تبليغاتX
شوقات: قصه وافسانه -
 
شوقات: قصه وافسانه
 
 
وب نوشتهاي يوسف نيك فام
 

دست­هاي كاشته شده در مهر

 

رفته بودم بيمارستان مهر، خيابان زرتشت غربي. اين روزها مهمان عزيزي دارد اين بيمارستان. مهماني جوان. تصويربرداري كه دست­هايش را در باغچه كاشته تا سبز شود. از در غربي وارد شدم. مردم درآمد و شد بودند. نگهبانان ايستاده بودند. چرا سؤال نكردم كدام اتاق بستري است. زبانم خشكيده بود.كلمات از دهانم بيرون نمي­آمدند. دور خودم چرخيدم. چند نفري را از نظر گذراندم. تخيلم به كار افتاد. اين زن حتماً تازه مرخص شده. اين مرد حتماً با دسته گل آمده ديدن زنش. اين دختر كوچولو حتماً براي مادرش گريه مي­كند و دلتنگ اوست. من براي چي آمده بودم اين جا؟ آها ديدن مصطفي كرمي عزيز. تصويربرداري كه دست­هايش را در باغچه كاشته تا سبز شود. باز كه ايستاده­ام و حرفي نمي­زنم. نكند جادو شده­ام. پس چرا كلمه­اي از دهانم خارج نمي­شود.چه شده؟ حال بدي دارم.

 اولين بارهمسرم داستان مصطفي را برايم نقل كرد. جوان باشي و با صدها اميد و اشتياق به آينده بيانديشي و به دوربينت عشق بورزي تا در اين ملك عاشق سوز حاضر شوند تا به ثمن بخس و اندك بهايي به كار بگمارندت. اين هم نوعي از برده داري در دنياي معاصر است. بهره كشي و سوء استفاده از نيروهاي جوان و كارآمد. گفتم كه حال بدي دارم. راستي چي شد؟ چرا نتوانستم به ديدن مهمان عزيز مهر بروم؟ قدم­هايم نيز سست شده بود. نمي­توانستم. هرگز نمي­توانستم. مي­دانيد چرا؟ نمي­توانستم او را روي تخت مهر ببينم در حالي كه آن قدر توان نداشتم تا كمكي هر چند اندك به او بكنم. اين روزها انسانيت حال خوبي ندارد. انسانيت روي تخت بيمارستان نشسته و كمك مي­خواهد. از بيمارستان زدم بيرون. با همسرم تماس گرفتم و گفتم كه نتوانستم. وقتي كه او را صحيح و سالم ببينم حتماً به ديدنش خواهم رفت. آن روز حتماً دستهايش در باغچه­ي مهر سبز شده است.

شماره حساب مصطفي كرمي 210384448 بانك تجارت شعبه مهر كد بانك 318

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 
 
  بالا