|
شوقات: قصه وافسانه
|
||
|
وب نوشتهاي يوسف نيك فام |
درس هاي داستان نويسي
از زبان داستان نويسان ايراني
۴
درس هاي احمد محمود *
تعريف داستان
داستان ، تعريف حركت ، تعريف اشيا و يا حوادث نيست. بلكه تعريف است در حركت. رمان موجودي است زنده. در رمان نبض بايد در لحظه لحظه اشياي طبيعي و غير طبيعي ، در انسان و در كلام بزند. اگر لازم باشد و طبيعت داستان ايجاب كند كه اين زدن نبض در جايي كند شود ، مي شود ؛ ولي اگر زدن اين نبض بي دليل سست شود ، داستان از قوام مي افتد و اگر متوقف شد ، داستان مي ميرد. پس نبضش بايد بزند. گفتم معتقدم كه داستان تعريف است در حركت . نمي دانم اين اعتقاد فردا خواهد ماند يا به جايي ديگر مي رسم و دگرگون خواهد شد. به هر جهت ، داستان تعريف و توصيف اشيا و حوادث نيست . تعريف و توصيف مكان هم نيست .
شناخت شخصيت ها
به گمان من نويسنده بايد آدم هاي داستانش را بشناسد ، گفته مي شود كه نويسنده هم خالق و هم شارح زندگي آدم هاي داستان است . من فكر مي كنم اگر نويسنده آدم هاي داستانش را نشناسد ، يك جايي لنگ خواهد زد. اشخاص از حركت مي مانند و آن وقت نويسنده ناچار مي شود جعل كند – حرف ها را و حركت ها را – و وقتي جعل شد ، ديگر آن آدم خودش نيست ، كس ديگري است كه نويسنده او را نشناخته است و خواننده هم باورش نمي كند. شايد هر نويسنده با روش خاص خود با اين مساله برخورد كند ، ولي من واقعا الگوي اين آدم ها را در زندگي واقعي داشته ام . البته اگر عينا آن ها را بگيرم و بگذارم در داستان ، يك شخصيت داستاني نخواهم داشت و كار من تركيبي است از تخيل و واقعيت. اين كار را به صورت مكانيكي انجام نمي دهم . ذهنم خودش اين كار را مي كند، اين آدم را مي گيرد ، احتمالا پاره اي از خصايل و شمايلش را ؛ چه از نظر فيزيكي و چه از نظر شخصيتي و ذهني ، تغيير مي دهد، دگرگونش مي كند و آدم ديگري از او ساخته مي شود-اگر بگويم مي سازم درست نيست- بايد بگويم ساخته مي شود. بله چنان آدم ديگري از او ساخته مي شود و در داستان مي نشيند كه الگوي واقعي او در زندگي ، داستان را بخواند شايد گاهي متوجه شود كه با اين آدم قرابتهايي دارد . به هرحال ، من شخصيت هاي داستان هايم را از ميان مردم مي گيرم و رويشان كار مي كنم .
زبان
در انتقال مفاهيم زندگي به داستان ، زبان توانايي كامل ندارد – چابكي و قدرت لازم را براي هماهنگ شدن با ذهن ندارد. ذهن واقعا جلوتر مي رود. اين است كه گاهي اوقات زبان مستبد مي شود و ذهن را به بند مي كشد . چون از پس ذهن بر نمي آيد ، متوقفش مي كند . خود اين توقف هاي گاه به گاه به بيان مطلب لطمه مي زند . لطمه به تعريف آدم ها مي زند . لطمه به تعريف حوادث مي زند . چون ذهن خيلي سريع و پر حجم كار مي كند و زبان وقتي از پس آن برنيايد ، درست حكم پدري را پيدا مي كند كه از پس بچه هايش برنيايد و آن ها را به بند بكشد ، ذهن را مي بندد و مشكل هم ايجاد مي كند. چاره اش گسترش زبان مكتوب است. توسعه زبان و زبان مكتوب ، تجربه بيشتر در به كارگيري زبان مكتوب.
تكنيك
عنصر لازمي است براي داستان . داستان بايد معماري داشته باشد. خوش ساخت باشد و اين ها همه كار تكنيك است كه داستان را به رمان تبديل مي كند . اما استفاده از تكنيك و مرعوب شدن در برابر تكنيك دو مقوله كاملا جدا است. تكنيك حد خودش را دارد . اگر نباشد ، داستان شلخته است. اما اگر بيش از حد به آن بها داده شود ، داستان را مي خورد .
نثر
نثر داستان مي تواند در خدمت كل داستان باشد. نثر داستان بي اين كه از غم حرف بزند ، مي تواند غم را خلق كند . بي اين كه از شادي بگويد ، مي تواند شادي را خلق كند . مي تواند شتاب را خلق كند ، مي تواند كندي را ، بي قراري را ، ترس را ، درد را خلق كند . شتاب و بي قراري را مي شود با جمله هاي كوتاه ، سريع ، چكشي و با افعال بسيار ايجاد كرد. در چنين شرايطي مي بينيد كه مثلا در يك صفحه صد تا فعل مي آيد . يا اگر قرار باشد كند حركت كند ، خود نثر كند مي شود و حالت روحي و ذهني كند بودن را در خواننده ايجاد مي كند .
ادامه دارد...
---------------------------------------
*منبع : " حكايت حال گفتگو با احمد محمود " نوشته ليلي گلستان ، چاپ اول ، كتاب مهناز ، تهران ، 1374
|
|