان کریم خان زند- نبش خیابان میرزای شیرازی- شمارۀ161- تلفن:88907766
کتابفروشی لارستان: خیابان مطهری- اول خیابان لارستان- شمارۀ128- تلفن: 88899365
شهرکتاب ابن سینا: سعادت آباد- خیابان ایران زمین
کتابفروشی اختران: خیابان انقلاب- مقابل دبیرخانه دانشگاه تهران- بازارچه کتاب- تلفن:66462282
کتابفروشی سیاه سفید: میدان انقلاب- جنب سینما بهمن- تلفن: 66971603
نشر نی: خیابان کریم خان- نبش میرزای شیرازی- شمارۀ 115-
انتشارات پارت: خیابان انقلاب- روبروی درب دانشگاه- ابتدای فخررازی- تلفن: 66405627
نشر آبی: خیابان کریم خان زند- روبروی خیابان ماهشهر- شماره 53- تلفن: 88843525
کتابفروشی صداقت: خیابان انقلاب- گوتنبرگ- طبقۀ اول- تلفن:66414025
خانۀ هنرمندان: خيابان طالقانی- بعد از ايرانشهر-خيابان شهيد موسوی شمالی- ضلع جنوبي باغ هنر- تلفن:88316171
کرج: کتابفروشی صلاحی: میدان شاه عباسی- بلوار ذوب آهن- روبروی مصلا- خیابان کشاورز- تلفن: 02612234730
کرمانشاه: کتابفروشی اندیشه نو: خیابان دبیراعظم- پاساژ سروش- طبقۀ همکف- تلفن: 08317212580
شهرکرد: کتابفروشی شب نما: گودال چشمه- خیابان پارک- بین20متری اول و دوم- روبروی جنگل- پلاک45- تلفن: 03813333924
یک قصه
کپسول و قرصهایش را دادم.یکی یکی به آرامی خورد و روی تختش دراز کشید.نگاهی به چشمهایم کرد و گفت: من میمیرم پدر! درسته؟ ملافهی سفیدش را رویش کشیدم و گفتم: نه عزیزم. چرا این طور فکر میکنی؟ تو تا صد سال زندهای. از جایم بلند شدم که پرسید: صد سال چقدره پدر؟ خیلی یه؟ به طرف در رفتم و گفتم: اون درخت توی حیاط رو میبینی؟ گفت: آره. گفتم: به اندازهی عمر صد تا درخت تو زنده میمونی. خیالت راحت راحت باشه.
در اتاق را به آرامی بستم و به حیاط رفتم.برف سراسر حیاط را پوشانده بود و سنگینی برف شب گذشته شاخههای درخت را به پایین خم کرده بود.هوا سوز سردی داشت.گلولهای برفی درست کردم و آن را به سویی پرت کردم.زنگ در خانه به صدا درآمد. حمید بود.انتظارش را میکشیدم. با کیف پزشکیاش وارد خانه شد و به اتفاق هم یکراست وارد اتاق پسرم شدیم. پسرم، حمید را عمو حمید صدا میزد. حمید معاینات اولیه را انجام داد و روی کاغذی چیزهایی نوشت و گفت:کپسول و قرصها را ادامه بدین.یک آمپول هم نوشتم که روزی یک بار باید تزریق بشه.
پسرم نگاهی به من و حمید کرد و گفت: عمو حمید نمیشه آمپول ننویسید؟ حمید لبخندی زد و گفت: پسرم! مگه نمیخوای زودتر خوب بشی و با همدیگه بریم آدم برفی درست کنیم؟پسرم به سختی لبخندی زد و گفت: آخه من از آمپول میترسم.حمید اخمی کرد و گفت: نترس جونم! نترس.
حمید کیفش را بست و از جایش بلند شد و در گوشم گفت: نگران نباش! خطر تا حدودی رفع شده. خودت میدونی که ذات الریه بیماری خطرناکی یه. اونم برای بچههایی تو این سن کم.باید امیدوار بود.این دماسنج رو داشته باش و هر چند وقتی درجهی تبش رو اندازه بگیر.
حمید را همراهی کردم تا از خانه بیرون برود و برگشتم به اتاق پسرم.دماسنج را کنار دستش گذاشتم و گفتم: پسرم میخوای یه قصه برایت تعریف کنم؟ پسرم گفت: باشه. اگه خودتون دوست دارین.
صورتش مثل گچ سفید شده بود و بدون حرکت روی تختخواب دراز کشیده بود و فقط به درخت توی حیاط نگاه میکرد.
کتابی با نام مجموعه داستانهای«ا.هنری» را که تازه برایش خریده بودم از کتابخانه برداشتم.زیر لب گفتم:خب حالا کدوم داستان رو برات بخونم؟ لبخندی زد و گفت: مگه چند تا داستان داره؟ گفتم: بذار نگاه بکنم. آها ده تا داستان کوتاه. گفت: فرقی نمیکنه هر کدوم که خودتون دوست دارین. گفتم: من هنوز هیچ کدوم رو نخوندم.چشمم به داستان«آخرین برگ» افتاد.شروع به خواندن داستان کردم.
«در غرب میدان «واشینگتن اسکویر» در نیویورک، محلهای هست که کوچههای باریک و پیچاپیچ آن به طرز عجیبی همدیگر را قطع میکنند و هر تازه واردی را گیج و سرگردان میسازد. این ناحیه که مردم اسمش را «نقاط مسکونی» گذاشتهاند کوچههایش به قدری انحنا و چپ و راست دارد که ممکن نیست هر تازه واردی برای پیدا کردن راه خروج خود ساعتها سرگردان نشود. بعضی از کوچهها پس از مسافتی از نو خود را قطع میکنند و همین حالت عجیب و غریب و غیرعادی است که به نقاشان و تابلوسازان فرصت خوبی میدهد که صحنه های جالبی برای نقاشی پیدا کنند.
شاید به همین دلیل بود که در این منطقهی دورافتاده و قدیمی گرینویچ عدهای از مردم صاحب هنر و تهیدست، در پی یافتن اتاقهای اجارهای یا طبقههای زیر شیروانی و یا حتی دهلیزهای محقری برای زندگی برآمدند. به ترتیب، بخش گرینویچ رفته رفته محل اجتماع نقاشان آواره و فقرزده و مأمن هنرمندان محروم و کام نادیده گردید.
در یکی از ساختمانهای آجری سه طبقهی این برزن، سو و جوسنی با هم زندگی میکردند و کارگاه نقاشی خود را ترتیب داده بودند. همسایگان و آشنایان همه جوسنی را به نام جوآنا میشناختند. یکی اهل استان مین و دیگری اهل کالیفرنیا بود. این دو دختر جوان به حسب تصادف در یکی از رستورانهای خیابان هشتم نیویورک به هم برخورد کرده بودند و در همان دیدار اول، به علت هم سلیقگی و هم آهنگی فکر، شالودهی دوستی عمیق و پایداری را ریخته بودند...»[1]
چند خطی را خوانده بودم که به هیجان آمد و گفت: چقدر قصهش برام آشناس. مثل این که کارتنش رو از تلویزیون دیدم.گفتم:آره. منم انگاری دیدمش. پرسیدم: حالت چطوره ؟ گفت: هنوز سرم درد میکنه.گفتم: سعی کن بخوابی پسرم؟ گفت: خوابم نمیبره. گفتم: بذار قصه رو برات بخونم شاید خوابت ببره! گفت: باشه پدر! بخونین!
دوباره خواندن را شروع کردم.با دقت گوش میداد تا خوب قصه را دنبال کند. نگاهم به بیرون پنجرهی اتاقش افتاد.دانههای درشت برف شروع به باریدن گرفته بود.همچنان به آرامی و شمرده قصه را میخواندم که چشمهای پسرم به آرامی بسته شد و از حرکت ایستاد. کتاب را کناری گذاشتم.حالا فرصت خوبی بود تا از خانه بیرون بروم و نسخهی داروهای تازه تجویز شدهی حمید را از داروخانه بخرم و به خانه برگردم.
بی اختیار به یاد قصهای افتادم که در نوجوانی خوانده بودم. یک قصه در فضایی روستایی به نام«اگه بابا بمیره» قصهی نوجوانی بود که برای نجات جان پدرش در هوای سخت برفی به شهر میرفت تا داروهای پدرش را بخرد و به خانه بیاورد.فیلمش را هم دیده بودم.
حالا من هم باید برای نجات جان پسرم در هوای برفی به داروخانه میرفتم.از خانه بیرون آمدم.همه جا را برف پوشانده بود و به سختی میشد راهی برای قدم برداشتن پیدا کرد.چند قدمی برنداشته بودم که یک لحظه از حرکت ایستادم و تردیدی گنگ وجودم را آشفته کرد.تنهایش گذاشته بودم.نباید تنهایش میگذاشتم.نکند زبانم لال حالش بدتر شود و در تنهایی بمیرد. باید برگردم.باید هر چه زودتر برگردم.لحظهها برایم کشدار میشدند.میدویدم.با تمام توانی که در پاهایم بود میدویدم.دیگر هیچ چیز را نمیدیدم.بارش برف تندتر شده بود.جان پسرم به دویدن من بستگی داشت. راه کش میآمد و لحظهها، طولانیتر از همیشه میشد.چهرهی معصوم پسرم با من بود و او همراه من میدوید.به چال کوچکی که با هر لبخندی روی گونهاش مینشست، فکر میکردم.یک سرماخوردگی ساده تبدیل به ذات الریه شده بود.خودم را هیچ وقت نخواهم بخشید.تقصیر از من بود.نباید اجازه میدادم در آن روز برفی از خانه خارج شود.بچهی معصوم من! خودش گفت که سرش کمی درد میکند.من چرا نفهمیدم که دارد سرما میخورد.بغض گلویم را گرفته بود قطرهای اشک از چشمهایم جاری شد و به روی گونههایم غلطید.به جلوی در رسیدم.دستپاچه کلید را به قفل در انداختم و بازش کردم.اولین نگاهم به درخت افتاد.شاخههای درخت از سنگینی بارش برف خم شده بود و چند شاخهی ضعیف شکسته بود.
وارد اتاقی که پسرم خوابیده بود شدم.آرام و راحت روی تخت دراز کشیده بود.جرأت نزدیک شدن نداشتم.چهرهی معصومش را با چشمهای بسته دیدم.نفسم در سینه حبس شده بود.آرام پلکهایش را باز کرد.لبخندی زد. چال کوچکی روی گونهاش نشست.لبهایش را از هم بازکرد و گفت:پدر! کجا رفته بودی؟بقیهی قصه رو برام میخونی؟ از خوشحالی دستپاچه شده بودم.دستش را در دستم گرفتم و گفتم:حتماً.حتماً برات میخونم.حالت چطوره پسرم؟ گفت:پدر! بهترم.خیلی بهترم.دماسنج را برداشتم و در دهانش گذاشتم.نمیتوانستم باور کنم.تب فروکش کرده بود.کتاب داستان را برداشتم و بقیهی قصه را برایش خواندم.
« آغاز این دوستی به موسم بهار پدید آمد، ولی در زمستان همان سال میهمان ناخواندهای پا به محلهی گرینویچ گذاشت که پزشکان او را ذات الریه میخواندند. این آشنای بیرحم درست مثل طوفان مدهشی بر سر اهالی این بخش فرو آمد و به دنبال آن، مصائب بی شمار و ناکامیهای فراوان شروع شد. در قسمت شرق «واشینگتن اسکویر» شقاوت و سفاکی این دشمن قهار به مراتب بیش تر از قسمت غرب بود؛ در آنجا روزی نمیگذشت که ده ها تن قربانی سیه روز به دامان خاک سرد و تیره سپرده نمیشدند، در حالی که در بخش گرینویچ این دشمن بیدادگر نتوانسته بود آنقدرها جور و ستم خود را بر سر اهالی ببارد. شاید همین کوچههای در هم و تاریک و معابر پیچاپیچ و صعب العبور بود که عرصهی تاخت و تاز را بر او بسته بود...»[2]
کندوکاو در گنجینهی سینمای ایران
نقد مهرزاد دانش بر فیلم مستند «راستان» از مجموعه یک فیلم یک تجربه
ظاهراً نیک فام به موضوعهای عشایری علاقهی فراوان دارد که مستندسازی دربارهی هر دو فیلم عشایری جوزانی را عهدهدار شده است.شاهد مثالش هم فیلم «دشت الفبا» با موضوع مدارس عشایری است که اخیراً خبر ساخته شدنش توسط این کارگردان منتشر شد.این جا هم نیک فام برای حضور جوزانی مقابل دوربین مستندش به سراغ پشت صحنهی سریال «در چشم باد» رفته اما این بار لوکیشن گفت و گو با او نه در کنار ادوات جنگی که در یک سوییت است.مستندساز در اوایل اثرش، با آوردن نماهایی از مراسم بزرگداشت جوزانی در برنامههای جنبی جشنوارهی بیست و ششم فجر، هم جایگاه او را در سینمای ایران یادآور شده و هم با تأکید بر نوع واکنشش موقع تماشای گزیدهی آثارش که در این مراسم نمایش داده میشد و چشمانش کمی مرطوب شده بود،حسی عاطفی را در تماشاگر ایجاد میکند.این جا هم بار اصلی متن روی دوش صحبتهای عوامل و نیز منتقد فیلم(همچنان جواد طوسی) است اما به نظر میرسد در قیاس با «بردشیر» تمهیدهای خلاقهی بیشتری در آن به کار گرفته شده است.مثلاً پس از آن که جوزانی عکسهایی از فیلم را نشان دوربین مستندساز میدهد و نکتهها و خاطراتی را دربارهی هر یک تعریف میکند، روند مستند به عکاس فیلم(حسین ملکی) پیوند میخورد تا ترتیب حضور عوامل مبتنی بر یک منطق ارگانیک و درون متنی قرار گیرد.گاهی این ترتیب حضور مبتنی بر یک منطق دیالوگی میشود. مثلاً مجید مظفری در بخشی از حرفهایش نظر میدهد که در مسیرتندباد با همهی محاسنش میتوانست جمع و جورتر و کم شخصیتتر باشد،سپس در نمای بعد توضیحهای جوزانی در دفاع از پرشخصیت بودن اثرش میآید و در ادامه باز نقد جواد طوسی را میشنویم که او هم یکی از ایرادهای فیلم را همین تعدد شخصیتها میداند.به این ترتیب گفتههای مصاحبهشوندگان در فضای خلأ شکل نگرفته و منطق بده بستانی در آن رعایت شده است.
از دیگر نکتههای جالب فیلم،انتقاد برخی از مصاحبهشوندگان از کار خودشان است.مثلاً تورج زاهدی به بازی بیش از حد خشک و عصاقورت دادهاش ایراد دارد یا اصغر همت نوع دویدنش در یکی از فصلها را پرایراد میداند.این روحیهی مثبت، کمتر در بین ما ایرانیان - مخصوصاً اگر هنرمند و مدعی هم باشیم- وجود دارد و شاید برای همین است که خیلی به چشم میآید.وصف تورج منصوری(فیلمبردار) هم از فیلم قابل تأمل است که برخلاف نوع حرفهاش وجه دیداری ندارد و کاملاً معطوف به حوزهای شنیداری است: «در مسیر تندباد شبیه به نغمهای موسیقی است».مستند راستان(ظاهراً نام فیلم از نام شخصیتی که تورج زاهدی آن را بازی میکرد گرفته شده) مانند بردشیر حاوی نکتههایی پرتأمل از روند ساخت در مسیرتندباد است؛ اما یکی از بامزهترینشان لقبهای دوستداشتنیای است که کم و بیش همهی آدمهای حاضر در آن به کار میبرند: یکی لقب«عموجان» برای مسعود جعفری جوزانی است و دیگری عبارت«پرویزخان» است که جوزانی برای نامبردن از هارون یشایایی(تهیهکنندهی در مسیرتندباد) استفاده میکند.
-------------------------------------------
ماهنامه سینمایی فیلم، تیرماه 1388،ص27.
|
|