|
شوقات: قصه وافسانه
|
||
|
وب نوشتهاي يوسف نيك فام |
حملهي مذبوحانه به كيف من
يكشنبه 28 بهمن آخرين اجراي نمايش غريبه شام در شهر ري بود. دكور و تمامي اكساسوار را با كمك بچهها از صحنه به محل ديگري براي بردن آنها به شهر پاكدشت انتقال داديم. حدود ساعت يازده و بيست دقيقهي شب از ايستگاه متروي امام علي(ع) پياده شدم. توي كيفم دوربين ميني دي ويام و خرت و پرتهاي ديگري بود. مسير ايستگاه تا خانه را بهتر ديدم كه پياده بروم. به چهار راه سپه كه رسيدم به طرف ميدان منيريه پيچيدم. شايد بيست قدم بيشتر برنداشته بودم كه دو مرد موتوري به طرفم حمله كردند. مردعقبي هر چه كرد نتوانست كيفم را از چنگم درآورد. دنبالشان دويدم و فحشهايي البته نه چندان ركيك نثارشان كردم و هر چه دقت كردم با اين چشمهاي ليزيكي و دوباره عينكي شده نتوانستم شمارهشان را ببينم.
پايان اجرا در شهر ري كه به خير گذشت خدا آخر و عاقبتم پس از پايان اجرا در پاكدشت را ختم به خير گرداند. الهي آمين! برايم دعا كنيد. اگر غزل خداحافظي را خواندم ديگر گريه كردن شما برايم سودي نخواهد داشت. پس حتماً دعا را فراموش نفرماييد!
|
|