تبليغاتX
شوقات: قصه وافسانه
 
شوقات: قصه وافسانه
 
 
وب نوشتهاي يوسف نيك فام
 

 

عباس آپرین هم رفت!حرفهای زیادی برای گفتن دارم.ولی نمی­گویم.دوست دارم مثل یک راز

 در دلم باقی بماند.حرفهای زیادی برای گفتن دارم.فقط همین که حیف شد و صد حیف!

می­گذارم برای آینده.خدا را چه دیدی!شاید قفل این زبان باز شد. به خودم تسلیت می گویم.

خدا رحمتش کند.فعلاْ همین.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

 ثبت در تاریخ!

هفته پیش رفته بودیم جمعه بازار استانبول.سه تا عکس از آقای مظفرالدین شاه خریدم.در برگشت کیفم با مجموعه­ای از مدارک و کارتهای هویتی به یغمای دزدان  عزیز رفت.این وجیزه برای ثبت در تاریخ نوشته شد.برای آن که آیندگان بفهمند ما در چه دنیایی زندگی می­کردیم!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 
 
  بالا