تبليغاتX
شوقات: قصه وافسانه -
 
شوقات: قصه وافسانه
 
 
وب نوشتهاي يوسف نيك فام
 

 

     

 

 

                           درس هاي داستان نويسي

                      از زبان داستان نويسان ايراني

                                   ( 1)

  پيش گفتار

    تجربيات داستان نويسي نويسندگان در عرصه آموزش

 علاقه مندان اين  هنربسياربا ارزش و گرانبهاست. امروزه

  نويسنده شدن  بدون  بهره گيري از دانش و تجربه  كساني كه

  دود  چراغ خورده اند و عمر گرانمايه شان  را در قلمرو 

 بيكران و بي انتهاي  هنر داستان نويسي  سپري كرده اند ؛

 دور از ذهن  و نامحتمل مي نمايد.

  چه بسيار هنرجوياني كه ذوقي داشته اند و اندك بهره اي نيز

 از آن برده اند ؛ اما براي آنكه از  تجربيات پيشينيان استفاده

 نكرده اند ويا بهره ناچيزي از توان آنان برده اند، نتوانسته اند

 جايگاه مناسبي در داستان نويسي كسب نمايند. داستان نويسي

 بدون شناخت تجربيات بزرگان آن،امري غير ممكن مي نمايد.

شايد بشود چيزهايي نوشت ، اما يقينا داستاني مستحكم و فني

 نخواهد  بود.مجموعه   درس هاي داستان نويسي از زبان

 داستان نويسان ايراني  دريچه ايست گشوده شده بر تجربيات

 و دانش نويسندگان  كشورمان درباره داستان نويسي و فنون

 نگارش آن.

 

                    درسهاي احمد محمود*

خوب ديدن

  آدم  بايد به ديدن ،  به خوب ديدن عادت كند.  خيلي ها

اصلا نمي بينند. آدم  بايد عادت كند  كه چشمانش بدون آن

 كه تعمدي داشته باشد ، همه چيز را دقيق  ببيند... بدون

 آنكه  تعمدي داشته باشد.

اين طور نيست من وقتي به كسي نگاه مي كنم پيش خودم

 بگويم :يك چانه ي گرد خوب تراشيده  شده ،  يا فلان  قدر

 شيار عميق در پيشاني   بلند. اين آدم  در خاطر من  نقش

 مي بندد  بي  آنكه تعمدي داشته  باشم.چشم را بايد به چنين

 نگاهي عادت داد.

عرق ريزي روح

  اگر آدم با انضباط باشد ، اگر هر روز ساعات معيني پشت ميز كارش بنشيند ،  عادت  مي كند كه در هر جلسه  به مود  نويسندگي اش برگردد.  خود من به  هر نحو شده ،  در ساعات  معين  پشت  ميز كارم مي نشينم .  حتي  اگر نتوانم چيزي هم  بنويسم . حتي  اگر خودم را  با نقاشي سرگرم كنم... اين طور نيست  كه فرشته الهام  به سراغ  آدم بيايد. بايد به  دنبالش  دويد.  بايد گرفتش... بهترين حرف  را فاكنر زده است: يك جو الهام ، يك خروار عرق ريزي روح.

تخيل در نويسندگي

  به صرف  تخيل نمي شود  داستان نوشت.  بايد تجربه اي  موجود باشد. آن وقت  بر بنياد آن تجربه تخيل مي تواند  نقشي بر عهده بگيرد. تخيل مي تواند داستان را بپروراند ، نمي تواند  آن را به وجود بياورد. تو شيره كش  خانه را نديده اي . بنا بر اين اصلا  نمي تواني  درباره  آن بنويسي.  چون جاي خاصي است ، آدم هاي خاصي دارد. آدمي را كه  در شيره كش خانه اهواز دود مي داد يك بار در خيابان ديدم. با پسر خاله ام جلوي بانك ايستاده بودم و روزنامه مي خواندم . آمد. ما نديد گرفتيمش . زير چشمي نگاهي كرد و گفت : حالا ديگر نمي شناسيدم . يك قفس در دستش بود با يك بلبل . توي قفس دو تا تخم بلبل را هم روي پوشال گذاشته بود.  مي خواست بفروشدشان . داد مي زد : يك بلبل با خانواده ! يك بلبل با خانواده ! نويسنده چه  قدر بايد تخيل داشته باشد كه چنين چيزي را از خودش در بياورد واقعا نمي شود. ..  گاهي  اوقات موقع نوشتن ، چيزهايي يادم مي افتد كه  سالهاي سال قبل ديده ام . آن موقع  اصلا  فكر نمي كردم  در داستاني گنجيده شوند.  اما الان مي آيند و جايشان را پيدا مي كنند.

                                              ادامه دارد...

----------------------------------

 *منبع :" محمود ، پنج شنبه ها ، دركه " نوشته برزو نابت .

نابت حرفهاي محمود را در كتاب  نقل قول كرده است.

 

             

 

         

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 
 
  بالا