تبليغاتX
شوقات: قصه وافسانه -
 
شوقات: قصه وافسانه
 
 
وب نوشتهاي يوسف نيك فام
 

  من و سینما

بخشی از یک داستان

 پنچره­ي بزرگ خانه­مان، از سرما غرو بسته بود و درختان سيب و زردآلوي حياط ، بلورآجين شده بودند. از سر شب بود ؛ كه برف مي­آمد. برادرها، دو بار برف را از پشت بام پارو كرده بودند. آخر شب، خسته خوابشان برد. بار اول، با آن­ها پشت بام رفتم. خاك انداز را هم با خودم برده بودم. ذوق دستكشم را داشتم. روز قبل، آقام آن را از بازار برايم خريده بود. آن قدر، براي آن­، گريه كرده بودم ؛ تا آقام به حرف ننم گوش داده بود و يك دستكش كاموايي ، برام خريده بود. هميشه، همين طور بود. اشك­هايم، آخرين حربه­ بود. كلك خوبي ، برايم شده بود. هر چيزي را كه مي ­خواستم؛ اين جوري به دست مي­آوردم. ما، خانواده­ي  پرجمعيتي بوديم. خانواده­­اي ده نفره. شش تا، برادر بوديم و با آقا بزرگ و ننه بزرگ پدري­ام، در يك خانه زندگي  مي­كرديم. آقام، بنا بود و صبح كله­ سحر، همراه دو تا ازبرادرهايم ، سعيد و بهرام   كه كارگرهايش بودند   سر كار مي­­رفت. البته، زمستان­هاي سرد اراك، همه­ي بناها و كارگرها خانه نشين مي­­شدند. بعضي از سال­ها هم آقام، زمستان­ها توي شهرهايي مثل اهواز وآبادان كار پيدا مي ­كرد و سه ماه  سرد سال را آن جا مي­­ماند و براي خانواده پول مي­­فرستاد. آن سال، از سال­هايي بود ؛ كه آقام بيكار مانده بود و حال و روز خوبي نداشت.

  صبح زود، علي، برادري كه يك سال از من بزرگ تر بود؛ از خواب بيدارم كرد وآهسته، توي گوشم گفت : (( سعيد و بهرام، مي­­خوان برن سينما. حواست رو جمع كن! ))  چشم­هايم را ماليدم وخميازه­ي بلندي كشيدم و گفتم : (( واسه­ي چي ، حواسم رو جمع كنم؟ ))  با كفِ دست، به پشتم زد و گفت : (( عجب خنگي هستي ها!  مي ­خوان ، ما رو نبرن. مي­خوان ، خودشون دوتايي برن.  ))  گفتم : (( تو از كجا فهميدي؟ ))  گفت : (( ديشب از پچ پچه­هاشون فهميدم. )) گفتم : ((  چه طوره به آقام بگيم؟ )) علي ، كه صداي پايي را شنيده بود ؛ انگشت نشانه­اش را روي دماغش گذاشت و گفت : (( هيس! يواش تر، چه خبرته داد مي ­زني؟! )) صداي پا، شديدتر شد. ننه­ بود. از جا بلند شدم. ننه، خم شد؛ تا پتو را بردارد. ننه، گفت : (( علي ! صبحانه آماده س برو پيش بقيه! ))  علي از اتاق بيرون رفت. ننه، گفت : (( باز كه شاشيدي! )) گفتم : (( شاش نيست ... عرق كردم. )) گفت : (( آره جونِ خودت! )) گفتم : (( ننه! به آقام نگي ها! )) گفت : (( شب­ها كمترآب و چايي  بخور! تو ديگه بايد بري مدرسه... بازم مي­شاشي؟ )) گفتم : (( ننه! دست خودم نيست كه... )) 

  ننه، پتو و نهالي­ام را برداشت و برد. من هم، دستشويي رفتم . تويِ دستشويي ، فكر سينما رفتن و حرف­­هايِ علي بودم. همه، مخالف سينما رفتنِ ما دو نفر بودند. زورشان، به سعيد و بهرام نمي رسيد ؛ اما براي ما دو نفر، سينما ممنوعه بود. هر موقع ، از ننه خواهش و التماس مي­كرديم كه ما رو سينما ببره ؛ مي­گفت : ((  حالا زوده  شما سينما بريد... بگذاريد وقتي كه بزرگ تر شديد ... )) آقام هم كه مخالف شديد سينما بود :  (( سينما چيز خوبي نيست... آخه آدم عاقل، پول مي ده بره ، جاي تاريك بشينه كه چي بشه؟ ))  پرده جادويي سينما كارش را با ما كرده بود. اولين بار، پرده­ي سينما كاپري اراك، ما را مسحور خودش كرده بود. البته، پرده براي من، كامل نبود. هر چه، سرم را بالا مي­گرفتم و گردنم را دراز مي­­كردم ؛ سر بزرگ نفر جلويي، مزاحم ديدم بود. مگر مي ­شد، اين وسوسه­ را فراموش مي­كرديم و به حرف­ بزرگ­ تر­ها، ­ دل خوش مي­ بوديم. يعني ، سينما چيز بي خودي بود ؛ براي ما. بايد، چه قدر صبر مي­كرديم؛ تا بزرگ مي­ شديم.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 
 
  بالا