|
شوقات: قصه وافسانه
|
||
|
وب نوشتهاي يوسف نيك فام |
«فئودورداستايوفسكي» (1881-1821) خالق رمانهاي ارزشمند «جنايت و مكافات» ، «برادران كارامازوف» و«ابله» نزد افراد فرهنگي، شناخته شده است. احتمالاً هيچ نويسندهاي نتوانسته همانند او پر قدرت و در اوجِ احساس، انديشههاي ژرف و عذابهاي وجدان بشري را توصيف كند. داستايوفسكي در بسياري از آثارش به تشريح خصوصيات انسانها ميپردازد. ذرهبين هنرمندانة او ايمان، رنج، تنهايي، عشق، گزينش بين خير و شر، لطف خداوندي، رهايي از گناه و... را درشت ميكند. او اغلب به درون ذهن شخصيتهاي آثارش نقب ميزد وخواننده را به مكاشفهاي دروني با آنها فرا ميخواند، كه رهاورد اين كار او شناخت مفاهيم عميق زندگي است.
درك مصائب و مشكلات مردم روسيه، حضور در ميان مردم و بازداشت چهار سالة او در زندان سيبري به دليل انتقاد از اوضاع و شرايط موجود از مهمترين اتفاقات زندگي ويبه شمار ميرود.آشنايي او با زندان و جانيها و آدمكشها و فضاي دهشتناك و مخوف آنجا، در آثارش به خوبي مشهود است.
داستان كوتاه «ماري دهقان» و رمان «خاطرات خانة اموات» نمونهاي دقيق از تجربيات، مشاهدات وواكنشهاي روحي او در زندان سيبري است.
داستان كوتاه «ماري دهقان» حديث نفسي از داستايوفسكي است. راوي اول شخص داستان، خود اوست. داستايوفسكي خودش را شخصيت اصلي داستان معرفي ميكند و خاطراتش را از زندان سيبري نقل ميكند:
«بي هدف در حياط زندان، پشت سربازخانه قدم ميزدم و به حصار صلب و ميلههاي پولادين زندان نگاه ميكردم.... بياراده ميشمردمشان...»۱
در بخشي نيز نظرش را درباره يكي از رمانهاي خود با عنوان «خاطرات خانه اموات» چنين ابراز ميكند:
«شايد به وضوح روشن شده باشد كه تا امروزچيزي دربارة زندگيام در زندان ننوشتهام. حتّي در كتاب «خاطرات خانه اموات» كه پانزده سال پيش آن را نوشتم و در آن از زبان شخصيت خياليام كه به جرم كشتن زنش محكوم شده بود، داستان را نقل كردم، از خودم صحبت نكردم».۲
حضور راوي داستان در زندان سيبري و وجود زنداني ديگري به نام «ام اسكي – »كه از هم سلوليهاي داستايوفسكي بوده، داستان را در شمار داستانهاي «حديث نفسي» قرار ميدهد.
نويسنده از همان ابتدا خواننده را با مكان و زمان وقوع ماجراها آشنا ميكند:
«دوشنبه روزي عيد رستاخيز مسيح بود. هوا داغ بود و آسمان آبي، خورشيد آن بالا به گرمي و روشنايي بسيار ميدرخشيد ... …»۳
راوي (داستايوفسكي) همانند زندانيان ديگر به عيش و لذّت روز عيد نميپردازد، بلكه بي هيچ علّت و هدفي غرق در غم و غصّه، ميلههاي پولادين زندان را ميشمرد. روز دوّم تعطيلات كه مأموران زندان به يمن جشن عيد، كاري به زندانيان ندارند، مناظر وقيحانه و نفرت انگيز بسياري را ميبيند. كتك كاريها، جنون آدمكشها، زندانيانِ بيسرو پايي كه چاقو ميكشند. در اين حال، ام اسكي، زنداني سياسي لهستاني غر ميزند و از مشاهدة اين صحنهها ابراز تنفر ميكند.
راوي حين بازگشت از سربازخانه مرد مستي به نام «تارتارگازين» را به علّت كتك خوردن از شش دهقان قلچماق، بي هوش و افتاده در خوابگاهش گوشة سربازخانه ميبيند. او با دراز كشيدن رو به روي پنجره و بستن چشمهايش ميخواهد. بدون اينكه كسي مزاحمش شود به رؤيا پناه ببرد. امـّا غر زدنهاي ام اسكي مخل رؤيا بافي اوست:
«قلبم به شـّدت ميتپيد و هنوز حرفهاي مردك لهستاني ام اسكي در گوشم زنگ ميزد:
ـ آخ كه از اين اراذل متنفرم .»۴
بالاخره در موج شيرين رؤياها گم ميشود و خاطرهاي از دوران نه سالگياش را نقل ميكند. نقل خاطره در درون پيكره اصلي داستان قرار گرفته است و شكل اثر را به صورت داستان در داستان نزديك ميكند. پسرك نه ساله در حال قدم زدن در بيشهزار، غرق در دنياي كودكي است كه با گماني اشتباه از فرياد كسي، ترس و وحشت وجود وي را فرا ميگيرد و او به آغوش «ماري»، دهقان پنجاه ساله – - كه رعيت پدرش است- – پناه ميبرد. مهر مادرانة ماري، آرامش بخش اوست:
«امـّا من به خودم صليب نكشيدم. هنوز ميترسيدم و لبهايم ميلرزيد و همين ترس بيش از حد بود كه او را متعـّجب كرده بود. آهسته دستش را باز كرد و خاك را با آن انگشتهاي چاق و ناخنهاي سياهش مالش داد و به مهرباني برلبهاي من ماليد و با يك محبـّت رقيق مادرانه تبسمي كرد».۵
راوي در انديشة علّت اين محبـّت است. محبـّتي كه اگر او فرزند ماري هم بود، تصورچنين مهري را نميكرد. اين مهر، مهر مطلق است كه راوي ميخواهد حتّي خاطرة آن را در زندان نيز روي لبهايش حس كند. از مهر ماري هيچ كس خبردار نميشود و او از اين كار هيچ پاداشي نميگيرد. علّت اين محبـّت چيست؟ راوي جواب آن را به خود ميگويد:
«آيا ماري تا اين حد عاشق بچـّهها بود؟ آري. بيشك چنين بود... و بيشك چنين مردمي وجود دارند».۶
در نقل خاطره، روح مذهبي حاكم است. ماري نشانهاي از اين روح است:
«آها حضرت مسيح پشت و پناهت باشد. نترس جونم .به خودت صليب بكش. آره ... حالا پسر خوبي شدي».۷
ايمان مذهبي در اعمال و سكنات ماري به خوبي ديده ميشود. او براي از بين بردن ترس راوي بر سينة كودك و خودش علامت صليب ميكشد. داستايوفسكي طي محكوميتش در زندان كتابي جز «كتاب مقدس» را همراه نداشت. اعتقاد مذهبي و ايمان به مسيحيت در نقل اين خاطره نيز به خوبي ديده ميشود: «آنجا در آن تكه زمين متروك شايد تنها خدا بود كه ناظر عميقترين حس والاي مردي آزاده و آگاه بود. تنها خدا ميديد كه قلب يك دهقان روسي كه خشن و جاهل و وحشي و بدخلق است، چگونه با لطفي عميق و رقتي شگفت و محبتّي بخشنده متجلي است».۸
يكي ديگر از مسائلي كه در نقل خاطره از زبان داستايوفسكي بارز وآشكار است و اهميـّت خاصي دارد، دنياي لطيف و پاك كودكي است. مكان وقوع خاطره (برخلاف زندان كه پر از سياهي و نكبت است) سر سبز و جنگلي است، و همراه با مناظر زيباي طبيعت و چه بهتر كه كودك همراه با تركهاي از درخت فندق، در چنين جايي غرق در دنياي كودكانهاش باشد.
داستايوفسكي اشتياق وافري به دنياي لطيف كودكان داشت ، او قصد داشت اگر فرصتي پيش آمد فصولي از كتابهايش را برگزيند و آنها را به صورت مجموعهاي مجزا براي بچـّهها چاپ كند ، امـّا متاسفانه براي انجام آن زنده نماند. دو سال بعد از مرگش، درسال 1883 ميلادي كتابي به نام «بچـّههاي روسي» به چاپ رسيد كه شامل داستانهاي كوتاهي از او بود.
«پسري در جشن كريسمس»،«ماري دهقان» و خلاصهاي از رمانهاي «جوان خام»، «نتوچكانزوانوا»، «جنايت و مكافات» و «برادران كارامازوف» در اين مجموعه گردآوري شد.
داستايوفسكي دنياي دروني كودكان را به خوبي ميشناخت، امـّا چندان اشتياقي براي مرورخاطرات دوران كودكياش نداشت.
او به يكي از دوستانش مينويسد:
«خواهش ميكنم شما هر چيزي كه از كودكان ميدانيد به من بگوييد، از اتفاقاتي كه برايشان ميافتد، از عاداتشان، سؤالات و جوابهايشان، صحبت كردنشان، خصايصشان، پيوندشان با خانواده، اطاعتشان از بزرگترها، شرارت و بيگناهي شان، معلّمهايشان، آشنايي شان با زبان لاتين و...»۹
نگاه او به بچـّهها در اين كلمات به خوبي ديده ميشود:
«در تمام عمرم دربارة كودكان مطالعه كردهام و آنها را بسيار دوست دارم».۱۰
اين علاقة او از زبان يكي از شخصيتهايش زيباتر بيان شده است:
«من فروتنانه حاضرم بليت ورود به بهشت را به خاطر اشك ريخته شدة بچـّة بي گناه و زجر ديدهاي، پس بدهم».۱۱
«سرگئي ميخالكوف»، شاعر روسي، در ديباچة مجموعة «براي بچـّهها» كه به سال 1971 ميلادي در يادبود صدو پنجاهمين سال تولد داستايوفسكي منتشر شده، نوشت:
«تنها عشق عميق به كودكان بود كه مي توانست به كلمات روح ببخشد، و اين عشق توسط قلب مردي احساس ميشد كه براي هر اشك و اشتباه انسان بيگناه ، به درد ميآمد».۱۲
خاطره، پايان ميپذيرد و راوي، مشعوف از اين رؤياست؛ رؤياهايي كه خود به خود ظاهر ميشوند، بي هيچ آگاهي و به طور ناگهاني. رؤياي راوي، او را از بي هدفي و نگاههاي بيهوده به ميلههاي فلزي زندان نجات مي دهد و نگاه تازهاي به او مي بخشد. وقتي از تختخواب بيرون ميآيد، تمامي خشم و نفرت جهاني را از دلش بيرون ميريزد و با ديدن دهقاني مست و رذل و سرتراشيده، به حقيقت جديدي كه رسيده اذعان مي كند:
«...او نيز آدمي مثل ماري است. من كه نمي توانم قلبش را ببينم. آيا ميتوانم؟».۱۳
راوي با ديدن دوباره ام اسكي لهستاني به مخالفت با او بر ميخيزد:
«... مردك بيچاره. مسلماً نمي تواند خاطرهاي دربارة ماري و يا دهقانهاي ديگر مثل او داشته باشد و او دربارة اين مردم جز اين كه بگويد: «من از اين اراذل متنفرم»چه عقيدة ديگري ميتواند ابراز كند. آري فاجعة اين دلهاي لهستاني كه نمي توانند اين حقايق را بفهمند سنگينتر و عميقتر است.))۱۴
حقيقتي كه داستايوفسكي نزد خواننده آشكار ميكند، چيزي جز مهري بيواسطه و مطلق به تمامي انسانها نيست.
منابع :
۱و۲و۳و۴و۵و۶و۷و۸و۱۳و۱۴:
مجموعه داستانهاي كوتاه «ققنوس»، داستان «ماري دهقان»، مترجم: ميثاق امير فجر – انتشارات ققنوس – 1373.
۹و۱۰و۱۱و۱۲: THE INDIA RUBBER BOY-Russian classical stories for children. RADUGa PUBLISHER
9
|
|