|
شوقات: قصه وافسانه
|
||
|
وب نوشتهاي يوسف نيك فام |
قصه ی کوتاهی از آخرین کتابم
درد مشترك
- آقاجان ! قربانتان بروم ، بگذاريد دستتان را ببوسم . اجازه بدهيد درس بخوانم .
- بگذارم درس كفر بخواني كه چه بشود ؟ با اين ريش سفيد به در و همسايهها چه بگويم ؟ بگويم پسرم شكراللّه بيدين شده و درس خارجه ميخواند ؟ ديگر حقّ رفتن به مدرسه را نداري . همين كه گفتم ، مگر پسر سيّد جمال نباشي …
- ولي آقاجان …
- ولي بي ولي ، همين كه گفتم . غيرت دينيات چه شده پسر ؟
q q q
- اسمت ؟
- شكرالله … شكرالله روشن .
- بچّهي كجايي ؟
- اراكيام .
- شهر اميركبير و قائم مقام فراهاني … درس خواندهاي ؟
- بله . قرآن و شرعيات و كمي هم زبان خارجه . گاهي هم شعر ميگويم.
- چند سالهاي ؟
- چهارده ساله .
- چيزي از خياطي ميداني ؟
- نه ، ولي از اين كار خوشم ميآيد .
- پسر جان ! ميداني خياطي كار سختي است ؟ آن قدر بايد سوزن بزني و پارچه بدوزي تا مگر نان بخور و نميري گيرت بيايد . اين كار عشق ميخواهد و همّت ، ميتواني ؟
- آقا درويش ! همين كه از اراك به شهر غريبي آمدهام كافي نيست ؟
- اسمم را از كجا ميداني ؟
- در خيابان لاله زار قدم ميزدم كه چشمم به مغازهي شما افتاد و دلم به نام شما كه روي شيشه نوشته شده بود ، تپيد .
- گفتي شعر هم ميگويي ؟
- اگر معر نباشد .
- جايي براي ماندن داري ؟
- خانهي خدا.
- برو فردا ساعت هشت صبح همين جا باش ؛ شعري هم بسُراي و بياور.
- چشم آقا درويش !
q q q
- تو كه ساعت نداري چطور به موقع آمدي ؟
- …
- بگذريم ، شعرت را بخوان.
|
اي زجـود تــو عـالـمـي مـوجــود |
و انـدرين عـالم آنچه بايد بود |
|
اي كـه يـك جلـوهي لـقـاي تـو زد |
مهر را در فلك به آتش و دود |
|
هــمــه ذرات كـــايــنـات بـُوَنــد |
پـي تسبيـح و در قيـام و قعود |
|
آنــچـه در وهــم مـمـكـنـات آيـد |
پـرتـو مهـرت آورد بـه وجود |
|
جــذبـــات كــمــــال والايـــت |
بنـدگان را همه كشد به سجود |
|
از منـت هيـچ و هرچـه هست تويي |
اي خـداونـدگــار حـيّ ودود |
|
كيستـم ، چـيـسـتـم، هــمــيدانـم |
كـه منـم عـابد و تـويي معبود |
- شكرالله ! اين شعر قشنگ را كي و كجا سرودي ؟
- آقا درويش ! ديشب در مسجد لالهزار دست به دعا برداشتم. خداوند خودش به زبانم جاري فرمود.
- احسنت ! حقّا كه طبع خوبي داري.
- شما هم دوزندهي هنرمندي هستيد.
- تنها يك سئوال دارم و اگر جواب مناسبي بدهي ، از همين فردا مشغول كاري.
- بفرماييد.
- مي داني درد و سوز شاعران چه فرقي با درد و سوز بقيّهي مردم دارد ؟
- آقا درويش ! درد بسياري از مردم مال خودشان است ولي درد شاعر ، درد مشترك همهيانسانهاست كه از گلويشان به روي كاغذ فرياد مي شود .
- چه تعبير عاشقانهاي ! برو ، برو فردا ساعت هشت صبح همين جا باش.
q q q
- چرا گريه ميكني ؟
- حيف ! حيف از تو شكرالله ، پدرت كه نگذاشت درس بخواني و براي خودت كسي بشوي،حالاهم مادرت آتش به زندگيات انداخته.
- باز چه شده ؟ دوباره دعواي دختر عمو و مادر !
- از مادرت بپرس . نميدانم از زندگي ما چه ميخواهد ؟
- عزيز من تو كوچكتري . احترام بزرگتر واجب است.
- ميخواهم براي خودم زندگي كنم نه براي مادرت مي فهمي ؟
- برو بچّه را ساكت كن .
- شكرالله ! همين امروز از اينجا ميرويم وگرنه …
- وگرنه چه ؟
- طلاق . به كنيزي مادرت نيامدهام كه !
- چه كنيزي ؟ تا به حال از تو چيزي خواسته ؟
- متنفرم . نميخواهم ببينمش.
- تو بيخود ميكني كه متنفري.
- نميمانم . اينجا نميمانم . خسته شدم از اين زندگي.
q q q
- خواهر ! باز كه اينجايي ، اتفاقي افتاده ؟
- ديگر جانم به لب رسيده ، نميتوانم ديگر نميتوانم.
- خانهي تو ، خانهي شكرالله است ، بايد به همانجا برگردي.
- هيچ چيز و هيچ كس نميتواند مجبورم كند كه برگردم .
- حتّي من كه افسر ژاندارمري اين مملكتم ؟
- حتّي تو.
- با اين شوشكه مجبورت ميكنم كه برگردي و الّا ميكشمت .
- چرت ميگويي.
- بر نميگردم.
- همين كه گفتم وگرنه با اين شوشكه دو شقهات ميكنم . زود باش ! چادرت را سر كن.
- …
- باز كه نشستي ! مي كشمت.
- مي روم مشهد و مجاور مي شوم . از همهتان متنفرم.
- غلط ميكني . بايست … گفتم بايست . بچّه را كجا ميبري ؟
- به جهنّم !
- مواظب بچّه باش ! كجا را نگاه ميكني ؟ ديوار ، دي… وار …
- آ…خ
q q q
- درخواست طلاق ! فكرهايتان را كردهايد ؟ هر دو موافقيد؟
- هر دومان خستهايم .
- بخاطر مرگ نوزادتان ، آقاي روشن ؟
- نه فقط ؛ بخاطر مرگ عشق.
|
|