|
شوقات: قصه وافسانه
|
||
|
وب نوشتهاي يوسف نيك فام |
2.داستانهاي فروغ فرخزاد
دوست كوچك من
در اين داستان، زني ايراني كه در آلمان زندگي ميكند با كودك فلج هشت سالهاي افغاني در بيمارستان آشنا ميشود. دوستي آنها هر روز عميقتر ميشود. قلب كودك جراحي ميشود و او پس از عمل ميميرد.
يكي از داستانهاي فروغ كه ساختار قوي و پرداختي حساب شده دارد. داستان از زبان زني روايت ميشود.اطلاعات به موقع و در جاي مناسب به خواننده داده ميشود. طرح داستان، تعليق مناسبي دارد؛ به گونهاي كه خواننده را تا انتهاي داستان با خود همراه ميكند.
داستان، از وجوهي (( اتوبيو گرافيك )) و حديث نفس گونه برخوردار است. چهرهي فروغ را ميتوان در شخصيت زن داستان، ديد.
راوي در ابتداي داستان كنار پنجره نشسته و سرما و برودت زمستان را در قلبش احساس ميكند و غمگين و افسرده است. همين حال و هوا و فضاي ايجاد شده در صحنه، خواننده را با اين سئوال روبرو ميكند: (( چه اتفاقي افتاده و چرا زن در سرماي اندوهي كه قلبش را ميفشارد، منجمد شده؟ )) راوي ( زن) با شرح ماجرا و اتفاقاتي كه در يك هفته پيش افتاده با جزئيات به خوانندگان در اين باره اطلاعات ميدهد.
فروغ در اين داستان متاثر از تورات است. شخصت زن داستان در ابتدا و انتهاي داستان اين جمله از تورات را به يادميآورد: (( و محبت مانند مرگ، سنگين است. ))
در اين داستان جاي پاي احساس مادرانهي فروغ نسبت به كودكان پيداست. فروغ، عشق و محبت و عاطفهي مادري خود را در وجود شخصيت زن نهاده است.
بي تفاوت
دختري پس از يك هفته دوري و قهر به ديدن پسر مورد علاقهاش بازگشته است. او برخلاف تصوراتش با بي تفاوتي و خونسردي پسر روبرو ميشود.
داستان از زبان دختر روايت ميشود. داستان برپايهي تصورات و افكار دختر طرح ريزي شده است. افكار، انديشهها و تصورات دختر با واقعيت و دنياي بيرون از ذهنش تفاوت فراواني دارد.
در اين داستان نيز مانند ديگر داستانهاي فروغ، رابطهي عاشقانه به شكست و انتهاي خود رسيده است. گويي بين عاشق و معشوق فرسنگها فاصله است.
بي تفاوت مناسب علاقهمندان داستانهاي احساساتي و سانتي مانتال است.
كابوس
خانوادهاي تهراني در تابستان به كنار دريا رفتهاند. پرويز كوچولو، پسر خانواده نيمه شب از خواب بيدار ميشود و از نگاه او همخوابهگي پدر و مادرش ديده ميشود. او فكر ميكند پدر تصميم به كشتن مادرش گرفته، اما وقتي صبح با لبخند مادر روبرو ميشود؛ از فرط خوشحالي ميگريد و به نظرش ميرسد كه سراسر شب گذشته را با كابوس وحشتناكي دست به گريبان بوده است.
كابوس داستان توصيف صحنههاي اروتيك و جنسي از زبان راوي است. راوي داناي كل محدود به پسر بچه است. سير جريان وقايع در داستان، هيچ گاه متوقف نميشود و نويسنده از مستقيم گويي اجتناب كرده است و جاي پاي او در اثر ديده نميشود. داستان طرح داستاني منسجم و حساب شدهاي دارد.
ضعف و مشكل داستان در درونمايه آن است. اصولاً نويسنده چه هدفي از نگارش داستان داشته است؟ متاسفانه فرم زيباي داستان در خدمت هيچ بيان و پيامي نيست. مسا لهاي كه اغلب فرماليستها در خدمت آنند و جز صورت و فرم به چيز ديگري نميانديشند. سئوالي كه هميشه باقي است: (( خب كه چي؟ چه ميخواهي بگويي و چه رهاوردي براي خواننده داري؟ ))
پايان
|
|