|
شوقات: قصه وافسانه
|
||
|
وب نوشتهاي يوسف نيك فام |
آواي دوست*
صداي نازنين و لطيف «قمرالملوك» از گرامافون به گوش ميرسيد .
هواي تهران سرد شده بود . فرستاده بود سراغم . خيلي لاغر شده
بود . باورم نميشد اين تن نحيف و لاغر، تن او باشد. در اتاقش دراز
كشيده بود . پتوي ديگري خواست . گرفتم و رويش انداختم.
دستهايش را بوسيده و عرض ارادتي كردم . به نام ، صدايم كرد
وبا اشارهاي خواست تا زير بغلش را بگيرم . سبك شده بود ، مثل
يك پَر . آب گرم خواست تا وضو بگيرد . برايش آوردم . به آرامي
وضو گرفت و صلوات فرستاد. به اتاق برگرداندمش.
با زبان لبهاي خشكيدهاش را تركرد و به آرامي گفت : «سه تار
روي رف است، بردار…»سه تار را از دستم گرفت . چشمهايش
را بست و كف دست را روي كاسهي آن كشيد . زير لب زمزمهاي
كرد : «… يا علي !» سه تار را كوك كرد و نواخت . قطعهاي زيبا.
از ته دل نواخت . تمام مدّتِ نواخت ، چشمهايش بسته بود . خسته
شد . دل مينواخت و دست همراهي نميكرد . از دسته تا كاسهي
سه تار را نوازش كرد . معاشقهاي جانانه .
سه تار را به من داد و گفت : «فاريابيوار بنواز ! امروز آخرين
مشقِ من و توست. بنواز در دستگاه نوا !» نواختم . قطعه كه
تمام شد ؛ سه تار را باز پس گرفت و گفت : «خوش نواختي ،
امّا مثل خودت . دل نوازي كن ! با سازت گفتگو كن . دوستش
بدار . همچون دوستي يك عاشق با معشوقش.»
تارش را طلب كرد . به دستش دادم ؛ با تمام وجود مينواخت .
خوب كه گوش ميدادي، آواي دوست را از زخمههاي پر شورش
ميشنيدي . نواختن او مرا به ياد بيتي از مولاي روم ميانداخت :
|
خشك سيم و خشك چوب و خشك پوست |
|
|
|
از كجا مي آيد اين آواي دوست |
تفألي به ديوان لسان الغيب شيرازي زد و زير لب زمزمه كرد .
ديوان حافظ و مولانا را روي بالش گذاشت . سه تار و تارش را
در بغل گرفت و آرام خوابيد . چشمهايش را به آرامي بست .
خوابي ابدي . صداي سازهايش هنوز به گوش ميرسيد.
--------------------------
*قصه ای کوتاه از مجموعه در دست انتشار درد مشترک
|
|