تبليغاتX
شوقات: قصه وافسانه
 
شوقات: قصه وافسانه
 
 
وب نوشتهاي يوسف نيك فام
 

 

پژوهش­های من در برنامه یک فیلم یک تجربه

این روزها حسایی دوروبرم را با کارهای پژوهشی شلوغ کرده­ام. تحقیقات هر چهار فیلم

مستندی که در برنامه" یک فیلم یک تجربه" در ماه مبارک رمضان ساخته و پخش شده و

می­شود را تمام کرده­ام.او یک فرشته بود، میوه ممنوعه، صاحبدلان و خانه بدوش. سه فیلم

اول روی آنتن رفته­اند و مستند خانه بدوش همین هفته، 26 شهریور، روز پنجشنبه ساعت 9

شب از شبکه چهار پخش می­شود.حتماً فیلم را ببینید.حضور رضا عطاران بسیار دیدنی و

شیرین از کار درآمده است.تحقیقات سریال سربداران، روزی روزگاری و مدار صفردرجه نیز در

حال انجام است.از همین حالا نوید آثار خوب و تأثیرگذاری را می­دهم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 
 

این کلام مولا را امروز روی تقویم رو میزی ام دیدم.عجب سخن زیبا و پرمغزی است.

مولا امیرالمومنین علی علیه السلام میفرماید:

آن که پژوهش را استمرار نمی بخشد از درک دانش بی نصیب است.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 
 

بانو

 تنگ غروبی بود که آمد؛ بی هیچ پیام و خبری.تازه از قدم­زدن در کنار ساحل،برگشته بودم و داشتم خودم را با گرمای هیزم نیم­سوز شومینه گرم می­کردم که صدایی به گوشم رسید.ضربه­های محکم دست بر روی در فلزی ویلا بود.زنگ خانه از مدت­ها قبل خراب شده بود.تردید داشتم، نکند خیالاتی شده­ام.سمعک را داخل گوش گذاشتم.این بار، صدا شدیدتر شد.برخاستم، پوستین پشم­بزی گرمم را روی دوشم انداختم و عصا در دست، سلانه سلانه راه افتادم.

ضربه­ها به گوشم، خیلی آشنا بود.این وقت غروب، چه کسی می­توانست باشد؟تنها بودم و هیچ کس را نداشتم.تنها همراه زندگی­ام_ بانو _ سالها پیش مرده بود.

وارد حیاط شدم.هوا ابری شده بود.باد می­آمد و بوی گلهای نیلوفر به مشام می­رسید.از همان آغاز زندگی مشترکمان از او خواسته بودم که بانو صدایش بزنم و او با لبخندی پرشور، پذیرفته بود.بعد از آن، او شد بانوی زندگی­ام.

لحظه­ای ایستادم و گوش تیز کردم.

-تق تق تق... تترق تترق...

صدای دلنشینی بود.صدای همیشگی.خودش بود.ضربه­های او بود؟قلبم از حرکت ایستاد و نفسم در سینه حبس شد؛ نشستم.یعنی خودش بود؟!چه کنم؟باورش کنم یا نه...بی­اعتنا به اتاق برگردم؟و باز صدای ضربه­هایش.

-تق تق تق... تترق تترق...

-نزن بانو نزن!آمدم.

مانند دستی بود که بر تار پوسیده­ی قلبم می­نواخت.بله، خودش بود؛ بانو، با همان چشمها و همان نگاه­ها.

-تق تق تق... تترق تترق...

-آمدم... بانو جان!

نبود.کجا رفته بود؟نمی­دانم.درست سه سال و دو ماه و یک روز پیش از آن، رفته بود و تنهایم گذاشته بود و حالا برگشته بود.برگشته بود؟!

هوا بارانی شد.قطره­ای روی صورتم افتاد؛ برگشتم.

-آخه مرد!چرا در رو باز نمی­کنی؟

خودش بود؟!جلو رفتم و در را بازکردم، پاهایم می­لرزید، افتادم.قدمی برداشت و دست چروکیده­ام را گرفت.کمکم کرد تا برخیزم.جوان بود؛ با همان لبخند همیشگی.با این حال از سر تردید پرسیدم.

-تو کی هستی؟

-نمی­شناسی؟! منم... نیلوفر!

بانو، بانو!تو که مرده بودی؟!

نه... نه... من همیشه زنده­ام.

عصا را رها کردم و تکیه دادم به بازوهایش.با هر قدمی که برمی­داشت، صدای دلنشین گذشته در گوشهایم، موج برمی­داشت.تپش قلبم تندتر شده بود و جریان تند خون در رگهایم را به خوبی حس می­کرد.

به اتاق رفتیم.لباسهای خیسم را از تنم درآورد.با حوله­ای تنم را خشک کرد و کمک کرد تا یک دست لباس خشک بپوشم و بعد در یک چشم به هم زدن چایی داغ و لب­سوز برایم آورد.

نگاهش درهم شد.

بازم که داغ داغ می­خوری!

-بانو جان! خودت خوب می­دونی که...

-آره.می­دونم.عادته.

صدای شرشر باران شدیدتر شد و هر دوی ما را دعوت کرد تا زیبایی لحظه­های بارانی را از پشت پنجره ببینیم.بانو پنجره را گشود، کف دستش را بیرون برد و شوخی همیشگی روزهای بارانی را برایم تکرار کرد.چشمهایم را بستم، قطره­ها روی صورتم چکید.خودش را روی مبل رها کرد و نگاهی به اطراف انداخت.

-چند وقته خونه گردگیری نشده؟

اگه راستش رو بخوای درست سه سال و دو ماه و یک روزه.

از جایش برخاست و دو شاخه­ی جاروبرقی را به پریز زد و شروع به تمییز کردن اتاق کرد.

-بانو!وقت گیر آوردی، چه وقت این کارهاست؟!

-خونه رو باید تمییز کرد.

کلافه شده بودم.لحظه­ها به تندی می­گذشت.پرنده­ی زندانی شده در قفس ساعت دیواری بال و پری جنباند و نوای کوکو...کوکو سر داد.ساعت شروع به نواختن کرد.دوازده نیمه شب.برخاستم و خودم را در آیینه دیدم.جوانی را در لکهای پوست و چروکهای زیر چشمم دیدم.به روشویی رفتم؛ خودتراش را برداشتم، خمیرریش، کمی آب جوش و اصلاح صورت.نگاهی به آیینه کردم، حالا جوان شده بودم.چه چیزی کم بود؟همان کت و شلوار سفید دامادی که سالها در کمد باقی مانده بود.در کمد را بازکردم.یکی یکی لباسها را نگاه کردم.همه کهنه و پوسیده شده بودند، جز همان کت و شلوار که تازه و اتو کرده بود.جلوی آیینه قدی کمد ایستادم و پوشیدمشان.همه چیز قابل قبول و راضی کننده بود.

صدای جاروبرقی قطع شد.به آرامی قدم به سرسرا گذاشتم.حتماً غافلگیر می­شد.نمی­توانست باور کند.

-بانو!... بانو!

حرفی نزد.

-بانو!

جوابی نداد.عصا را برداشتم و دستپاچه و هراسان تمامی اتاقها را جست و جو کردم.همه­ی اتاقها گردگیری شده بود.

-بانو!... بانو!بیا ببین چی شدم؟!

همه جا را گشتم، ولی او نبود.به حیاط رفتم، باران بند آمده بود، نور ماه روی برگهای خیس افتاده بود.هیچ صدایی نمی­آمد.در باز  ویلا را بستم.

-------------------

این داستان اولین بار در کتاب دستان نوشته نگارنده منتشر شده است.

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 
 
  بالا