|
شوقات: قصه وافسانه
|
||
|
وب نوشتهاي يوسف نيك فام |
داستان كوتاه : (( يك گوشهي پاك و پر نور ))
- جناب سروان! تازه از خواب بيدارشده بودم . داشتم سروصورتم رو مي شستم كه صدايي به گوشم خورد. در رو بازكردم و رفتم بيرون. هنوز، اذان صبح رو نگفته بودن. صدا از طرف مقبرههاي خانوادگي بود. برگشتم خونه و چوبم رو برداشتم و رفتم طرف صدا...
جناب سروان و مرد دستبند در دست گوش مي دهند.
- در فلزي يكي از مقبرهها باز بود. هوا، تاريك بود.از بيرون چيزي معلوم نبود. رفتم تو و اين آقا رو ديدم. ( به مرد دستبند در دست، اشاره ميكند.) پشت به در، با بيل افتاده بود؛ به جون يه قبر...
مرد، دستبندش را بالا ميآورد و سرش را مي خاراند.
- چوب رو آوردم بالا و زدم به پشتش. آخ بلندي كشيد وافتاد رو قبر.
جناب سروان، از جايش بلند مي شود.
- بعدش رفتم خونه و به پليس، خبردادم.
جناب سروان، پنجره اتاقش را باز مي كند ، سبيلش را مي جود و مي گويد:
(( همين بود؟ حرف ديگهاي نداري؟ ))
- نه، جناب سروان! همش همين بود. هر چي بود؛ گفتم.
جناب سروان، به در اشاره مي كند.
- مي توني بري!
- ممنون جناب سروان! شما كه خوب مي دونين ؛ اگه ما، دير برسيم مردهها صداشون درميآد. يكي بايد باشه؛ تا صداشون رو خفه كنه؟
- برو ديگه! برو!
جناب سروان، با كف دست به پشتش مي زند.
- چشم... چشم!
جناب سروان، پشت ميزش مي نشيند.
- خب، تو تعريف كن! سابقه داري؟
- نه قربان! قصهي من، طولاني يه...
- همه رو بگو!
مرد، دستهايش را بالا ميآورد و آنها را به طرف جناب سروان، دراز مي كند.
- جناب سروان! دستور مي دين، دستهام رو باز كنن؟
جناب سروان، نگاه پرغيظي به او مي كند و مي گويد:
(( مي خواي، دستور بدم برات چلوكبابم بيارن؟! ))
مرد، به ابروهاي درهم كشيدهي جناب سروان ذل مي زند.
- همه رو مي گم. خب، از كجا شروع كنم...از اولش يا آخرش؟
- از هرجايي كه دوست داري؟
- جناب سروان! اون مقبره ، مقبره خانوادگي ماست. فاميلي من، براتون آشنا نيست؟
جناب سروان، از زيرميزش فلاسك چاي را برمي دارد و يك ليوان چاي مي ريزد و قندان چينياش را از داخل كشوي ميز برمي دارد.
- سئوال نكن! تعريف كن!
- چشم قربان! داشتم مي گفتم . ما، از اشراف قديمي تهرانيم. از اون چي چي الدولهها و بهمان السلطنهها... پدرعاشقي بسوزه!
مرد، آه بلندي مي كشد.
- جناب سروان! تا حالا عاشق شدين؟ عشق، بد دردي يه! بد جوري، دل آدم رو مي سوزونه؟ خاكستر ميكنه، لامصب! هنوزم مي بينمش. انگاري، هنوز جلوم نشسته و نگاهم مي كنه. هنوزم، به جونم آتيش مي زنه. مثل عقرب ميافته، توي تنم و نيشم مي زنه. حالا، قصهي اين عشق يه قصهي كهنه ست. اون، همه چيزمن شده بود. مي خوابيدم، اون رو مي ديدم؛ بيدار مي شدم، اون رو مي ديدم.
- خب، بعدش؟
- رفت... مثل يه نسيم بود.اومد و زودي رفت...
جناب سروان، يك حبه قند از قنددان برمي دارد.
- چي شد؟ كجا رفت؟
- مرد...
- قبري كه مي كنديش، قبر اون بود؟
- نه... جناب سروان!
جناب سروان، حبهي قند را در دهان مي گذارد.
- پس، كي بود؟
- پدرم بود. يه خرپول خرفت. پيرمردي كه حاضربود تموم دارايي ش رو بده كه نميره. نمي دونست كه مرگ، دردي يه كه دوايي نداره .
- واسهي چي ، اين كار رو كردي ؟
مرد، به ليوان چايي نگاه مي كند.
- چايي تون سرد شد؟
- جواب بده! واسهي چي ، اين كار رو كردي؟
- به خاطر يه كينه ... يه غرور شكسته... به خاطر يه نه محكم... نمي دونم تا حالا براتون پيش اومده ؛ يكي بخواد غرورتون رو لگد مال كنه؟... اون، همين كار رو با من كرد.
لیوان چاي ، ديگر بخار نمي كند.
- واضح تر حرف بزن؟
- من، تنها پسرخانواده ام. دو تا خواهر دارم. هردوهم ازدواج كردن. به قول پدرم، نسل ما با ازدواج من پابرجا مي مونه.
- و توهم، بعد از اون ماجراي عاشقي ...
- درسته... نمي خواستم، اون احساس خوب رو از دست بدم. مي خواستم، حفظش كنم و يه عمر، باهاش زندگي كنم.
سكوتي سنگين، بين آنها حكمفرما مي شود. جناب سروان، از جايش بلند مي شود و از پنچره، بيرون را نگاه مي كند. مرد، از جايش بلند مي شود.
- من، رو از خونه بيرون كرد... يه شبه، شدم يه كارتن خواب... قدغن كرده بود؛ اگه كسي بياد سراغ من، گورش رو با دست خودش كنده... زندگي يه، سختي رو گذروندم... يه روز اين جا، يه روز اون جا...
جناب سروان، پنجره را مي بندد.
- و توهم، بعد از مرگش، رفتي و انتقام گرفتي ؟
- من، زير اون خاكها، دنبال يه زندگي مي گشتم... دنبال يه گوشهي پاك و پر نور.
---------------------------------
منتظر نظرات شما هستم.
|
|