|
شوقات: قصه وافسانه
|
||
|
وب نوشتهاي يوسف نيك فام |
دو دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می آمد
ديدار دوم
تقدیم به ۷۱ سالگی نادر ابراهیمی
ديداري ديگر با نادر ابراهیمی شش سال از ديدار اولم با او گذشته بود. مهرماه سال يكهزاروسيصد و هشتاد وچهار در خانهي هنرمندان ايران ، روزي به بزرگداشت نادر ابراهيمي اختصاص يافته بود. حالا من به توصيههاي او تا حدي گوش داده بودم . مطالعه آثار را جديتر گرفته بودم وهمين رويكرد مرا در نوشتن سختگيرتر كرده بود.هرچيزي را كه مينوشتم، عجلهاي در انتشارآن در مطبوعات نداشتم. خوانندگان چه گناهي داشتند كه هر خزعبلاتي از من را بخوانند. كاري كه متاسفانه خيليها مرتكب ميشوند و حتي از آن با افتخارهم ياد ميكنند.
اين بار هم با همراهي همسرم " لیلا خوانساری" به خانه هنرمندان رفتيم . ليلا وظيفه ديگري هم داشت. شب قبل " پرويز كيمياوي " از فرانسه تماس گرفت و از او خواست تا نامهاي را كه به خاطر بزرگداشت براي ابراهيمي نوشته ، تلفني يادداشت كند و فردا از طرف او در مراسم بخواند. دوستي ليلا با اين استاد مسلم سينماي ايران پيش از اين سر فيلم مستندي از استاد شكل گرفته بود. خوب يادم است كه ليلا با چه وسواسي و دقتي چندين بار متن نامه را براي خودش روخواني كرد تا بدون تپق و اشتباه نامه را در مراسم بخواند.
برنامهي صبح به ارائه مقالاتي درباره نادر ابراهيمي و آثار او اختصاص داشت. برنامهي عصر با حضور نادر ابراهيمي آغاز شد. حالا آن قامت بلند و ستبر روي ويلچر نشسته بود و همسر فداكارش " فرزانه منصوري " - كسي كه بارها ابراهيمي از زحمات و محبتهاي او ياد كرده است و كتاب زيبايي نيز با نام " چهل نامه كوتاه به همسرم " را به خاطرش منتشر كرده است. – او را همراهي ميكرد. نتوانستم جلو بروم و ارادتي نمايم. نميخواستم او را چنين ببينم.او را جور ديگري ميخواستم. همان گونه كه او را در ديدار اول ديده بودم.
خاطره آن روز عصر تا زنده هستم با من خواهد بود. ليلا نامه را خواند ، آن طور كه شايستهي نام هر دو استاد بود. " بهروز دولت آبادي " معروف به " چاي اوغلو" آهنگساز سريال تلويزيوني " آتش بدون دود" با تارش به افتخار ابراهيمي قطعهاي از موسيقي سريال ساختهي ابراهيمي را نواخت. ساز او سالهاست كه عاشقانه نواخته ميشود. بازيگر نقش كامي در سريال " سفرهاي دورو دراز هامي و كامي در وطن" ساختهي ديگر ابراهيمي ، نيز خاطراتش را از اين سريال تعريف كرد و به افتخاراو تار نواخت. آخرين و باشكوهترين برنامه اختصاص به صداي نازنين و مخملين " محمد نوري" داشت. لحظهي درآغوش كشيدن و ابراز احساسات نوري و ابراهيمي خيلي ديدني بود. خوشا به اين همه خلوص، ارادت و دوستي! نوري ترانهاي با نام " سفر به خاطر وطن " را كه ابراهيمي شعرش را سروده خواند. پايان بخش برنامه حضور فرزانه منصوري و سپاسگزاري او از برگزاركنندگان وهمهي كساني بود كه روزي خاطرهانگيز را به يادگار گذاشتند.
خداكند ديدار سوم من با استاد با سلامتي و سينه فراخي او همراه باشد. ايدون باد!
نامه پرويز كيمياوي به نادر ابراهيمي :
نادر عزيز!
چقدر متاسف و غمگينم كه نميتوانم در مراسم بزرگداشت توحضوريابم . من در فرانسه به سر ميبرم ؛ چون در شهر ليون كليه فيلمهايم را نمايش ميدهند كه البته در بين آنها فيلمهاي " تپههاي قيطريه" و " پ مثل پليكان" وجود دارد.
نادر عزيز!
بزرگان هميشه در انتظارند و تو هم بارها ميگفتي ؛ نوري خواهد آمد و در انتظار آن هستي . ديالوگهاي زيباي تو شاهد اين گواهند. آن گاه كه در فيلم " پ مثل پليكان" پيرمرد روي نيمكتي تنها نشسته است و منتظر: (( اگه اون سفيده ، اگه اون نرمه ، اگه خيلي خنكه ، مثل خوابه ؛ پس چرا نميآد؟ مگه من در انتظارش اين قدر پير نشدم ؛ پس بايد بياد ديگه! )) تو عاشق اين سرزميني! عاشق اين مرزوبوم . نوشتههايت، رمانهايت از عشق به خاك و فرهنگ اصيل ايران حكايت دارند. تو هميشه از بزرگان علم و ادب ، از شعرا و فلاسفهي ايران ياد ميكردي! تو هميشه با آنها در ارتباط فكري وذهني بودي ! در شروع فيلم " تپههاي قيطريه" تو فقط با يك بار فيلم را ديدن ، حس خودت را مستقيم ، اين طور بيان كردي : (( اين جا قيطريه. اين جا قيطريه. ما با گمشدگان تاريخ در تماس هستيم. ما مودت تاريخيمان را تجديد ميكنيم. ))
نادر عزيز!
يادت هست پس از ديدن فيلم آلن رنه " مجسمهها هم ميميرند " كه متن آن را مارگريت دوراس نوشته بود ؛ چه حالي داشتي ! جملهاي در اين فيلم را به ياد ميآوردي كه : (( يك مجسمه هميشه زنده است . او وقتي ميميرد كه نگاههاي زنده و متفكر ديگر وجود نداشته باشند. )) تو هيچ گاه دوست نداشتي اشيا از دل و خاك بيرون آورده شوند . ميگفتي : (( فضا مناسب نيست وآنها آلوده خواهند شد و اصالت خود را از دست خواهند داد. )) ميگفتي : (( نگاهها زنده نيستند. )) اولين كلنگ باستانشناس كه به زمين خورد با صداي خودت گفتار را اين طور آغاز كردي : (( حال دوران آزادي در قلب پرمحبت خاك پايان مييابد و آغاز اسارت است. )) يا در سكانس ديگري جايي كه كوزهها و اشيا با يكديگر درد دل ميكردند :
- ديديد با تمام پنهان كاريهاي چند هزارسالهمون بالاخره اسير شديم.
- نه...نه... فرار ميكنيم.
- حتما...حتما...
- به كجا خيال ميكنيد راهي وجود داره ؟
- سردار نظر شما چيه؟
- به آفتاب قسم كه ما خواهيم گريخت.
نادر عزيز!
از دور ميبوسمت واز خداي بزرگ برايت سلامت و تندرستي آرزو ميكنم.
پرويز كيمياوي
مهر ماه 84
فرانسه
|
|