|
شوقات: قصه وافسانه
|
||
|
وب نوشتهاي يوسف نيك فام |
به نام خدا
با دست خود كلبهاي ساختهام
با سلام به تو دوست گرامي و محترم!
اميدوارم كه حالت خوب و سلامت باشد. اگر از حال بنده خواسته باشي، الحمدلله سلامتي برقرار است و مشكلي نيست جز دوري از تو. شايد پيش خودت از من بپرسي كه چرا من همه چيز را رها كردم وبي خبر از همه رفتم و از هيچ كس هم خداحافظي نكردم؟
الان كه اين نامه را مينويسم براي خودم كلبهاي ساختهام در جنگلي زيبا و چشم نواز. زندگي درويشانهاي را شروع كردهام. همه چيز را با دستهاي خودم ساختهام؛حتي اين كلبهي چوبي را. يك اسب خريدهام. چند تا مرغ و خروس و يك گاو شيرده.
يادت هست آن پيرمرد كرد در پاوه با دستهاي پينه بستهاش برايمان از گاوش شير دوشيد و برايمان آورد. چه قدر چسبيد بعد از آن نبرد سخت و دلاورانهاي كه پا به پاي شهيد چمران براي آزاد سازي پاوه داشتيم.امام گفته بود بايد هر چه سريعتر پاوه از دست اشرار آزاد شود و ما با همديگر خودمان را به اولين پايگاه بسيج رسانديم وكمتر از بيست و چهار ساعت براي جنگيدن به پاوه رسيديم. ياد همهي بچهها بخير باد. چه نبرد جانانهاي!
هرچه بود گذشته و حالا من اين جايم و تو آن جايي و چه قدر دور از هم. شدهام مثل جنگليها. بگذريم... چه خبر از پسرت سعيد؟ چه خبري ازش داري؟ نامه ميدهد؟ ناراحت شدي نه؟ ميداني تو وظيفهات را به خوبي انجام دادي. امثال تو اگر نبودند اين مملكت همه چيزش را از دست داده بود. تو در جبهه بودي و اگر سعيد به دنبال روياهايش رفت آمريكا و پناهنده شد ؛ كسي حق ندارد تو را مقصر بداند. همه ميدانند كه ما تمام حواسمان را به جبهه برده بوديم.
از دردهايت چه خبر؟ از آن گل سرخي كه در پايت كاشتند چه خبر داري؟ هنوز به عنوان يادگاري سالهاي جنگ با خودت نگهش داشتهاي؟
ميخواهم برايت از شهيد مهدي محمدزاده بگويم. محمدزاده چهارده سال بيشتر نداشت. در مسجد جامع خرمشهر ديدمش.دو هفته از شروع جنگ گذشته بود. قيافهي سوختهاي داشت؛ طوري كه فكركردم خرمشهري است و از بقيه خانوادهاش جا مانده است. پرسيدم: بچه كجايي؟ با لهجهي جنوب شهري گفت: تهرونيام. پرسيدم: اين جا چه كار ميكني؟ گفت: اومدم بجنگم. عجب سؤال احمقانهاي كرده بودم. سرنيزهي كلاشينكف به كمرش بسته بود. پرسيدم: پس تفنگت كو؟ به سرنيزهاش اشاره كرد و گفت: بهم نرسيد. فعلاً همين رو دارم. چيزي در پيراهنش قلنبه شده بود. فكر كردم با خودش حتماً نارنجكي دارد. پرسيدم: زير پيراهنت چي داري؟ دكمههاي پيراهنش را باز كرد و كبوتري را نشانم داد و گفت: دلم برايش سوخت.گيج و ويج كنار محراب مسجد افتاده بود. حال خوشي نداشت. ترسيدم زير دست و پاي رزمندهها بمونه. اين جا جاش گرم و نرمه.امنِ امنِ.
هيچ وقت برايت خاطرهي او را تعريف نكرده بودم. ميداني عاقبت محمدزاده چه شد؟ بعثيها مسجد جامع را محاصره كردند. مهماتمان تمام شده بود. حتي يك گلوله هم نداشتيم. مجبور به عقب نشيني شديم. به گروههاي چند نفره تقسيم شديم. من و محمدزاده و دو نفر ديگر مامور شديم تا به طرف غرب مسجد حركت كنيم. در راه به دو نفر بعثي برخورديم . نه راه پيش داشتيم و نه راه پس. چارهاي نبود كه دستها را بالا بگيريم و تسليم شويم. همين كار را هم كرديم. عراقيها نزديكتركه شدند؛ محمدزاده با حركتي سريع سرنيزه را كشيد و كوبيد به شكم يكي از عراقيها. عراقي بعدي به طرف محمد زاده شليك كرد. لحظهاي از شليك عراقي نگذشته بود كه صداي شليك تفنگي به گوش رسيد. عراقي از پا درآمد. يكي از اهالي خرمشهر نجاتمان داد. محمدزاده روي زمين دراز كشيد. دكمههايش را بازكردم. كبوترموجي هنوز كنار قلبش جا خوش كرده و زنده بود.چشمهاي محمدزاده را بستم. هنوز سرنيزهي محمد زاده را دارم. كنار يادگاريهاي ديگر روي ديوار آويزان كردهام. سرنيزه را هيچ وقت پاكش نكردم. هنوز رگههايي از خون روي تيغه باقي مانده است.
دوست عزيز!
محمدزاده و نازنينهاي ديگري كه جلوي من و تو پرپر شدند؛ من را به اين جا كشاندند. لابد ميپرسي خب چه ربطي به هم دارد؟ حالا روزهاي زيادي از آن دوران ميگذرد. آدمها عوض شدهاند. هركسي جايي مشغول كار شده است. يكي شده بازاري، يكي شده كارمند دولت، يكي شده سپاهي و يكي هم مثل من و تو شده پليس. تو شدهاي از فرماندگان عالي رتبه پليس و من هم كه شدهام پليس ضد شورش. تو كه الحمدلله جايگاه محكمي داري و با از ما بهتران هم مراودات خوبي داري و با جناحهاي سياسي هم خوب ميسازي.
من خسته شده بودم. شده بودم نفر اول ميتينگها و تحصنها. هميشه در آماده باش. باتوم به دست و آماده. توي يكي از تحصنهاي خياباني با مردم درگير شديم. چارهاي نبود كه با باتوم از خودم دفاع كنم.
يك شب كه خسته و كوفته به خانه رفتم، مادرم كنارم كشيد و گفت: مادر! تو اين شلوغيها كاري نكني كه بعداً پشيمان بشي. همين جمله كافي بود كه مرا دچار ترديد كند.چند روزي حال خوشي نداشتم. با خودم كلنجار ميرفتم. اداره رفتم و مرخصي گرفتم. بيماري مادرم هم مزيد علت شد. بعد از فوت مادر، جملهاش مدام ذهنم را خراش ميداد: كاري نكني كه بعداً پشيمان بشي. با خواهرم كه از بهشت زهرا برگشتم، كبوتر بيجاني جلوي در خانه افتاده بود.كبوتر را از روي زمين برداشتم. گيج و ويج بود.دكمههاي پيراهنم را باز كردم و گذاشتمش توي پيراهنم. خواهرم تعجب كرد و پرسيد: چه كار ميكني؟ گفتم: اين جا جاش گرم و نرمه.امنِ امنِ.
حالا كه اين نامه را برايت مينويسم جاي گرم و نرمي دارم و ديگر كاري نخواهم كرد كه بعداً پشيمان بشوم.
به اميد ديدارت
خداحافظ
|
|