|
شوقات: قصه وافسانه
|
||
|
وب نوشتهاي يوسف نيك فام |
سير سقوط يك رستم
نقد (( سهراب كشان ))
(( سهراب كشان ))، دوّمين رمان (( سيد عطاء الله مهاجراني )) است. اين اثر، اوّلين بار در زمستان سال 1382 به همّت انتشارات فرهنگ معاصر و اميد ايرانيان در تهران منتشر شد.
قصهي رمان
يك خانوادهي روستايي در مارونِ اراك. سهراب، معلّم روستا، پسر بزرگِ خانواده بيست ساله شده و تصميم به ازدواج گرفته است. سكينه، مادر خانواده بيمار است و مدام سرفه ميكند. آقاخوان پدر خانواده، پسر حاج آخوند، احترام خاصي در بين اهالي دارد. آقاخوان تصميم ميگيرد؛ تا سكينه را براي مداوا پيش دانيال حكيم به شهر ببرد. آقاخوان راز چشم شيشهاي راضيه دختر بلقيس را ميفهمد. آقاخوان با اسبش جانان به بچّههاي مدرسه ميرسد و يك، دو بيتي از باباطاهر به آنها ياد ميدهد. سهراب، بقچهي نان و پنيرو پيازچه را كه پدرش فراموش كرده با خود بردارد، ميآورد و در خورجين جانان ميگذارد و از پدر ميخواهد؛ تا به خانهي مدولي در روستاي حمريان رفته و مريم دخترش را خواستگاري كند.
آقاخوان به حمريان ميرسد و به خانه مدولي ميرود. پسر مدولي، ميگويد كه ديشب آناهيت، دختر يرواند و كلارايِ ارمني توي گهر افتاده و غرق شده و همه براي يافتنش به آن جا رفتهاند. آقاخوان به آن جا ميرود. آقا خوان، مريم را براي اوّلين بار ميبيند و به اهالي كمك ميكند؛ تا آناهيت را بيابند. جسد آناهيت مرده پيدا ميشود. آقاخوان، پس از مراسم خاكسپاري به مارون بازميگردد. آقاخوان بيقرار ميشود. سهراب نگران از حرف آقاخوان درباره سربازي رفتن به پاسگاه توره ميرود؛ امّا استوار بيات رئيس پاسگاه نيست. سهراب به خانه بازميگردد.
آقاخوان براي ازدواج سهراب ميخواهد؛ تا از سّيد شاهنامه خوان مشورت بگيرد. سّيد به ملاير رفته است. سهراب خود راهي ملاير ميشود. سهراب هرچه ميگردد، برگه اجباري را پيدا نميكند. آقاخوان لباسهاي نواش را ميپوشد تا به خانهي مدولي برود. بيماري سكينه حادتر شده است. سكينه از آقاخوان ميخواهد؛ تا اوّل به خواستگاري برود و بعد به فكر مداوايش باشد.
سهراب در خانهي بهرام خان، داماد سّيد است. سّيد داستان رستم و سهراب را آغازميكند. از آن طرف، آقاخوان به خانهي مدولي ميرسد و با دروني متلاطم و بيقرار، بدون آن كه حرفي از خواستگاري بزند؛ آن جا را ترك ميكند. آقاخوان كه عاشق مريم شده، خسته وآشفته به خانه بازميگردد. حال سكينه، بدتر از قبل شده است. آقاخوان ميخوابد و خواب ميبيند كه قلبش از دستش ميافتد و داركوبي به چشمش نوك ميزند.
سهراب به خانه ميآيد. او با استوار بيات دربارهي اجباري حرف زده است وبه مادرش ميگويد كه استوار در اين مورد هيچ حرفي با آقاخوان نزده است. سكينه، برگهي اجباري سهراب را در قدك آقاخوان يافته است. آقاخوان به حمريان ميرود. عصاي سّيد را ميگيرد و از او خواهش ميكند تا به خواستگاري مريم برود. آقاخوان به خانه باز ميگردد؛ حال خوشي ندارد. از سهراب ميخواهد؛ تا تگهاي را قرباني كند. سهراب گوشت قرباني را براي مدولي ميبرد. سهراب به قدرت كور ميرسد كه زماني عاشق مريم بوده، به او گوشت قرباني و صدتومان پول ميدهد؛ تا كاري به او نداشته باشد. سهراب به خانه ميآيد و قرار ميشود؛ تا فردا مادرش را پيش حكيم ببرد وآقاخوان هم براي خواستگاري به حمريان برود.
فردا، آقاخوان به خانهي وارطان در حمريان ميرود. سّيد هم آن جاست. سكينه و سهراب نيز به آن جا ميآيند. سكينه و سهراب براي ديدن تابلويي كه هاسميك به عنوان هديهي ازدواج سهراب و مريم كشيده به خانه هاسميك ميروند. آقاخوان هم از سّيد ميخواهد؛ تا بقچه و شاهنامهاش را به او بدهد و خود سّيد به خواستگاري مريم برود. افسار جانان را به او ميدهد و از او ميخواهد تا فردا سكينه را به شهر ببرد. آقاخوان از سّيد خداحافظي ميكند و ميرود. روبه روي دكان قدرت كور، جوي آب گرفته است. آقاخوان، تفنگ قدرت- تفنگي كه با صدتوماني سهراب خريده- را ميگيرد و راه آب را باز ميكند. لوله تفنگ خم ميشود. آقاخوان تفنگ را به قدرت ميدهد و سراپا خيس از آن جا ميرود.
پيرنگ
گره اصلي رمان، خواستگاري آقاخوان از مريم است. اين مشكل از فصل سّوم، صفحهي 31 آغاز شده و تا نقطهي اوج داستان، يعني زماني كه آقاخوان از سّيد ميخواهد؛ تا او به خواستگاري مريم برود و آقاخوان خانواده را ترك ميكند؛ ادامه مييابد. نويسنده بيش از آن كه به حادثه پردازي بينديشد؛ در فكر شخصيتها، دغدغههاي ذهني و خلوت آنهاست. پيرنگ داستان ساده است و پيچيدگي خاصي در آن ديده نميشود.
داستان 25 فصل دارد و وقايع آن در سال1340 اتفاق ميافتد. دو فصل از داستان ميگذرد و نويسنده مشكل اصلي را آغاز ميكند. از همين رو رمان، مقدمهاي طولاني دارد. به نظر ميرسد، فصل دوّم كه اختصاص به راضيه و احمد و چشم شيشهاي راضيه و پي بردن آقاخوان به چشم شيشهاي راضيه است؛ وحدت موضوع را مخدوش كرده و ميتوان آن را در سير روند قصهي رمان حذف كرد.
كشمكش اصلي داستان، برپايه درگيريهاي دروني و ذهني آقاخوان با خود است. او پس از آن كه عاشق مريم ميشود؛ تا پايان داستان با خود كلنجار ميرود. او ميدان را به رقيب عشقي، فرزندش سهراب ميدهد و ميرود؛ تا زندگي جديدي را آغاز كند.
رمان، از داستان رستم و سهراب شاهنامه وام گرفته است؛ حتي ميتوان آن را اقتباسي امروزي از آن دانست.
شيوه بياني
زاويه ديد داستان برعهدهي داناي كل مطلق است. نويسنده از قابليتها و طرفيتهاي اين زاويه ديد به خوبي بهره گرفته و از تمهيد بازگشت به گذشته ( فلاش بك )، نيز استفاده كرده است.
درونمايه
مهّمترين درونمايه رمان، غلبه برنفس است. آقاخوان، با ديدن مريم با بحراني روبرو ميشود؛ بحراني كه ميتواند حتي هويت او را دگرگون كند. تجربهي او بسيار شبيه، بحراني است كه شيخ صنعان گرفتار آن ميشود. هرچند نويسنده عاقبت ديگري براي آقاخوان تدارك ميبيند.
از درونمايههاي ديگر، ميتوان به فداكاري و گذشت مادرانه و راز آلودگي زندگي آدمها و عشق نام برد. سكينه، مادر سهراب نمونهاي از مادر فداكار ايراني است كه حتي به خاطر سرنوشت فرزندش، از سلامتي خودش ميگذرد. در رمان، زندگي شخصيتها راز آميز است و هر كسي در زندگياش حرفهاي نگفتني زيادي در دل دارد. اغلب اهالي روستا نميدانند كه چشم راضيه شيشهاي است. سّيد سرگذشتي نگفتني دارد كه نويسنده تا انتهاي داستان راز زندگي او را براي خواننده آشكار نميكند. آقاخوان، با عشق به مريم يك راز عاشقانه را در دل نهان دارد.
عشق، جايگاه مهّمي در داستان دارد. سهراب كشان داستاني عاشقانه است. عشق احمد به راضيه، عشق آقاخوان و سكينه، عشق سهراب و مريم، عشق قدرت كور به مريم، عشق آقاخوان به مريم و عشق سّيد به شاهنامه.
شخصيت پردازي
شخصيت اصلي داستان،آقاخوان است. آقاخوان، پيرمردي 60 ساله، حضوري پررنگ و بيشتر از شخصيتهاي ديگر دارد. نقش او در پيشبرد داستان نيز اهمّيت والايي دارد. مشكل اصلي داستان نيز مشكل اوست. آقاخوان، دچار ترديد است. اين كه مريم را براي خودش خواستگاري كند يا سهراب؟ اين ترديد، تا پايان داستان با اوست. اين ترديد، در پايان از او آدم ديگري ميسازد. آقاخوان متحول ميشود و تصميم ميگيرد؛ تا مانند سّيد به شاهنامهخواني روي آورد.
نويسنده در پرداخت شخصيت آقاخوان به شاهنامهي حكيم طوس نظردارد. شخصيت آقاخوان در جاهايي از داستان وجوهي رستم گونه مييابد. به طور مثال در گفت و گوي سهراب و استوار بيات به شباهت ظاهري آقاخوان با رستم اشارهاي ميشود : استوار بيات گفت: (( سهراب جان، رابطه تو با رستم چطور است؟ )) (( با رستم؟ )) (( بله. با آقاخوان. چشم خدا به پدرت باشد، مثل رستم ميماند. ريش بلندش كه دوفاق است، درست مثل ريش رستم. )) ( 112) نويسنده، خود نيز به عنوان داناي كل مطلق، به اين همانندي اشارهاي دارد : (( ... ريش بلند و حنايي- قرمزش مثل ريش رستم دو فاق به نظر ميرسيد. )) ( 103 ) آقاخوان، نيز خود را در تخيلاتش رستم ميبيند : آقاخوان سكوت كرده بود. انديشيد : (( من بايد با سهرابم چه كنم؟ خنجرش را از غلاف بيرون كشيد. تيغه پولادي به زهر آب داده خنجر چشمه خون از سينه سهراب جوشيد. سهراب فقط نگاه كرد. لبخند زد. رنگش مهتابي شد. دست آقاخوان را فشرد و گفت: پدرم، پدرم كجاست؟ " ميخواست بگويد" پدرت من هستم. تصوير خودش را در صفحه سپيد و برّاق سپر سهراب ديد. قيافهاش مثل قدرت كور بود، چند پرده تيرهتر و گرفتهتر. چشمانش را بست. آه چه ديوي هستم. چه ديوي شدهام. سهراب سرش را بر سمت چپ سينه آقاخوان تكيه داده بود. جانان بر خاك سم ميكوفت و شيهه سر ميداد. )) ( 187 ) نويسنده، اين همانندي را از نظرگاه شخصيت سّيد نيز آشكار ميكند : نگاهي به ريش دوفاق آقاخوان انداخت. انديشيد : (( سهراب كه مثل سهراب است. آقاخوان هم دارد مثل رستم ميشود. )) ( 136 )
نويسنده، شناسنامهي كاملي از شخصيتها به خواننده ارائه داده است. به طوري كه ميتوان گفت عنصر اصلي و غالب در داستان، شخصيت است. شخصيتها باورپذيرند و قابل قبول. كنشها و اعمال بر اساس روحيات و خلقيات آنهاست و نه براساس تصميم و خواست صرف نويسنده. به طور مثال اگر آقاخوان در انتهاي رمان، به نداي دلش پاسخ منفي ميدهد و ميدان رقابت با رقيب عشقياش را ترك ميكند و خود را به شمايل سّيد درآورده و خانه و خانواده را ترك ميكند؛ با شناختي كه خواننده از روحيات و افكار آقاخوان دارد؛ اين تصميم او را ميپذيرد و باور دارد.
|
|